علم و شمشیر یک طرف
نیزه و مشک یک طرف
و خدا آخر قصه را هنوز...
در سوره ی کربلا
در گوش جبرئیل
نخوانده بود.
تو مانده بودی
مبادا در خط روزگار
آخر قصه را
خدا جور دیگری اراده کند
انگار که تقدیر دستش
در کار خط خون
در مرکّب مانده باشد
میان شمشیر و مشک
که شمشیر تو
ماجرایی دیگر بود
و هنوز در دشت بلا
در خیمه ی شهیدان
در چشم کودکی
برق می زند.
ایستاده و از لای دروازه خیمه
نگاه میکند:
"هیچ شهیدی
هنوز هم قامت عمو نیست."
امید
هزار سال بیشتر است
در چشم کودکی
- ایستاده کنار خیمه دارالحرب-
زندگی میکند
رو به سوی علقمه
رجزت را که خوانده ای...
تیر ترکش حرمله را
که سپر شدی...
بمان دیگر...
مگر پدر به خاکت امانت نداد؟
بی هوا کجا میروی؟
همه دیدند که
تو هم تک سوار دشت بلایی...
حریف حرمله،
از تبار هاشمیان بی زره.
نمیشود
دیگر سرت نرود؟
در آسمان
کنار قبیله ی سرها و نیزه ها؟
بی رمق سر چرخاند و ار درگاه خیمه
تیغ و دشت و سرها را نگاه کرد
تنها پدر بود
پدر تنها بود
***
بی سلاح و سپر
راهی میدان شد
***
اهل حساب بود
و رفت که
«یک تیر کمتر برای پیکر حسین».
گهواره در تاب بود هنوز
که آخرین سرباز
در آغوش پدر
رجز خواند
و حرمله کمان کشید
***
اهل حساب بود
و زود
سری شد میان سرها
از آن روز هنوز زخمهای واقعه تازه اند ؛
و گهواره در تاب.
هنوز فرات در تکاپوی مشک است و کودکان همان جا کنار خیمه ایستاده اند؛
در کار استهلال که ماه از پشت ابرهای علقمه کی طلوع میکند.
نعلهای تازه را هر روز آهنگران کوفه میسازند؛
هنوز آخرین سوار بر خاک می افتد و تیغها
در کار هزار هزار زخم اند و هی هی سواران در دشت میگردد.
خیمه ها غارت زده اند و جای گوشواره در گوش هنوز خالی است.
تو هنوز در صحرا میدوی
و به داد صورت و سیلی و تازیانه میرسی.
هنوز صدای علی از نای تو بلند است
و هر جا که میروی قصه سربلندی برادر را
برای زمین و آسمان باز میگویی؛
در بلندای نیزه ها.
اصلا از آن روز انگار تنها صدای تو مانده است.
هر هلال سرخ ماه تو مبعوث میشوی
و زمین ایمان می آورد به اعجاز قطره های اشک.
رسول میشوی و بر ناقه بی محمل
زمین را شهر به شهر میگردی
و صدایت در مسجد و محراب میپیچد
که با هزار زخم پیراهن یوسف، برادرت، مرده زنده میکنی.
«
تو که زود هم قد من میشدی
صدایت که میکردم.
مینشستی و همبازی میشدیم
حالا ولی دلگیرم
از آ ن روز
که هر چه صدایت کردم
نگاهم نکردی
هم قد من نشدی
همبازیم نبودی
رفتی و من صدایت کردم
حواست بود که پشت سرت گریه میکردم؟
راستی قدت آن روز خیلی از من بلند تر بود.
حالا که هم قدیم دوباره
هم بازیم میشوی؟
»
***
دخترک اهل آشتی بود
و پدر سر بر دامنش داشت
دخترک
زود قهرش را فراموش کرد،
خم شد و پیشانی پدر را بوسید
و
روزی را که قد پدر خیلی بلند بود
- بر بالای نیزه ها -
به دست بادهای
ویرانه ی فراموشی سپرد.
قدشان میرسد به ماه
و علمدار سایه اش
بر سر تمام خیمه هاست
حساب کردند
و بازار آهنگران
- در کار نعل های تازه-
یک شب هم نخوابید
تو همانجایی
همیشه.
اسب ها می تازند
نعلها میدوند
عطش قیامت میکند
علم می افتد
و سوار شرحه شرحه میشود
بی تابی آب قصه هر روز است
آتش همیشه به جان خیمه
می افتد
و همیشه خار است
که در صحرا
به پای
غریبی میرود
تو هستی
تو همانجایی
ای محشر کبری
***
ظرف ما در دوازده هلال ماه
روزی اش
یک بار
است
***
آفتاب غدیر
کاش بمانی
در پس این روزها
فراموشی قیامت میکند
و در کوچه آتش سر به در میکوبد
کاش بمانی
و حکایت کنی
گستره ی تابش امروز را
تا در خاطر سنگهای واقعه
شوق نگاه محمد
و بلندای دست علی
زنده شود
شاید از جای نجنبند
و بر
پیشانی پسران ابوطالب
ننشینند
در روز دهم