تا بود هر پیامبری در جایی امن مبعوث میشد نمی دانم چرا اینبار خدا حرای تو را میان دریای خون و دشت عطش گذاشت تا به اعجاز پیراهن چاک چاک حسین پیامبر کربلا شوی. ما که معجزه نمیخواستیم راضی نبودیم که قد کمان کنی ای فرستاده! آخر ما به کلمات ناگفتهات هم ایمان آوردیم وقتی که پشت آخرین سوار می دویدی
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 14:23 توسط غلامعلی
|
درباره
صحرا طنین « هل من ناصر » را هر روز خونین تر از قبل به یاد می آورد و من و تو هر روز امتحان روز دهم را پس می دهیم.