
خواب میدید، خواب صحرا. از آسمان آتش بارید. علم افتاد. کودکان گریه کردند و چشم دوختند به نهر آب. کسی روضه خواند.
*
خواب میدید. خواب باغهای سبز لبنان. از آسمان آتش بارید و باغ آتش گرفت. خانهها خراب شدند و کودکان لابلای خرابه ها دویدند. همه جا را دود گرفته بود و صدای گریههای کودکانه.
**
خواب میدید، خواب ایران. از آسمان آتش بارید. زمین زخم برداشت و خون بیرون زد. کودکان باز میدویدند.
***
بیدار شد، آستینهایش را بالا زد. آنقدر که بالهایش را میشد ببینی. بالا را نگاه کرد. آسمان پرنده میخواست تا جای ابر و باران امن باشد. تا آتش نبارد و زمین زخم نبیند. پرنده شد.
****
حالا مادران جای لالایی، داستان مردی را برای کودکان میگویند که بال زد و پرنده شد و خیال خانه و طفل آرام گرفت.
شاید آجرهای عجیبترین وزارتخانه را تا الان ، صهیونیستها روی هم گذاشته باشند. " وزارت امور اسرای فلسطینی". اولش عجیب است. اما اگر کمی مکث کنیم، رنگ غم و غصه میگیرد. ما 8 سال جنگ بهمان تحمیل شد. از 31 ملیت اسیر داشتیم از این بند و بساطها راه نینداختیم. اصولا وقتی برای مسأله و پدیدهای یک وزارتخانه تشکیل شود یعنی کلی اتفاق در ارتباط با آن دارد میافتد؛ هزار تا ارگان و سازمان ریز و درشت درگیر قضیهاند. ماندهام چه غوغایی در پس پرده میگذرد و چه ماجراها و بلاهایی دور و بر اسیران فلسطینی میگذرد که برای اینکه حساب و کتابش از دستشان در نرود، صهیونیستها وزارتخانه زدهاند.
جالبتر اینجاست که در مقابل این پدیدهها حقوق بشر کسی هم درد نمیگیرد. – آدم یاد مجریهای BBC میافتد که راست راست زل میزنند توی لنز دوربین و از احتمال عملیات خرابکاری آمریکا و اسرائیل در ارتباط با مسئلهی هستهای ایران حرف میزنند. خیلی شیک و باکلاس. با چنان لطافتی که انگار موضوع بحث ماست و خیار است. تروریسم کیلویی چند؟ ـ
اعتراض معترضه طولانی شد؛ بحث حقوق بشر و وزارتخانه کذایی بود که اتوکشیده و مرتب دارد کارش را میکند و وزیر مربوطهاش هم هر از گاهی موضعگیری و افاضه میفرمایند. ماندهام اگر جایی از دنیا مثلا " وزارت رسیدگی به امور پهپادهای زمینگیر شده آمریکایی" یا " رسیدگی به امور جاسوس های آمریکایی دستگیر شده" و چیزی از این قبیل تشکیل شود چند وقت هو و جنجال در کشور متبوع پهباد یا جاسوس راه میافتد. یا چقدر رو میخواهد که همه چیز را از دریچه " بستگی دارد به منافع ما" بررسی کنی؛ کم هم نیاوری.
ماندهام اگر کسی "وزیر رسیدگی به امور پهپادهای زمینگیر شده آمریکایی" بشود، آنها اول میگفتند تحریم، بعد در میآمدند که ترورش میکنیم. یا اول ترورش میکردند بعد تحریم.
جوابها آسان نیستند، همه چیز بستگی دارد به همه چیز.
عادت شبگردی دارم. ربطی هم به سرما و گرما ندارد. همین عادت با رفتگر محله آشنایم کرد؛ قبلتر تعریفش را کرده بودم. چند وقت پیش که سوز سرمای پایتخت استخوانترکان شده بود، شبی باز به سرم زد. با شال و کلاه و هر چیزی که سپر سرما میشد، حاضر یراق شدم و رفتم شبگردی.
پیرمرد عزیز جارو بهدست را دیدم. جارویش لم داده به دیوار بود و آستینهایش بالازده. من که رسیدم از یک بطری داشت آب خالی می کرد توی مشت دست راستش. وسط وضو بود انگار. حتی فکر آستین بالازدن و خیس شدن هم لرز به تنم انداخت.
همان دورترک ایستادم. فکر کردم حتما گوشهکناری می خواهد نمازی بخواند اما در بطری را که بست رفت سراغ جارو . خرتخرت کنان مشغول زمین شد.
جلو رفتم و سلام و حال و احوال کردیم. گیر دادم به وضویش در آن سرمای بیمروت. خندید. آخرش که دید دست بر نمیدارم گفت «اینجا مگر کشور امام زمان نیست؟» گفتم «هست». گفت «مگر اینجا پایتختش نیست؟» سر تکان دادم که بله. گفت «حالا با چه رویی خیابانهای این شهر را که اسم آن صاحب رویش است بیوضو جارو بزنم؟ بیمعرفتی نیست؟».
***
وقتی میرفتم خانه صدای پیرمرد و آن حرفها میآمد توی سرم. پسزمینهاش هم شده بود ترق ترق دندانهایم که شده بودند سرما سنج.
اولین سال دانشگاه گذشت. تابستان آمد. با عدهای از هم کلاسیهای قدیمی، ساکمان را بستیم و از پایتخت راه افتادیم سمت ولایت تا برای همشهریهایی که تازه کنکور دادهاند، مرکز مشاوره انتخاب رشته راه بیندازیم.
سناریوی "کمک به انتخاب رشته" سوالهای سادهای داشت مثل: " چه رتبهای؟" " چه علاقهای؟" " چه استعدادی؟" " چه شهری؟" و از این دست. تا اینکه حمید آمد.
با صورت آفتابسوخته و دستهایی که داد میزدند سالهاست با و زمین و داس و درو انس گرفته. کارنامهاش را گذاشت جلوی من. رتبهاش عالی شده بود. تقریبا هر رشتهای که میخواست میتوانست در بهترین دانشگاه پایتخت بخواند. همین را گفتم و نگاهش کردم. نگاهم کرد. خودش میدانست. مانده بودم آمده چه کار.
فکر کردم بهتر است راجع به آینده شغلی بگویم. داشتم میگفتم که فلان رشته را بخوانی چطورجاهایی میتوانی کار کنی و ...
با همان شرم دوستداشتنی و عزیز دهاتیاش آمد وسط حرفهایم و گفت برای چیز دیگری آمده آنجا. ساکت شدم و نگاهش کردم.
پرسید به نظر من که یکسال است رفتهام دانشگاه و با شرایط آشناترم، الان انقلاب به چه چیز احتیاج دارد. می خواست بداند چه چیزی بخواند بیشتر به درد کار انقلاب میخورد.
ماتم برد. چیزی مثل خجالت می دوید توی فکرم. سرم را پایین انداختم و نگاهم قفل شد روی کفشهای حمید، به نظرم هر چه زودتر باید نواش را میخرید. بعد یاد سناریویمان افتادم. فکر کردم به درد لای جرز دیوار هم نمیخورد.

هنوز بهترین عروسکها را آمریکا میسازد
از باربی هم بهتر
عروسک ها قبلتر به درد خواب کردن کودکان میخوردند
حالا اما
عروسکساز
نگران خواب آشفته پیرمردهاست
که بی خوابی ربطی به شکمهای ورمکرده و مارک شرابشان ندارد
ربطی به دیوارهای ترکخورده کاخشان ندارد
ربطی به هوای دمکرده و بخار گرفته از حمام خونشان ندارد
عروسکساز هنوز
بهترین است
"ساجده" را هدیه داده به شاهزادههای بادکردهي آل سعود.
در بحرین ساخته تا ترو تازه برسد به ریاض
بینندگان عزیز
به آخرین خبر توجه کنید
" ساجده" آخرین شاهکار آمریکایی است
محصول تکنولوژی و آزادی
تنها نفس نمیکشد.
توی تلویزیون مردم دارند شعار میدهند. نه، انگار بیشتر دعاست. تصاویر مال مدتها پیش است، ساده و با اطمینان:
"خدایا
خدایا
تا انقلاب مهدی
خمینی رو نگه دار"
جوری میگویند که همان لحظه با خودت بگویی این حتما مستجاب شده است. بعد دلت میخواهد بروی تا جماران صندلی را نگاه کنی و آن بلندی را که روزگاری شده بود مرکز حکومت به قلوب مستضعفان؛ ببینی که خمینی همانجاست.
***
قلب حسینیه امامخمینی میتپد. نگاهش کنی خمینی را تماشا کردهای.
فلسطین و لبنان و بحرین و یمن و مصر و گوشه کنار زمین را که نگاه کنی، میبینی خدا خمینی را نگه داشته است؛ تا انقلاب مهدی.
حق با توست
از اولش هم معلوم بود دعای ملت مستجاب بوده.
کودکان در خیمه نزدیک هم نشسته بودند. گاه صورت هم را و گاه بیرون خیمه را نگاه میکردند اما بیشتر چشمها دوخته بود به زمین.
کسی گفت «کاش نگفته بودیم»
دیگری گفت «میآید»
و دیگری چشمهایش دوید روی صورت دیگران : « پیشانیام را که میبوسید. قول داد که بازمی گردد»
جواب شنید «با این همه کاش برویم بگوییم آنجا نرود»
کودکی گفت «حالا دیگر رسیده است»
در حرفهای کودکان ضمیرهای مبهم و آنجا و اینجا موج میزد.
***
از دشت صدای هلهله برخاست. رنگ از رخ کودکان پرید. دویدند تا دم خیمه.
گرد و خاک در دوردست بلند شده بود. از کودکان کسی ناله کرد : « کسی قدش به او نمیرسد»
کودکی دیگر به جایی اشاره کرد:« علم ! علم افتاد!».
نشستند روی خاک.
کودکی میان هقهقاش گفت:« تقصیر ما بود. آب میخواستیم چهکار»
پیراهنت که کهنه بود
جای طمع نداشت
گفتند
شمردهاند
یک تن و
یک لای پیرهن و
یکصد و ده زخم و چاک و خون
گفتند
کار تن و پیرهن از مرهم و وصله گذشته بود
میشد کفن بماند
پیراهنت که کهنه بود
و
جای طمع نداشت
هر سال هلال محرم که پیدا میشود نگاه میکنم و انتظار میکشم. گوش تیز میکنم ببینم از درونم صدای سواری، پایی، چیزی میآید یا نه. آن تو غوغایی است. جنگ است. بیشتر وقتها هم شاهدم که باطل سر حق را میبرد.
محرمها چشم به راه " حُر" هستم تا چکمههایش را آویزان کند بیاید در خیمه بگوید غلط کردم. بعد راهش بدهند جزء 72 تا عاقبتبهخیر شود.
هنوز خبری نشده. حر نیامده. منتظرم.
جنادتبن حارث انصاری در کربلا شهید شد و همسرش پسر نوجوانش را هم آمادهی رزم کرد.
***
کوچه های شهر همه بن بست بود
میهمان حرمت نداشت
و میزبان تنها اهل تماشا بود
تا سنگ ببارد در عوض آب از آسمان
دیروز در شهر نان در نامه بود
و امروز در نیزههای داغ و نعل های تازه
این روزها
اهالی شهر در تنورها شمشیر میکارند
تا 72در سر بردارند
و
تو بر پایت که در نیمه راه مرد شدن ایستاده است
قد میکشی
و راه رفتن را در قامتی بلندتر تمرین می کنی
تا
تیغت بلندتر ببرد
تا مرد جنگ بنمایی
تا
مادرت را بعد از
شهادت پدرت
در روز غربت آسمانیها
دوباره در دشت پر بلا رو سفید کنی
ودر میدان رجز بخوانی
"امیری حسین و نعم الامیر"
و مادرت لبریز شوق و اشک
سرت را هم به حرب دشمنان حسین(ع) بفرستد
شبهای کاروان چه روشن است،
آسمان ابری شود یا صاف.
تابیدهای تا خواب کودکان حرم
شیرینتر از هر لایلای.
گاهی که میرسد
قاصدی، خبری، نامههای پارهای
وقت ملاقات مردم شهر رو گرفتن از حسین
یا عابران نااهل میزبان یادگار آیهها
یا این اهالی قبیلهی خود را زدن به کوچههای بریده عهد؛
یعنی که ما نه با توایم یا حسین،
شب ها هنوز هم چه روشن است
خیال کودکان و مشکها چه راحت است.
کافی است یک نگاه
تا رد ماه
تا امتداد قامت
علمدار دشت کربلا
بمبها
رادارها
مرگ تا دلت بخواهد
گورهای دستهجمعی به میزان کافی
نازی های آلمانی در نسخههای جدید
هیچکدام از قطار جا نماندهاند
همه رسیدهاند
روزگار روزآمدی است
نسخهها، نوبهنو در تسلسل روزها
زندگی را رنگ میکند
تا آدم نفهمد که دندان جاهلیت درآورده و
افتاده به جان آدمیت
باور نکنید کسی از قطار جا مانده.
کتابهای تاریخ پر از غلطهای زیادی تاریخفرماهاست:
"خون پسران منامه،
سرخ نیست.
مغز یمنیها کف خیابان،
لابد کلاس تشریح انترنهای آمریکایی است
هیکل نحیف آتشگرفتهی 4 سالهی غزه،
تنها واکنش سریع اکسیژن با کربن است.
سرنیزه در شکم مادران آبستن صبرا و شتیلا
به ما چه که چه می کند؟"
باور کنید
نازی ها برگشتهاند
با لباس گاوچرانها
تنها جای تنباکو
آدامس حقوق بشر میجوند
هیچ کس از قطار جا نمانده است.

از شعارها و نمازشان هم عکس بود. اما این یکی بیشتر چشم آدم را میگرفت. صحبت وقایع این روزهای میدان التحریر است. حیف که تیترها و حرفهای آدمها با گذر زمان رنگپریده میشود و از یاد میرود والا کمدیای میشد تفاوت واقعیت با حرفهای قرص و محکم برخی سیاسیون و همهچیزدانهای داخلی و خارجی. چه دعوایی بود و یقهای پاره میکردند که الا و لابد این حرکت مصریها اسلامی نیست. اصلا کاری به کار اسلام ندارند و گره کار در اقتصادشان است و شکم. حرفهایی که این روزها امتدادش به سکوت متمایل شده یا نهایتا سر تکان دادنی وافسوس خوردنی که « الا ای مصریها! بیخیال اسلام شوید».
عکس این زن با این شمایل، در حالت عادی میشد بخورد کنار یک مقالهی روشنفکرمآبانه که حجاب فلان است و دست و پاگیر و قفس و اسلام برای زن ترمز حرکت است. اما حالا خودش برای خودش یک حرف تمام و خلاصه است. میشود هزار تا نظریه و لغتبازی را در بارهی تلازم آزادی و برهنگی با همین عکس باطل کرد.
میشود عکس را در ابعاد چشمگیر به جای فلان تبلیغ برد و چسباند در بلندیای ، مثلا در میدان ونک. یا هرجا که لازم است و دلمان شور میزند برای حجاب.
من که میخواهم یک قطعه کوچکش را بگذارم در جیبم و هر وقت این آدمهایی را از ریشههای انسانی و اقتصادی انقلابها حرف میزدند را دیدم، اگر یادم آمد، از جیبم درش بیاورم و بگیرم جلویشان. نه برای اثبات حقیقت که برای آزمایش عنصر سنگ پا.
اسم این زن هر چه هست من میگویم فردا میشود " وفا ادریس" یا " دارین محمد ابوعیثه" یا " الهام الدسوقی" یا " مریم صالح الریاشی ". همهشان از زنان و استشهادیون فلسطین بودند. بعضیشان هم قبلتر شهید داده بودند و بعد خودشان شهید شدند. این شهید آخر گفته بود: « با وجود اینکه دو کودک دارم که فقط خدا می داند چقدر دوستشان دارم ، اما علاقهام به دیدار خدا بیشتر است . این بچه ها را نزد خانواده به امانت می گذارم و اطمینان دارم که تحت توجهات خداوند، رشد خواهند کرد.».رخت اسلام هم به قامت همهشان دوخته بود. مثل همین عکس در التحریر.