هنوز هم هیچ چیزی را سر جایش نمیگذاری
توی خانه
حافظت پیش شمعدانیها بود
قلمت کنار سجاده
چفیهات دور گردن گلهای باغچه
محض دل من این آخری را لاقل میگذاشتی
یک جای بهتر.
میبینی
اصلا نمیشود خواندش
الا این چند کلمه:
جان مولا
پایینترش:
امام
کمی بعد:
نگه دارید.
باقیاش که پاره است
آنجا هم که نیست
کلمات زیر خون پنهاناند
جای وصیتنامه
جیب روی سینه است؟
تو که با سرنیزه قرار داشتی
در حوالی قلبت،
جای کاغذت آنجاست؟
از مشرق حجاز طلوع میکرد
با دهان باز
به مقصد
بی پناهیم
بلا میبارد
و در افق
جای آسمان
به سینه ی زمین
خون نشسته است
در این میانه ی بلا
ما به امتداد سجاده و مهرهای تربت
چشم دوخته ایم
و به دیوار خانه ی دوست
که خود تو را می خواند
و قرارش از ازل با تو بوده
که شاید اگر بیای
رنگ و رخت را هم عوض کند
به مبارکباد لحظه ای که تکیه میزنی
به تنها دیوار ایستاده
و حرفهای محمدیت...
به مبارکباد روزی که بلا بگردد
که تو در آغوش حسین
خنده ات مینشیند به دل هر که میبیند
از همین حالا که مادر
حرزت میبندد
به هوای قد و بالای هاشمی
هزار هزار فرشته
در صحرا روان اند
و هزار هزار فرشته خریدار شمشیر
تا آن روز
که تو بیشتر از همیشه
عطرگل محمدی میدهی
نه سنگ بماند
نه تیغ
زیر لب یکی میگفت
انگار تمام اهل کسایی
علی
بر درگاه خیمه ایستادند
و تو را تماشا کردند
که دور میشدی
آن وقت که کنار شریعه ناگاه
فصل درو شد
و کار تیغها در بهار بلندبالای تو بالا گرفت
و
دست و ساقهها
برید و شکست
سالهای ما
در آن وقت
همه از مبدأ
هجری عطش
آغاز میشود
تمام میشود
در آیه های مکی یا مدنی،
صمبکم مسافر دوزخ بودم.
ولی امشب در خانهی علی
به مبارکباد سورههای هاشمی
و فردا در دستهای آب
و آیههای علمداری،
ایمان میآورم.
که خدا سورهی حسین را
برای فاطمه خود میخواند.
حالا من تازه مسلمانم.
و به جان خیمهها
راست میگویم
دیگر ایمان دارم
به خدا
در دشت معجزه