تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود


از هیاهوی شام نیست

یا زوزه‌ی گرگ‌ها

که سرا و خانه‌ات

 اینقدر خلوت است

یا که در کوچه

صدای پای میهمان

نمی‌رسد به گوش

***

ماجرای آن غروب و

چشم‌های خیس و معجر و

تمام دشت غربت و

و کودکان و پا و خار و

یک نفس دویدن و

...

راز این سکوت وخلوت

خواهرانه با برادر است

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 16:31  توسط غلامعلی  | 
جام شراب را به سمتش دراز کرد.

گفت به خدا قسم گوشت و خونم با آن بیگانه است.

گفت در بزم‌مان شعری بخوان

جواب داد شعر زیادی در خاطرم نیست

خلی‌فه به جامه‌ی پشمینه‌اش نگاه کرد

یادش افتاد گفته‌اند در خانه‌اش قرآن میخوانده؛

وقتی که دستور داده بود کشان‌کشان او را بیاورندٰ

از حصیر کهنه‌اش

تا قصر بلند و بزم انگور

...

سکوت را شکست؛

خلی‌فه.

:

"باید بخوانی"

خواند

:

«با توا على قُلل الجبال تحر سهم غلب الرجال فما اغتنهم القلل
واستنزلوا بعد عزّ عن معاقلهم فاودعوا حفراً يابئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعدما قبروا اين الاءساور والتيجان والحلل؟
اين الوجوه التى كانت منعمة من دونها تضرب الاءستار والكلل؟
فافصح القبر عنهم حين ساء لهم تلك الوجوه عليها الدود يقتتل
قد طالما اكلوا دهراً و ما شربوا فاصبحوا بعد طول الاءكل قد اءكلوا
وطالما عمّروا دوراً لتحصنهم فخلفوها على الاءعداد وارتحلوا
اضحت منازلهم قفراً معطّلة وساكنوها الى الاجداث قد رحلوا»*

 

دیگر لبی از شراب تر نشد .

 جایش چشم بود که از خیسی اشکٰ بزم را

درهم ریخته تماشا میکرد.

مرد به سمت خانه رفت

به سوی حصیر و قرآن‌اش

مرد تمام خانه‌اش رو به قبله بود

مرد هادی  بود

مرد هادی(ع) بود

 

 

 

 .....................................

*بر قله كوهسارها شب را به روز آوردند در حالى كه مردان نيرومند از آنان پاسدارى مى‏كردند، ولى قله‏ها نتوانستند آنان را  برهانند.

آنان پس از مدتها عزت از جايگاههاى امن به زير كشيده شدند و در گودالها جايشان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندى!

پس از آنكه به خاك سپرده شدند، فرياد گرى فرياد برآورد: كجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟

كجاست آن چهره‏هاى در ناز و نعمت پرورش يافته كه به احترامشان پرده‏ها مى‏آويختند (بارگاه و پرده و دربان داشتند)؟

گور به جاى آنان پاسخ داد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره‏ها با هم مى‏ستيزند!

آنان مدت درازى در دنيا خوردند و آشاميدند؛ ولى امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند، خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده‏اند!

چه خانه هايى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كند، ولى سرانجام پس از مدتى، اين خانه‏ها و خانواده‏ها را ترك گفته به خانه گور شتافتند!

چه اموال و ذخائرى انبار كردند، ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند!

خانه‏ها و كاخهاى آباد آنان به ويرانه‏ها تبديل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاريك شتافتند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 12:32  توسط غلامعلی  | 
دیگر

هیچ خاطری با تازیانه

پریشان نخواهد شد،

گیرم که ابلیس

یک خارزار حرامی را

خواب دیده باشد

دیگر گردی

به دامن قافله نمیرسد

و دست باد

در صحرای غریبی

به معجری نخواهد رسید

که برادر یک نفس

ار علقمه تا شام

تاخته و تازه رسیده است

زمین امن است

و باران امان میبارد

دیگر گوشواره ای

پریشان نمیشود

که رقیه در حرم

صدای پای علمدار شنیده است


***

* نصب پرچم حرم عباس بن علی (ع)  در حرم زینب (س)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 23:20  توسط غلامعلی  | 
همه

راهی خیابان پاستور بودند

قربتا الی الله

تنه میزیدند به هم

در آغاز خیابان

قربتا الی الله

آن طرف‌تر

در انتهای

خیابان از یاد رفته

مادری

- زیر طاقچه‌ای با دو عکس شهید -

ملحفه را جای کفن

روی خودش میکشید

قربتا الی الله


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:28  توسط غلامعلی  | 
نوح به ساحل نمیرسید

و در میانه ی آتش

در پیشانی نوشت ابراهیم

مژده ی برد و سلام نبود

تا آنکه

این سوره را خدا

کران تا کران

خود برای محمد

بشارت آورد

- و جبرئیل تنها تماشا کرد -


بسم الله الرحمن الرحیم

 از ازل

قصه ی گیسوی شما بود و خدا

و فاطمه مادر محمد است

و گندم

به شوق دستاس او

روییده است

و باران دم گرفته است


در تفسیر آیه های خدا

بهشت نزدیک شد

و آدم مسافر بهشت

و هیچ صحبت دریا و در نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 1:31  توسط غلامعلی  | 
تکلیف ما و بابا

روشن بود

بابا رفته بود

جنگ

لالایی مادر هم

قصه ی تکلیف بابا بود

همه چیزش روشن

با خیال راحت

مینوشتیم بابا آب داد،

پای گلهای لاله

بعد

مداد قرمز را

به سینه کاغذ میسپردیم:

بابا جای نان

جان داد

دانه ای یک گلوله.

اما دیگر

هیچ پیدا نیست

که این روزها

درسمان به نمکدان نرسیده؟

یا زنگ تفریح را

تند تند میزنند

که تکلیفمان

با مشق بابا

روشن نمیشود

و هی صدا به گوش میرسد:

بابا ستاد دارد

او در ستاد ناهار داد

و بعد شام

تا صبحانه خواب صندلی دید

بابا خیال دارد

...

حالا تکلیف هیچ کلاس اولی

با این همه مرد

که می آیند روشن نیست

و دیگر

هیچ صحبت املای نمکدان نمیشود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 22:55  توسط غلامعلی  |