عجیب اهل قرآناند
انس دارند با کلمات و آیه ها
خاصه
همنشین حروف مقطعه اند
می ترسم تو را هم
جدا جدا بخوانند
قطعه قطعه
ح س ی ن
و صدا نمی رسید
بر دوش ابراهیم
هنوز
باقی است
وقتی که بتهای معبد ابلیس
خون کودک 11 ماهه را
در غزه
در پای خود
میریزند
وقتی یزید و شمر
در قرن دروغهای سیاه
در دشت بی پناهی زیتون
قوم بی پناه را سر میبرند
و آسمان و آب را به آتش میکشند
روضه ها
تفسیر جنگ اند
و در تلالو اشک
نزدیکی فرات
دستها
بیشتراز همیشه
بی تاب رزم اند
و تیغها مشتاق قیام
و رهایی از نیام
یک قبیله ماه
با تو
می رسد
و
میشوی
میهمان شهر
نیمی از شهر
تب زده
دوید تا میانه های راه
تا پیش پای تو
و نیم دیگر ماند
برای آمدنت
تا آب بدهد
و تازه کند
تیغ را جای کوچه ها
نعل را جای رختها
بعدها قصه ی آمدنت را اینطور میگفتند:
او می آمد و
شهر سنگ تمام...
نه
تمام سنگ ها را کنار می گذاشت
تو که خود مدار زمین و آسمانی
و شرع دور تو می گردد.
تو که خود گفته ای
واجب و مستحب را.
مگر نه مستحب است
که قربانی را
حاجیان خود
بزرگ نکرده باشند؟
حالا خودت
یک قبیله اسماعیل،
یک عمر تماشا را
برای چه همراه میبری؟
مگر نه این تیغهای تیز
برقشان
از عرفات هم پیداست
شش ماهه را
دیگر
چرا
میبری
حسین؟

انصاف نیست
که قصهی غمها
دور هم جمع بشوند و
دم بگیرند:
"کربلا
با
خاکهای غربت و زنجیرها؛
بی در و دروازه و زائرسرا"
***
اصلا این
انصاف نیست،
که راهی نیست
الا به بال کبوتران
بستن دخیل
تا بگویی
" سلام بر چشمان کربلا دیده"
***
ﺍﻟﻠﻬﻢ ﺻﻞ ﻋﻠﯽ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻦ ﻋﻠﯽ ﺑﺎﻗﺮ ﺍﻟﻌﻠﻢ ﻭ إﻣﺎﻡ ﺍﻟﻬﺪﯼ ﻭ ﻗﺎﺋﺪ أﻫﻞ ﺍﻟﺘﻘﻮﯼ ﻭ ﺍﻟﻤُﻨﺘﺠﺐ ﻣﻦ ﻋﺒﺎﺩﮎ، ﺍﻟﻠﻬﻢ ﻭ ﮐَﻤﺎ ﺟﻌﻠﺘﻪ ﻋﻠﻤﺎً ﻟﻌﺒﺎﺩﮎ ﻭ ﻣﻨﺎﺭﺍً ﻟﺒﻼﺩﮎ ﻭ ﻣﺴﺘﻮﺩﻋﺎً ﻟﺤﮑﻤﺘﮏ ﻭ ﻣﺘﺮﺟﻤﺎً ﻟﻮﺣﯿﮏ ﻭ أﻣﺮﺕ ﺑﻄﺎﻋﺘﻪ ﻭ ﺣﺬّﺭﺕ ﻣﻦ ﻣﻌﺼﯿﺘﻪ ﻓﺼﻞّ ﻋﻠﯿﻪ ﯾﺎ ﺭﺏ أﻓﻀﻞ ﻣﺎ ﺻﻠّﯿﺖ ﻋﻠﯽ أﺣﺪ ﻣﻦ ﺫﺭیة أﻧﺒﯿﺎﺋﮏ ﻭ أﺻﻔﯿﺎﺋﮏ ﻭ ﺭُﺳﻠﮏ ﻭ أﻣﻨﺎﺋﮏ ﯾﺎ ﺭﺏ ﺍﻟﻌﺎﻟﻤﯿﻦ