کودکان در خیمه نزدیک هم نشسته بودند. گاه صورت هم را و گاه بیرون خیمه را نگاه میکردند اما بیشتر چشمها دوخته بود به زمین.
کسی گفت «کاش نگفته بودیم»
دیگری گفت «میآید»
و دیگری چشمهایش دوید روی صورت دیگران : « پیشانیام را که میبوسید. قول داد که بازمی گردد»
جواب شنید «با این همه کاش برویم بگوییم آنجا نرود»
کودکی گفت «حالا دیگر رسیده است»
در حرفهای کودکان ضمیرهای مبهم و آنجا و اینجا موج میزد.
***
از دشت صدای هلهله برخاست. رنگ از رخ کودکان پرید. دویدند تا دم خیمه.
گرد و خاک در دوردست بلند شده بود. از کودکان کسی ناله کرد : « کسی قدش به او نمیرسد»
کودکی دیگر به جایی اشاره کرد:« علم ! علم افتاد!».
نشستند روی خاک.
کودکی میان هقهقاش گفت:« تقصیر ما بود. آب میخواستیم چهکار»