تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

«براستى شيطان گمان خويش را در باره آنها صادق يافت و جز گروهى از مؤمنان همه از او پيروى كردند»


از همان لحظه که محمد(ص) از بلندی ساخته از جهاز اشتران بالا می‌رفت، ابلیس،بدنش به لرزه افتاد.یادش آمد هر بار از وادی غدیر می‌‌گذشت یأسی دیرپا به جانش چنگ می‌زد.بی آنکه چشم بردارد مات محمد(ص) مانده بود و ناباورانه نگاه می‌‌کرد. سخن رسول خدا که رسید به «من کنت مولاه...» دیگر نمی‌‌شنید و تنها دستهای علی(ع) را می‌‌دید که در دستان محمد(ص) بالا می‌‌رود . بعد آنچنان نعره‌‌ای زد که تمام لشکریانش گرد او جمع شدند و پر اضطراب نگاه می‌‌کردند.

روز و روی ابلیس سیاه تر از هم شده بود، سخت‌ بود تنفس در هوای محمدی و حال ناممکن شده بود که عطر علوی جان جهان را پر کرده بود.

بعدها که به یادش می‌آمد تیره‌ی پشتش می‌‌لرزید. وای که اگر به دادش نرسیده بود آن حیله‌‌های آخرین.سراسیمه رفته بود به زمین و چند جمله؛ تنها چند جمله که ته‌مانده‌ی امیدش را در آن ریخته بود در گوشهایی خوانده  و حالا تنها انتظار می‌‌کشید تا آن روزی که ناباورانه شنید که می‌‌گویند :«هذیان است، وصیت لازم نیست، اصلا برای چه؟» و دانست کارگر افتاده وسوسه‌ها و لرزه‌‌هایی که از روز غدیر افتاده بود به جانش کمی آرام گرفت.

..............................

*وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ( سوره سبأ/ آيه 20)

امام باقر عليه السّلام فرمود: تأويل اين آيه هنگامى بود كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رحلت فرمود و گمان ابليس همان هنگامى بود كه در باره پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفتند: او از سر هواى نفس سخن مى‏گويد، و شيطان در اين هنگام گمانى در باره ايشان برد و آنها گمان شيطان را تصديق كردند و تحقّق بخشيدند (ترجمه روضه کافی  ص 396)


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:48  توسط غلامعلی  | 

امیرالمؤمنین رو کرد به ابن عباس مروی و فرمود:«هذا مناخ رکابهم ، هذا ملقی رحالهم، ها هنا تراق دمائهم،...». بعد خیره شد به زمین و اشک روی محاسن پسر ابوطالب جاری شد. گوشه گوشه ی این زمین برای علی (ع) حکایت داشت:جای چادرها، آن دورترها که نگاه به علقمه می رسید و آن بلندی که منتظر رد پای دختر علی (ع) بود. حتی خارهای بیابان برای علی (ع) که در راه صفین رسیده بود به کربلا، روضه را دم گرفته بودند.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 8:30  توسط غلامعلی  | 

قرار است خون و خنجر در گلوی ذبیح تو به هم برسند، خبرش پیچیده و حتی تا عرفات هم رسیده است انگار. نشان به آن نشان که از ابراهیم می‌‌گویی و اسماعیل، نقل پدر و پسر شده است:

« يا کاشِفَ الضُّرِّ وَالْبَلْوى عَنْ اَيُّوبَ وَمُمْسِكَ يَدَىْ اِبْرهيمَ عَنْ ذَبْحِ ابْنِهِ بَعْدَ کبَرِ سِنِّهِ وَفَنآءِ عُمُرِهِ»

اى برطرف آننده سختى و گرفتارى از ايوب و اى نگهدارنده دستهاى ابراهيم از ذبح پسرش پس از سن پيرى و بسرآمدن عمرش» **

به دلم افتاده توی این قسمت از دعا علی اکبر را تماشا می‌‌کردی.

......................................

* آیه 107 سوره‌ی صافات است و عجبا که آیه‌‌ی قبل آن هست: «ان هذا لهو البلاء المبین».

** از دعای عرفه امام حسین (ع)


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 13:16  توسط غلامعلی  | 

نزدیکی کوفه دستگیرش کرده بودند و حالا که روبروی عبیدالله ایستاده بود به عرق نشستن تب کوفیان را باور می کرد. سخت نگران امام بود:« مگر نه آنکه همین چند وقت پیش همراه مسلم شاهد شور کوفیان بود، مگر نه آنکه خود قاصد بشارت شده بود از جانب مسلم برای امام؟ حالا چطور رنگ عوض کرده‌اند کوفیان؟»

با صدای عبیدالله به خود آمد که می‌‌پرسید:« تو که هستی؟»

آمد بگوید قیس بن مسهر صیداوی اما در دلش اندیشه‌‌ای گذشت و سر بالا گرفت و راست ایستاد:« من مردى از شيعيان امير المؤمنين و فرزندش هستم»

عبیدالله ، با غضب پرسید:« نامه از كه و براى كه بود؟»

قیس محکمتر ایستاد و با صدایی که فضای دارالامارة را می شکافت گفت:« از مولایم حسین‌‌‌بن‌‌علی(ع) برای جمعی از کوفیان»

-          چرا پاره‌اش کردی؟

-          تا تو ندانی که در آن چه نوشته بودند

این را که قیس گفت خون دوید به صورت عبیدالله.خوب می‌‌دانست با شیعیان علی(ع) نمی‌ توان با تهدید به جایی رسید، کمی فکر کرد و به صورت جوان قسی خیره شد و آرامتر از قبل گفت اگر روی منبر آل علی(ع) را لعن کنی از تو می گذرم.

بعدتر وقتی عبیدالله به پیکر غرق در خون قیس که از بالای دارالاماره پاینش انداخته بودند نگاه می کرد به یادش آمد قیس چطور آل امیه را تا آخرینشان لعن ‌‌کرد ، بر خود می‌‌لرزید و از خود می‌‌پرسید که چه شد این اشتباه را انجام داد و این فرصت را به قیس داد.

.................................

* خبر شهادت قیس که رسید، امام (ع) اشک ریخت و این آیه را تلاوت کرد:« منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلاً»


در وطن هم میتوانید بخوانید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:2  توسط غلامعلی  | 

«... و ما أولهنى الى اشتياق اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف، و خيّر لى مصرع انا لاقيه، كأنّي بأوصالى تقطّعها ذئاب الفلوات بين النواويس و كربلاء فيملأنّ منّى اكراشا جوفا و اجربة سغبا...»

«گرايش و اشتياقم به زيارت اسلافم، چون اشتياق يعقوب به يوسف است، و برايم قتلگاهى گزيده شد كه من بدان جايم بايد رفت، گوئيا مى‏نگرم كه گرگهاى بيابان بند بند مفاصلم را از هم جدا كنند در ميان نواويس و كربلاء، چه شكمها از من پر، و چه انبانها كه از من آكنده گردد.»*


انگار،

از شوق پسر فاطمه، صحرای کربلا آمده بود و نزدیک عرفات منزل گزیده بود، آنقدر که از این یکی نعل اسبها، آتش خیمه‌‌‌‌ها و حتی گوشها وگوشواره‌های آن یکی پیدا بود. آنقدر که از گودی قتلگاه یک صحرا، بوی پیراهن یوسف می‌‌آمد و در آن صحرا بی‌‌تابی ها را سبب بود.

.......................................................................................

*لهوف-ترجمه مير ابو طالبى/خطبه امام به گاه عزيمت به جانب عراق  ص : 110


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 14:26  توسط غلامعلی  | 

در حاشیه ي این خبر: " سرباز اسرائیلی پس از چهار سال ، از حالت کما خارج و راهی منزل شد"

پس از یک انتظار بی نتیجه که شاید از  دوستانش کسی بیاید وسراغی از او بگیرد، می‌رود سراغ اینترنت تا از اوضاع و احوال این چهار سال باخبر شود.مددکار اجتماعی ارتش تنها کسی است که طی روزهای گذشته تلفنی دو بار با او صحبت کرده است.

پس از چند ساعت در حالیکه دارد زمزمه می کند"جنگ 33، روز،22 روز"...کم کم چراغی توی ذهنش روشن می شود و می فهمد اصولا دوست و آشنایی برایش نمانده و همین 33 و 22 یحتمل مهاجران را دوباره کوچانده به همانجا که از آن آمده بودند.

تصمیم میگیرد برود توی خیابانها چرخی بزند و کم کم این همه اتفاق را توی ذهنش هضم کند، جلوی آینه نگاهی به یونیفورم نظامی‌اش می‌اندازد، این مدالی که توی مراسم چند روز پیش به سینه اش اویزان کرده‌اند  به نظرش بی‌‌معنی می‌‌آید و فکر می‌‌کند برای کدام افتخار؟بعد کم کم نگران یونیفورم  می‌‌شود، که با آن بیرون برود یا نه؟ لباسی که قبلا با افتخار می‌‌پوشید حالا به نظرش نماینده خفت می‌‌آید.

لباس‌‌هایش را درمی‌آورد و ولو می‌‌شود توی صندلی،همه‌‌ی آرزوهایی که برایشان کشورش را رها کرد و آمد عضو ارتش اسرائیل شد دود شده‌‌اند رفته‌‌اند هوا.احساس تنهایی دوباره می‌‌آید سراغش و اینبار بدجوری پاپیچش می‌‌شود فکر می‌‌کند که بهتر بود توی همان کما می‌‌ماند و ناگهان احساس نفرت عجیبی نسبت به آن دستگاه‌‌های سمجی که او را نگه داشتند تا بالاخره به هوش بیاید، دلش را پر می‌‌کند.

نگاهش می‌‌افتد به اسلحه‌‌کمری آویخته به دیوار و دلش هوای خوابی طولانی می کند، شبیه همان کما.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ساعت 9:51  توسط غلامعلی  | 
لهجه‌ی شیرین جنوبی داشت، شصت ساله نشان می‌داد که بعدتر فهمیدم کمتر است و این چین و چروک‌ها حاصل گذران سخت زندگی  است.

اولش که پیش آمد با شرمی آمیخته به غرور قلم و کاغذش را نشانم داد و گفت برایم می نویسی؟ گوشه ی پیاده رو نشستیم و قرار شد که بنویسم.

ساک دستی کوچکش را گذاشت یک طرف بینمان و یک پایش را دراز کرد، که مصنوعی بودنش کنجکاوم کرد که اشاره کنم به پا و بپرسم: «جنگ؟» و او تنها سری تکان دهد که آری و خیره شد به دوردست و انگار ذهنش رفت سراغ تصاویر گذشته ها، شاید جنگ.

به ساعتم نگاه کردم که یعنی دیرم شده ، چرخید سمت من و گفت « اینطوری شروع کن: با سلام به رهبر و مرادُم ». دوباره ساکت شد، گفت : « جوون یه تیکه زِمین از ارث پدری مونده ها! هم کوچیکه هم پرت! اییَم دُرُس که 20 ساله ازش بیخبرُم و سند نِداره، ولی خدا بزرگه »

من که گیج شده بودم هاج و واج نگاهش می‌‌کردم، ادامه داد که: «خو ایی اصلا رسم معرفت نی ، بعد ایی همه سال بیام و واسه آقا نامه بنویسم و اول بسم الله وام بخوام، که چی؟ که پسرُم میخواد دوماد بشه. به خدا روم نمیشه»

آمدم جوابی بدهم و کلمه‌‌ی بنیاد از دهانم بیرون نیامده بود که گفت: « جوون ما همی جوریشم کارم سی خدا نبوده، کارت  بگیرم، بذارم جیبُم، دیگه هیچ».

بعد برایم گفت که از اول دلش نمیخواسته به هوای درخواست بیاید و اینقدر اطرافیان ‌‌‌گفته اند و گفته‌‌اند تا راضی شده، ولی حالا اینجا، به قول خودش نزدیک بیت رهبری اصلا دلش رضا نمی داد که برای آقا اینطوری کاغذ بنویسد.

دست آخر از من پرسید که چه نوشته‌ام : خندیدم و گفتم: «فقط سلام دارد و رهبر و مراد». چیزی گفت و ماتم کرد و رفت. گفت این را هم بنویسم که : « هنوز یه پام سالمه، وایسادُم، پشت سر آقا وایسادُم».  

 *

در وطن هم می‌‌توانید بخوانیدش
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ساعت 8:50  توسط غلامعلی  | 

روز هشتم ذی الحجه بود و همه در کار ذخیره سازی آب برای رفتن به عرفات. سقای کاروان امام (ع) هم او بود و مشکها را پر می کرد، و هر قطره‌ی آب را به شوق سیراب شدن کودکان کاروان، مهربانانه تماشا.

خیالش از کار مشکها که راحت شد، رفت بالای بام کعبه، دلش از دست جماعت عهد شکن به تنگ آمده بود و با اینکه از وعظ و خطابه در حضور امام شرم داشت، نگاه نافذ را چرخاند میان آن خوابزدگان و گفت:

«حمد خدایی را سزاست که این بیت را به برکت قدوم پدر او شرافت داد»

 از چشمانش مهر می تراوید وقتی از حسین (ع) و از پدرش،حرفهایش را اینطور ادامه داد:« اگر حکمت های آشکار و اسرار و امتحانات الهی نبود ؛ این بیت الهی بود که به طواف امام حرکت می کرد «از صدایش اطمینان و یقین می بارید، راستی هم که چه کسی بهتر از او معنی این طواف را گرد امام می فهمید.

نگاه غضبناکش را دوباره میان آنان که گردش جمع شده بودند چرخاند، تیره های پشتشان می لرزید از هیبتش، وقتی که گفت:

« آیا قومی را می ترسانید که تفریحشان در کودکی بازی با مرگ است ؟»

«چگونه برای شما کشتن ابا عبدالله الحسین علیه السلام ممکن است تا مادامی که من از ذریه علی علیه السلام زنده ام ؟»

در این وقت، کسی از شنوندگان ، زیر لب زمزمه کرد:«به خدا که راست می گوید، تا او  هست دستمان به حسین(ع) نمی رسد، حرمله را باید خبر کنیم که سه شعبه ای دیگر بسازد...»

.......

در وطن هم می‌‌توانید بخوانید


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:57  توسط غلامعلی  | 

از میان یادداشت‌های یک فرشته


شاد از تبرک بند بند وجودم به دستان رسول خدا(ص) بودم

و

با حصیری و کوزه ای و ظرف آبی خوشبخترین خانه ها شدم

یادش به‌خیر

راهبندان فرشته ها را هر روز اولین شاهد بودم

باورت می‌شود؟

که تنها چشمهای من به مسجدالنبی باز مانده بود

...

اینها را خانه ي علی (ع) و زهرا(س) برایم تعریف می‌کند و ناگهان ساکت می‌شود و چشمانش پر از اشک، بعدش انگار که روضه‌ای یادش آمده باشد زیر لب زمزمه می‌کند و صدایش توی هقهقی گم می‌شود:

تا آنکه در تا که دیوار

تا آنکه پهلو و مسمار

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:5  توسط غلامعلی  | 
تقدیم به آستان امام جواد(ع)

***

نزدیک رد خونی یک مشک پر از تیر،

در حاشیه‌ی علقمه خواهری سفارش می‌‌کرد،

ای دخترکان:

پیش پدر،

از پسر حیدر کرار،عمو، مرد علمدار،مبادا که سوالی بکنید و

 که در آن حین پدر آمد و دیگر،

هر پرسش خاموشِ پر از زخم و نمک داشت جوابی

نه کلامی، نه سوالی

همه‌‌‌ی دخترکان خیره به دستان پدر

تیرک خیمه، که کشید و که به خاک آمد و

یعنی

نه علم هست و سری ، دستی و مشکی

که عمو رفت و

شده نوبت بابا


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 8:49  توسط غلامعلی  | 

دو هفته پس از ماجرای سفارت آمریکا در تهران خودش را رسانده بود قم و حالا داشت با حضرت آیت‌الله مصاحبه می‌کرد(*). وقتی نتیجه‌‌ی کار  را در نوبت پخش یکشنبه‌‌ی سی بی اس، مجسم می کرد جز عزت و منطق بی عیب آیت الله نتیجه و محتوایی برای آن متصور نمی شد.

از هر دری وارد شده بود جواب محکمی گرفته بود، از نگرانی راجع به سرنوشت گروگانها، از اتهام عملیات تروریستی و حتی  از اظهار نظر انور سادات هم گفته بود. پس از کمی فکر سربلند کرد و انگار سوژه دندانگیری پیدا کرده باشد با حرارت از اینکه نوه امام را ملاقات کرده گفت و  خواست پای عواطف را به گفتگو باز کند و جوابی شنید که باعث شد حساب آیت الله را برای همیشه از همه جدا کند.

حضرت روح‌الله گفته بود : « بگوييد كه ما براى اسلام همه چيزمان را مى‏دهيم، هم نوه‏مان را مى‏دهيم، هم پسرمان را مى‏دهيم و هم ملت ما حاضر است همه چيزش را بدهد. شما از اين جهت نگران ما نباشيد!».

 

* مصاحبه با خبرنگار تلويزيون «سى. بى. اس» امريكا ، 1358.8.27

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 14:41  توسط غلامعلی  | 

صد هزار نفر آمده بودند توی مسیر برای استقبال،ده هزار نفر قلم و کاغذ آورده بودند تا بنویسند و کلامی از حرفهایت از دست نرود، هزارتاشان قلم و کاغذشان از طلا بود.

پرده‌ی کجاوه را که کنار زدی، روی ماهت را که دیدند، تا ظهر گریه می کردند، آخرش ریش سفیدها پا درمیانی کردند که پسر فاطمه(س) می‌خواهد حرف بزند و خوب نیست اینقدر معطل بماند...

 

بعدالتحریر:

 -  امروز، بیست و سوم ذی‌‌القعده، روز زیارتی مخصوص امام رضا (ع) بود ، اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَیْکَ بِحُبِّهِمْ وَبِوِلایَتِهِمْ

- کاش آن مرتبه‌ای هم که پسری از پسران فاطمه (س) توی بازار می‌‌خواست صحبت کند جای شامیان سنگ به دست، همین نیشابوریان حاضر بودند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 13:34  توسط غلامعلی  | 

روزهای سحرخیزی که زود پا به راه می شدم پیرزن را می‌‌دیدم که ایستاده در نزدیکترین نقطه به آخرین گیت  و زیر لب چیزی می‌‌خواند و چند باری سر می‌‌چرخاند، دست آخر هم از پر چارقد گل گلی اش خرده پولی بیرون می کشید و با دستهای لرزان و لبهایی همچنان جنبان می برد سمت صندوق صدقات.یکبار از سر کنجکاوی جلو رفتم و این شد باب آشنایی، فهمیدم که هر روز از پایین شهر راه می‌‌افتد و می‌‌آید و این مرام هر روزش است.

بعدتر از بچه‌‌های حفاظت شنیدم  روز اول سفر آقا، می آید همانجای همیشگی، وقتی می‌فهمد آقا تهران نیستند و رفته‌اند قم، درمانده این طرف و آن طرف را نگاه می کند، دست آخر از کسی می پرسد « پسرم... قم کدوم طرفه؟» و رو می کند به جهتی که نشانش داده اند و شروع به زمزمه می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 9:26  توسط غلامعلی  | 




پیرمرد که باشی و برای راه رفتن هم کمک لازم داشته باشی،

چشم ها هم که متوجه ات باشند چون پسراستاد اخلاق امام هستی،

اگر دیدار بسیجیان با ره‌بر را انتخاب کنی و جایی درست مقابل دوربین ها بنشینی

یعنی یک دنیا درس می خواهی بدهی به ما

...

 قم / دیدار بسیجیان با رهبر انقلاب

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:37  توسط غلامعلی  | 

از صد کشور مختلف  آمده بودند و تعداشان آنقدر زیاد ، که شبستان امام خمینی (ره) در حرم حضرت معصومه (س) جای سوزن انداختن نداشت. « این همه لشکر آمده / به عشق رهبر آمده » را با لهجه بسیجیان در حسینیه امام خمینی (ره) فریاد می زدند آنقدر بلند که هنوز هم بعضی ها دارند دنبال عمق استراتژیک جمهوری اسلامی می گردند و به آخرش نرسیده اند.

دیدار امت بود با امام / 1389.8.3

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:0  توسط غلامعلی  |