با کتابهای طب،
با طرح استخوانهای شکسته.
زخم را لغت حساب نمیکنی،
با واژهی درد سر جنگ داری
تو نمیدانی استخوان که پوست را میدرد و گوشت را،
باید به خود پیچید؟
وقتی زندگی قطرهقطره از کفت میرود،
اعصاب میدوند توی بدن که هیهات سلاخی حیات است.
قیامت خون است،
باز لبخند میزنی
و حسابها و کتابها را توی طاقچه حیرت تنها میگذاری.
آن وسط
روی زمین زخمی
که مینهایش به بلوغ رسیدهاند
تو هیچ
جور در نمیآیی
با تن پارهپارهات
وقتی که
در کنار چشمههای خون،
مثل لبخندهای سرخ تنت،
لبخند میزنی
مزار شیران بیشهی بلا،
در شهر تنهایی مادرانهات،
در اشکهای غم فرق کوفته،
و حسرت چشمان به خون نشستهی ماه قبیله،
هنوز زائر دارد.
حضرت مادر ادب!
از عصر داغدار تو در مدینه
هر روز فوج فرشتگان
در طواف چهار مزارند
که سرانگشت تو بر زمین میکشید
با یاد علقمه
و دست گرگ به باغ نور زخم میزد
تو چشمهی زلال امید بودی و هادی تا دروازههای بهشت،
از ابتدای راه تا سایهسار زلال نخلهای فرشتگان.
روزی که آدم در سرمای فراموشی عهد بزرگ را با هیچ تاخت زد،
تو بر خان آخر کرم ایستادی
و حرفهای ناب را دهانمان گذاشتی
تا بهانهای باشد تا دروازههای رحمت رب جلیل،
وقتی که شهادت دادی به آیههای نور
تا باور کنیم
روشنی را
وقتی که میرفتی شهید باشی
وقتی که در درگاه بلند نجف
در انتهای عرش بودی
از تو شنیدیم،
از علی،
از ماجرای تمام سالهای عجیب؛
قصهی غدیر تا غصه فدک تا روزهای سرخ.
ما بودن آسمان را از نمکدان شما یاد گرفتهایم
در آستانتان
که هادی است تا خدا
آن رگ و پی را اگر ندید می گرفتیم،
میماندیم و هزار سؤال.
با آن نگاه آرامت و دستت،
دستت که سایهبان چشمها کرده بودی،
میپرسیدیم:
خسته شدی؟
آفتاب توی صورتت می زد؟
دنیا دلت را میزد؟
دستت را سایه بان چشم کردی؛ بهشت پیدا بود؟
قتلگاه جای تفرج بود؟
اصلا رد پاها را تا بهشت چطور گرفتی؟
اما رگ و پی، بود و جویباری از خون.
ما دیدیم و هیچ نپرسیدیم
تنها نگاه کردیم که
انگار سرت کنار شریعه روی خاک افتاد
و آسمان
زلال زلال
انگار توی چشمت
آبیتر از همیشه میخندید و
و تو حدیث اصحاب عاشورا
را سرختر از همیشه
واگویه میکردی.
وقتی که بالهای جبرئیل، پشت در،
در خرمن هیزمها میسوزد
و غلاف شمشیر از آن میگذرد
و به حریم خدا میرسد.
آیهها از زمین به آسمان میروند؛
وقتی در همهمهی قبیلهی تاراج،
دست ریسمان
به شانهی ماه می رسد.
خدا خواسته و تاریخ معاصری که تویش داریم نفس میکشیم شباهت عجیبی به دوران صدر اسلام پیدا کرده است. توالی وقایع و آهنگ خوش " نامها" ، یعنی از پس بدر و خیبر و امتحان هایی که تویش هستیم، به "دروازهی مکه" نزدیک میشویم؛ اگر خوب امتحان بدهیم.
شوق دارد این توالی و تاریخ. بدر و خیبر و "فتح مکه". کاش تبرهایمان را تیز کنیم برای بتهای کعبه، جای پنجه کشیدن به صورت هم.
کاش امسال هیأتیها کوچهای باز کنند که آن سرش پیدا نباشد ، جوری که توی افق دنبالش کنی. بعد تمام در و دیوار کوچه را به هوای فاطمیه سیاه کنند و جا به جا روی سیاهیهای عزا بنویسند " یا عباس" و سلام بدهند به علمدار دشت کربلا.
شاید اینطوری آن کوچه در افق بپیچد در کوی زمان و برسد به آن کوچه دیگر، شاید امسال هیزم جمع نکنند و در آتش نزنند و دستها تویش بالا نروند و پایین نیایند؛ به هوای صدای قدمهای حضرت سقا.

پیشانی نوشت زمین بهار نداشت
و شقایقها بی آنکه دشتی داشته باشند
تنها در کلمات زندگی میکردند
تا بخت
دوباره به زمین لبخند زد
و تقدیر، دشت همیشه شقایق را
در سرنوشت زمین دوباره نوشت
و زمین در مدار زمان
تنفس را آموخت
و حیات را
از آموزگار بهار،
دشت شقایقها
خانه پدریزرگ، توی دهات خوش آب و هوایمان منتظر هشت و چهل و چهار و الباقی بودیم. سال که تحویل شد نشستیم پای تلویزیون و پیام نوروزی آقا. لابلاش هم توی خانه دعوا بود که تلفنی را که هی زنگ میخورد چه کسی بردارد. اسم سال را که فهمیدیم هر کسی چیزی گفت. بحثی شد و هر کس نظری می داد که صدای درنگ درنگ و شکستن چیزی عمو و عمه زاده ها را ساکت کرد. پشت بندش کوچکترین پسرعمو، سینا و پدریزرگ از حیاط آمدند توی خانه. زنجیر ساعت سویسی جیبی معروف و محبوب پدربزرگ توی دست سینا برق میزد. ساعت پر ماجرایی بود و پدربزرگ دوستش داشت و ما هم. ناگفته همه میدانستیم به عزیزترین نوه خواهد رسید و حالا انگار سینا کار خودش را کرده بود؛ صدای درنگ و جیرینگ را همه فراموش کردیم.
پیرمرد دستی به ریش سفیدش کشیدش و به دیوار اشاره کرد و نگاهی هم به سینا و گفت « همونجا باباجون که همه ببیننش». سینا هم صندلی گذاشت زیر پایش و میخی کوبید به دیوار و ما هم با دل خون تماشا کردیم که ساعت جیبی، رفت آویزان میخ و گل دیوار.
همه مات صفحه چکش خورده و کج و کوله و شیشه شکسته ساعت بودیم که پدربزرگ گفت «این زنجیر و ساعت آویزان، مرام امسال ماست. خارجی بی خارجی.» بعد هم دستی به سر سینا کشید و دستش رفت سمت جیب جلیقه برای اولین عیدی تا نخورده.