هی پرسید شمر؟ شمر؟ و هی به خودش اشاره کرد. بعد یقه ام را ول کرد. زد زیر گریه. گنبد پیدا بود. رو کرده بود سمت گنبد حرم حضرت عباس یک چیزهایی میگفت و به من اشاره میکرد.
تا روز آخری که کربلا بودیم شبها خانه اش میخوابیدم. انگار که نوکری داشته باشم نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. موقع خداحافظی باز به خودش اشاره کرد و از من پرسید انا شمر؟ گفتم لا.
قباد توی دهات ما از همه بهتر اشقیا را میخواند. شمر. لطیف بود ها ولی شمر را جوری بازی میکرد که همه های های گریه کنند. میگفت هر سال ده محرم که میشود زنم راهم نمیدهد خانه. میگوید غریبه ای برایم. قباد این یک هفته را خانه دوست و آشنا میخوابید.
این بود تا یک سال رفت کربلا برای اولین بار. وقتی برگشت دیگر شمر نخواند.میگفت دیگر نمی توانم شمر بخوانم وقتی آنقدر از تل زینبیه همه چیز پیدا بوده.
علی جان
حرفهای تو هم
- هر چقدر هم که در گوش چاه ها
تکیه زده بر شانه نخل ها بگویی -
می دانم
که می ماند برای بعد
اصلا قرارمان در خلوتی به بلندای ابدیت
که هیچ کس نبیندش
که هیچ کس نداندش
در خاکی ترین شب زمین
در بی نشانی غریبترین سنگ یک مزار
تنها من و تو و خدا
و محض بعضی حرفها میبرد
که در خلوت مادر در گوش دختر
حرفهای نگفته بسیارند:
"خوب کردی آمدی"
" محض محراب سرخ پدر"
" محض تنهایی؛ روز برادر"
"برای خاطر آیه ها زیر نعل اسبها"
"خوب کردی آمدی؛ محض روزهای خانه ای بدون من"
***
خوب کردی آمدی
میشود خانه را به تو سپرد
میشود نشانی سپیدی گلوی تشنه را به تو سپرد
میشود
تمام رازهای آسمان کوفه را
حسن، حسین را
طشت را، لباس کهنه را و رزم را
به زینب سپرد
خاکستر از بام کوچه های شهر مکه ببارد
یا از برج عاج و ایفل.
زمین ملک محمدی
بت شکستنی است
خاکستر از هر کجا که ببارد
در کوچه های مکه
یا پاریس از ارتفاع برجهای عاج
محمد محمد است
کسی باید به محمد خبر میداد
نه شبیه حسین بود بر دوش پیامبر
نه شبیه بازیهای کوچه ی بنی هاشم
به سجده های طولانی نماز مسجد هم نمی مانست
دردانه ی محمد در دشت پراکنده بود
دستهای خواهر وسعت سرخ زمینی از پاره های پولاد را نشان داد:يا رسولاللَّه صلّا عليك مليك السماء هذا حسينك مرمل بالدماء مقطع الاعضاء
کسی باید به محمد خبر میدادحسین گفت انا ابن فاطمة الزهرا
سمت دریا قیامت شد
تمام سپاه جمع شد جایی کنار علقمه
انگار بخواهند رازی را پنهان کنند
پای مادر که باز شد به ماجرا
چشم زمین کبود شد
و پسر در همهمه دیگر جایی را ندید.
مشک و سوار و علم و دست افتاد
آب زخمیتر از همیشه شد
و فاطمه مثل آن روز کوچه
در همهمه دنبال دستهای پسر میگشت
خواستند میان خود تقسمیش کنند.
اسماعیل آن روز در دشت پراکنده شد.
پیراهنش
کفنش
از بس که نیزه بود
بعد هزار سال
زخم تنش
درد میکند
هر تار مشک با پود قظره های آب
فرق و عمود، علم، دستهاش
پهلوی علقمه
جدا جدا
درد میکند
هیچ کس
بهتر از حرمله
لالایی
نمیخواند