سایه ات که هست
خیال قدمها در خاکیترین کوچه
راحت است
نه بوی دود هست نه رنگ آتش
میشود بیشتر بمانی؟
به خیالم چشمهای این شهر
صد غدیر کم دارد
نبند چشمهایت را
دور از نگاه تو
برای خانهی
بیمحمد
خواب آتش دیدهاند
صدای زنگ اشتران
دوباره میپیچد.
دوباره کودکان میرسند
و میدوند
به هوای تو.
در خیال کودکان
یقین، خیمه دارد
که مشک و عمو و علم
جایی همین حوالی است
کودکان در صحرا راهی اند
دوان دوان
سمت فرات دیدنت.
عطش قیامت میکند هنوز
در اربعین دوری ات.
RSS