تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

کودکان در خیمه نزدیک هم نشسته بودند. گاه صورت هم را و گاه بیرون خیمه را نگاه می‌کردند اما بیشتر چشم‌ها دوخته بود به زمین.

کسی گفت «کاش نگفته بودیم»

دیگری گفت «می‌آید»

و دیگری چشم‌هایش دوید روی صورت دیگران : « پیشانی‌ام را که می‌بوسید. قول داد که بازمی گردد»

جواب شنید «با این همه کاش برویم بگوییم آنجا نرود»

کودکی گفت   «حالا دیگر رسیده است»

در حرفهای کودکان ضمیرهای مبهم  و آنجا و اینجا موج می‌زد.

***

از دشت صدای هلهله برخاست. رنگ از رخ کودکان پرید. دویدند تا دم خیمه.

گرد و خاک در دوردست بلند شده بود. از کودکان کسی ناله کرد : « کسی قدش به او نمی‌رسد»

کودکی دیگر به جایی اشاره کرد:« علم ! علم افتاد!».

نشستند روی خاک.

کودکی میان هق‌هق‌اش گفت:« تقصیر ما بود. آب می‌خواستیم چه‌کار»


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 11:9  توسط غلامعلی  |