تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

قبل از اینکه آقا بیایند و دیدار نخبگان و برگزیدگان کرمانشاه سر و شکل رسمی بگیرد. گزارشگر برای مصاحبه رفت سراغ پیرزن چارقدسفیدی که بعدتر فهمیدیم مادر شهیدان رضوان مدنی بوده.

از پیرزن پرسید که شما تحت چه عنوانی به اینجا آمده‌اید. بنا به قاعده باید جواب می‌گرفت مادر چند شهید هستم و این حرفها.

مادر شهید اما قاعده و مرامش فرق می‌کرد. حرفش را این‌طور شروع کرد: « قربان رهبر بروم الهی». فکر می‌کنم آن روز  اصلا تحت همین عنوان آمده بود دیدار رهبر.


http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17660/C/13900726_0917660.jpg

خدا قسمت مادر شهید کرد، شب، بعد از دیدار برگزیدگان کرمانشاه، رهبر رفت خانه‌شان.

********

* اصل شعر که شاعرش را هم نمی‌شناسم:

فرق مادر شهید

با تمام مادران دیگر زمین

خلاصه می شود در این
مادر شهید، پیش از آنکه مادر شهید می‌شود
شهید می‌شود

* * دوستان گفتند شعر از خانم مریم سقلاطونی است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:0  توسط غلامعلی  | 
روز دیدار بسیجی‌های کرمانشاه با آقا یکی از بچه‌های حفاظت سرُم بدست گوشه‌ای ایستاده بود. یکی هم سرش شکسته بود و سرخی خون مانده بود روی پانسمانش؛ مثل لبخند که همان‌طور مانده بود روی لبهایش. از این دو تا اتفاق عکس نداریم. حیفم آمد تعریفشان نکنم.

***
- دو جفت میل و دو تا تخته شنا. چندتای دیگر هم دور چیده شده بودند. شمردم شد 18 تا تخته شنا و کنارشان 35 تا میل. به حساب من یکی از میلها کم بود. میل‌هایی که رویشان نوشته بود هر کدام حدود 2 کیلوگرمند، دایره‌‌ای تشکیل داده بودند در فضای خالی اختصاصی خودشان. ما که رسیدیم، توی سالن محل دیدار کیپ تا کیپ آدم نشسته بود، جز همین محوطه‌ی نسبتا بزرگ اختصاصی میل و تخته‌ها.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17547/C/13900722_0217547.jpg

 

- بعدتر که مراسم باستانی‌کارها شروع شد، معمای کم بودن تعداد میل‌ها را این تصویر حل کرد. یکی از ورزشکارهای بسیجی دست چپش از مچ قطع بود. البته میلی که با همان یک دست برداشته بود به قاعده‌ی دوتای میل‌های دیگر وزن داشت.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17547/C/13900722_2617547.jpg
 

- بسیجی‌ها در زمینه‌ی شعار رفته‌ بودند سراغ ابزارهای چندرسانه‌ای، صدا که به عهده حنجره‌شان بود، متن و تصویر را هم خلاقانه و با تمام ابزار دم دست آورده‌ بودند به میدان. بعضی‌هاشان هم تا عکاس را وادار نمی‌کردند ببیندشان و ابتکارشان را ثبت نکند دست برنمی‌داشتند. فقط مانده‌ام اینها که کف دستشان نوشته‌اند برای اولین وضویشان چه فکری کرده‌اند.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17547/C/13900722_0917547.jpg


 http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17547/C/13900722_0117547.jpg
 
 
 http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17547/C/13900722_3717547.jpg

- این جوان دست‌به‌سینه تمام مدت چشم از آقا بر نمی‌داشت. عضو گروه سرود بود و متن را هم از حفظ می‌خواند. یکبار هم وسط سرود بی‌صدا زد زیر گریه. اشک هم که می‌ریخت  چشم از آقا برنمی‌داشت.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17547/C/13900722_2217547.jpg
 

- قبل اینکه آقا بیاید چشمم خورده به یک بسیجی معلول. همین بسیجی‌ای که توی عکس پیداست. نگرانش بودم که در ازدحام و فشار موقع ورود رهبر چه خواهد کرد. گم‌اش کرده بودم تا آخرهای سرود که دوباره دیدمش. به کمک بچه‌های حفاظت آمده بود در جایگاه خبرنگارها. بسیجی میان‌سالی پشت‌بند او آمده بود پیشمان؛ سرخود البته. بنده‌خدا پایش حسابی اذیت شده بود. کسی از همشهری‌هایش به او اعتراض کرد که چرا رفته در جایگاهی دیگر و جواب شنید : « خدا دوسِم داشت آمدم اینجا»

 


- توی عکس زیر یک میل را نمی‌شود دید. میدان‌دار پرتابش کرده، آنقدر بالا که از کادر دوربین خیلی بالاتر برود. مجری قبلا تذکر داده بود که مبادا مراسم باستانی‌کارها را با سوت و کف تشویق کنند یا اگر میل وسط ماجرا زمین افتاد کسی بخندد. نگرانی مجری موردی نداشت. جماعتی که از ارتفاع میل پرتاب شده به وجد آمده بودند خیلی مرتب صلوات می‌فرستادند.


 
- غلام چهری شصت سالش بود. سالار، پسر مرشد هم دوازده‌سیزده سال داشت. هر دو هم بین باستانی‌کارها بودند. آقا غلام برای خودش چرخی می‌زد ماشاءالله سریعتر از همه‌ی جوان‌ها. پیرمرد از جمعیت صلوات می‌گرفت با چرخیدنش. برنامه که تمام شدند باستانی‌کارها نشستند گوشه‌ای و جا باز شد تا خیلی از پشت در مانده‌ها بیایند توی سالن. حالا دیگر واقعا سالن جای سوزن انداختن نداشت.




 

- حاضران در سالن بعضی‌ها کلاه نمدی به سر داشتند و از عشایر بودند. کلاه را توی سالن جای دیگری هم می‌شد دید. کسی دو طرف کاغذی عکس چسبانده بود. یک‌طرف، صاحبش با لباس خاکی بسیجی با عده‌ای رزمنده و روحانی نشسته بود سر سفره‌ای  و داشت نانش را توی ماست می‌زد. یک طرف هم با کلاه و عینک، صورتش پیدا بود. محاسن صاحب عکس بلند و اغلب مشکی بود. صاحب عکس البته امروز هم توی سالن بود؛ در حال سخنرانی و بر خلاف تصویر، امروز محاسنش بیشتر سفید.

 
 

- خوب که چشم‌ می‌گرداندی از عکس‌ها قدیمی آقا توی سالن باز هم پیدا بود:



- عکس‌های قدیمی را توی سالن تازه پیدا کرده بودم که آقا رفت سراغ دعا و پایان مراسم. آقا که رفت همان کسی که آمده بود توی جایگاه عکاس‌ها و گفته بود خدا دوستم داشته گرم با تیم خبری شروع کرد به سلام و علیک. غریب‌نواز مردمی هستند این کرمانشاهی‌ها، اصرار داشت مهمانش شویم. نشد. کار منتظرمان بود و عکس‌هایی که باید نوشته می‌شدند، شاید بشوند عکس‌نوشت.


همین نوشته در وطن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:57  توسط غلامعلی  | 

یک پیشنهاد برای آمریکا:

لطفا این آدم‌هایی را که قرار است رئیسی وکیلی چیزی بشوند توی مملکتتان از دیدن فیلم‌های جیمز باندی و بزن‌بکش و ایضا انواع بازی کامپیوتری منع کنید. بی‌نواها مرز خیال و واقعیتشان به هم می‌ریزد. موقعیت ریاست‌جمهوری را با بازی‌های  پلی‌استیشن اشتباه می‌گیرند. مثلا الان معلوم نیست با سفیر سعودی "استراتژی‌بازی" می‌کنند یا ""call of duty.

برای خودتان گفتیم. بدتر خیط بالا می آورید ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:26  توسط غلامعلی  | 

به جز آب و هوای سالم و مطبوع یا زمانی که مثل فرفره نچرخد و برکت داشته باشد، تهران یک چیز دیگر هم از شهرستان‌ها کمتر دارد. تهران نمی‌تواند مثل کرمانشاه روی در و دیوارش بنویسد " آقا خوش‌ هاتی". یا مثل قم، چند شب قبل از موعد، توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها آش نذری بپزد و کاروان موتور راه بیندازد. تهران نمی‌تواند خیابان اصلی‌اش را مثل شیراز روز استقبال، سر از پا نشناخته ببیند، طوری که برای اهالی قدیمی شهر هم منظره‌ای تازه باشد. تهران خیلی چیزها دارد که بشود گفت خوش به‌حالش ولی توی این یک مورد دل آدم برایش می‌سوزد.


در وطن هم می توانید بخوانید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ساعت 22:27  توسط غلامعلی  | 

 تاکسی گرفته‌ام که جایی بروم. راننده شکلاتی تعارفم می‌کند و می‌گوید «من شربتش را خورده‌ام،  این هم سهم شماست.» می‌فهمم از تحفه‌های ستادهای استقبال مردمی نصیبم شده.شکلات در دهانم آب می‌شود و  به نیم‌رخ راننده‌ی خوش‌اخلاق نگاه می‌کنم. دستم می‌رود سمت پنجره و پوست شکلات را می‌دهم دست باد که ببرد.

راننده برگشته و نگاهم می‌کند، آرام می‌زند کنار، اخم‌هایش رفته توی هم. پیاده می‌شود و می‌رود توی خیابان دنبال چیزی بگردد. بر که می‌گردد پوست شکلات را توی دستش می‌بینم. چیزی به رویم نمی‌آورد. فقط به بنرهای روبرویمان که عکس رهبر دارند اشاره می‌کند و می‌گوید. این" خوش‌هاتی‌" را زیر این عکسها برای مهمان عزیزی نوشته‌اند. فردا توی همین خیابان‌های تمیز منتظرش هستیم.


در وطن هم می توانید بخوانید


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 17:28  توسط غلامعلی  | 

چند وقت پیش، خدا قسمت کرده بود، مشهد، حرم امام رضا(ع) برای " آیه" با پیرمردی قرار گذاشتیم، هشتاد و اندی ساله.( خدایش حفظ کند). بیشتر از شش دهه صبح و عصر، آمده است نقاره‌خانه حرم. حرفش دور و بر علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌آلاف‌التحیه‌و‌الثنا که می‌رسد چشمانش نم می‌زند و اشک می‌ریزد. با امام هشتم رفاقتی به‌هم زده برای خودش.

کسی دستش رسید بغلش کند ، ببوسدش. بوی خوشی می‌دهد پیرمرد. بوی انس با امام مهربانی‌ها. می‌چسبد دیدنش روز عیدی که امروز باشد.




"ذکر کرناها" (منشر شده در آیه) را هم حال داشتید در ادامه متن بخوانید.


در وطن هم می توانید بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:46  توسط غلامعلی  | 
تیم ملی ایران با فلسطین بازی کرد. در راستای آماده‌سازی و این حرف‌ها بازی تدارکاتی را با 7 گل برد و تیم حریف را خمیر کرد. نمی‌دانم تیم ملی فوتبال فلسطین کجای این سرزمین تمرین می‌کند، و تدارکات و پشتوانه تیمشان از کجا می‌رسد یا اصلا می‌رسد؟

نمی گویم به‌شان می‌باختیم ولی به نظرم لازم هم نبود پا روی خرخره‌شان بگذاریم. آمادگی‌مان الان زیاد شد یعنی؟ مگر نه که یک جورهایی برد و باخت آن هم توی فوتبال با حال و هوای غرور ارتباط  دارد؟

شاید دارم سخت می‌گیرم. ولی حتی اگر یک نفر هم در غزه‌ی مظلوم حالش گرفته شده باشد، حالم از آن برد هفت – هیچ به هم می‌خورد.

مربی‌شان آخر سر برگشت و گفت ذوق کرده‌ایم که داریم توی " آزادی" بازی می‌کنیم. به خاطر هم‌نام بودن ورزشگاه با آزادی‌ای که ندارند. فوتبال ما هم ذوق کرد. آمادگی‌‌مان را نشان دادیم و اینکه چقدر مرام تختی را به ارث برده‌ایم و از پای زخمی حریف زیر نمی‌گیریم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:51  توسط غلامعلی  | 

رفیق شفیقی دیروز قرآن باز کرده بود و به تکه کاغذ کوچکی نگاه می‌کرد. لبخندی کش‌دار نشسته بود روی لب‌هایش. نزدیک‌تر ، دیدم با خط بچه‌گانه ای روی کاغذ نوشته‌اند:« و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون». فرصت نشد بپرسم دست خط رنگ‌ و ر رفته کار کیست؛ درآمد که: «شهید هادی این آیه را زیاد می‌خوانده»، گفتم شهدای زیادی وقت عملیات می‌خوانده‌اند. جواب داد اتفاقا ابراهیم هادی بیشتر در مواقع عادی می‌خوانده. گیجی‌ام را که دید اضافه کرد: « جنگ برادر!، جنگ! می‌خوانده که خدا قایمش کند از شیطان‌های ریز و درشت در جنگ اصلی. اینقدر هم خواند خدا جایی توی کانال کمیل قایمش کرد. جایی که فقط خودش خبر دارد».


در وطن هم می توانید بخوانید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:15  توسط غلامعلی  | 

جانباز قطع نخاعی رو کرده بود به آقا که «من با همین پیکر ناتوانم در مقابل تمام دنیا ایستاده‌ام». پشت بند این جمله اضافه کرده بود: «خواهش میکنم...یک لحظه من رو تو آغوش بگیرید». وقت هر دو تا جمله بغض داشت و صدایش هم می‌لرزید. جمله دومی بیشتر.

بین دو تا جمله یک ربطی بود و حالتی. نمی‌شود نوشت؛ باید شنید. انگار می‌گفت تو مرا در آغوش بگیری جان می‌گیرد این پیکر  ناتوانم و آن وقت برای تو جلوی تمام دنیا می‌ایستم.».

آقا بغلش کرده بود.


در وطن هم می توانید بخوانید


 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:11  توسط غلامعلی  | 

جانباز قطع نخاعی است. یعنی هر جور امکانات در اختیارش بگذارند باز زندگی‌اش پر از دست‌انداز است. چند دقیقه‌ای قسمتش شده رهبر جانبازش را ببیند. می‌شود و هیچ اشکالی هم ندارد که درد و دل کند یا چیزهایی بخواهد. از آقا سه تا درخواست می‌کند:

- پیشانی‌تان را ببوسم

- این طرف صورت‌تان را هم

- آن طرف را هم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ساعت 14:25  توسط غلامعلی  | 

پسرک ریزه میزه‌ای تمبکش را انداخته بود روی کولش. تمبک که نه، چیزی شبیه تمپو. قد ساز اندازه‌ی بالاتنه‌اش بود. سیاه‌سوخته با چشم‌هایی گودافتاده. با فاصله 2 متری از هم حرکت می‌کردیم. چند دقیقه‌ای بود که تصادفا مسیرمان یکی شده بود و حالا داشتیم از خیابان عبور می‌کردیم. برگشتم دوباره نگاهش کردم، دیدم ایستاده نزدیک بساط پیرمردی رنجور که با ترازویی کاسبی می‌کرد.

پسرک دست برد توی جیبش، آن یکی را هم گشت. کلا دو تا اسکناس دستش را گرفت. پانصدی و دویستی. نگاهی به پیرمرد کرد  و پانصدی را گذاشت کف دستش. بی کلامی رفت روی ترازو با همان ساز آویزان!.

حالا من نزدیک‌تر بودم و می‌دیدم پسرک با تنبکش 30 کیلو هم نمی‌شود. خواستم به بهانه‌ای کمکش کنم قبول نکرد. اخمهایش رفت توی هم و دستم را با اسکناس مچاله‌ تویش پس زد و گفت «شب شهادت کار نمی‌کنم.»*

 ............

* شب شهادت امام صادق علیه‌السلام بود.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 9:42  توسط غلامعلی  |