قبل از اینکه آقا بیایند و دیدار نخبگان و برگزیدگان کرمانشاه سر و شکل رسمی بگیرد. گزارشگر برای مصاحبه رفت سراغ پیرزن چارقدسفیدی که بعدتر فهمیدیم مادر شهیدان رضوان مدنی بوده.
از پیرزن پرسید که شما تحت چه عنوانی به اینجا آمدهاید. بنا به قاعده باید جواب میگرفت مادر چند شهید هستم و این حرفها.
مادر شهید اما قاعده و مرامش فرق میکرد. حرفش را اینطور شروع کرد: « قربان رهبر بروم الهی». فکر میکنم آن روز اصلا تحت همین عنوان آمده بود دیدار رهبر.

خدا قسمت مادر شهید کرد، شب، بعد از دیدار برگزیدگان کرمانشاه، رهبر رفت خانهشان.
* اصل شعر که شاعرش را هم نمیشناسم:
فرق مادر شهید
با تمام مادران دیگر زمین
خلاصه می شود در این
مادر شهید، پیش از آنکه مادر شهید میشود
شهید میشود
* * دوستان گفتند شعر از خانم مریم سقلاطونی است.











یک پیشنهاد برای آمریکا:
لطفا این آدمهایی را که قرار است رئیسی وکیلی چیزی بشوند توی مملکتتان از دیدن فیلمهای جیمز باندی و بزنبکش و ایضا انواع بازی کامپیوتری منع کنید. بینواها مرز خیال و واقعیتشان به هم میریزد. موقعیت ریاستجمهوری را با بازیهای پلیاستیشن اشتباه میگیرند. مثلا الان معلوم نیست با سفیر سعودی "استراتژیبازی" میکنند یا ""call of duty.
برای خودتان گفتیم. بدتر خیط بالا می آورید ها!
به جز آب و هوای سالم و مطبوع یا زمانی که مثل فرفره نچرخد و برکت داشته باشد، تهران یک چیز دیگر هم از شهرستانها کمتر دارد. تهران نمیتواند مثل کرمانشاه روی در و دیوارش بنویسد " آقا خوش هاتی". یا مثل قم، چند شب قبل از موعد، توی کوچهپسکوچهها آش نذری بپزد و کاروان موتور راه بیندازد. تهران نمیتواند خیابان اصلیاش را مثل شیراز روز استقبال، سر از پا نشناخته ببیند، طوری که برای اهالی قدیمی شهر هم منظرهای تازه باشد. تهران خیلی چیزها دارد که بشود گفت خوش بهحالش ولی توی این یک مورد دل آدم برایش میسوزد.
در وطن هم می توانید بخوانید
تاکسی گرفتهام که جایی بروم. راننده شکلاتی تعارفم میکند و میگوید «من شربتش را خوردهام، این هم سهم شماست.» میفهمم از تحفههای ستادهای استقبال مردمی نصیبم شده.شکلات در دهانم آب میشود و به نیمرخ رانندهی خوشاخلاق نگاه میکنم. دستم میرود سمت پنجره و پوست شکلات را میدهم دست باد که ببرد.
راننده برگشته و نگاهم میکند، آرام میزند کنار، اخمهایش رفته توی هم. پیاده میشود و میرود توی خیابان دنبال چیزی بگردد. بر که میگردد پوست شکلات را توی دستش میبینم. چیزی به رویم نمیآورد. فقط به بنرهای روبرویمان که عکس رهبر دارند اشاره میکند و میگوید. این" خوشهاتی" را زیر این عکسها برای مهمان عزیزی نوشتهاند. فردا توی همین خیابانهای تمیز منتظرش هستیم.
در وطن هم می توانید بخوانید
چند وقت پیش، خدا قسمت کرده بود، مشهد، حرم امام رضا(ع) برای " آیه" با پیرمردی قرار گذاشتیم، هشتاد و اندی ساله.( خدایش حفظ کند). بیشتر از شش دهه صبح و عصر، آمده است نقارهخانه حرم. حرفش دور و بر علیبنموسیالرضا علیهآلافالتحیهوالثنا که میرسد چشمانش نم میزند و اشک میریزد. با امام هشتم رفاقتی بههم زده برای خودش.
کسی دستش رسید بغلش کند ، ببوسدش. بوی خوشی میدهد پیرمرد. بوی انس با امام مهربانیها. میچسبد دیدنش روز عیدی که امروز باشد.


"ذکر کرناها" (منشر شده در آیه) را هم حال داشتید در ادامه متن بخوانید.
در وطن هم می توانید بخوانید
نمی گویم بهشان میباختیم ولی به نظرم لازم هم نبود پا روی خرخرهشان بگذاریم. آمادگیمان الان زیاد شد یعنی؟ مگر نه که یک جورهایی برد و باخت آن هم توی فوتبال با حال و هوای غرور ارتباط دارد؟
شاید دارم سخت میگیرم. ولی حتی اگر یک نفر هم در غزهی مظلوم حالش گرفته شده باشد، حالم از آن برد هفت – هیچ به هم میخورد.
مربیشان آخر سر برگشت و گفت ذوق کردهایم که داریم توی " آزادی" بازی میکنیم. به خاطر همنام بودن ورزشگاه با آزادیای که ندارند. فوتبال ما هم ذوق کرد. آمادگیمان را نشان دادیم و اینکه چقدر مرام تختی را به ارث بردهایم و از پای زخمی حریف زیر نمیگیریم.
رفیق شفیقی دیروز قرآن باز کرده بود و به تکه کاغذ کوچکی نگاه میکرد. لبخندی کشدار نشسته بود روی لبهایش. نزدیکتر ، دیدم با خط بچهگانه ای روی کاغذ نوشتهاند:« و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون». فرصت نشد بپرسم دست خط رنگ و ر رفته کار کیست؛ درآمد که: «شهید هادی این آیه را زیاد میخوانده»، گفتم شهدای زیادی وقت عملیات میخواندهاند. جواب داد اتفاقا ابراهیم هادی بیشتر در مواقع عادی میخوانده. گیجیام را که دید اضافه کرد: « جنگ برادر!، جنگ! میخوانده که خدا قایمش کند از شیطانهای ریز و درشت در جنگ اصلی. اینقدر هم خواند خدا جایی توی کانال کمیل قایمش کرد. جایی که فقط خودش خبر دارد».
در وطن هم می توانید بخوانید

جانباز قطع نخاعی رو کرده بود به آقا که «من با همین پیکر ناتوانم در مقابل تمام دنیا ایستادهام». پشت بند این جمله اضافه کرده بود: «خواهش میکنم...یک لحظه من رو تو آغوش بگیرید». وقت هر دو تا جمله بغض داشت و صدایش هم میلرزید. جمله دومی بیشتر.
بین دو تا جمله یک ربطی بود و حالتی. نمیشود نوشت؛ باید شنید. انگار میگفت تو مرا در آغوش بگیری جان میگیرد این پیکر ناتوانم و آن وقت برای تو جلوی تمام دنیا میایستم.».
آقا بغلش کرده بود.
در وطن هم می توانید بخوانید
جانباز قطع نخاعی است. یعنی هر جور امکانات در اختیارش بگذارند باز زندگیاش پر از دستانداز است. چند دقیقهای قسمتش شده رهبر جانبازش را ببیند. میشود و هیچ اشکالی هم ندارد که درد و دل کند یا چیزهایی بخواهد. از آقا سه تا درخواست میکند:
- پیشانیتان را ببوسم
- این طرف صورتتان را هم
- آن طرف را هم
پسرک ریزه میزهای تمبکش را انداخته بود روی کولش. تمبک که نه، چیزی شبیه تمپو. قد ساز اندازهی بالاتنهاش بود. سیاهسوخته با چشمهایی گودافتاده. با فاصله 2 متری از هم حرکت میکردیم. چند دقیقهای بود که تصادفا مسیرمان یکی شده بود و حالا داشتیم از خیابان عبور میکردیم. برگشتم دوباره نگاهش کردم، دیدم ایستاده نزدیک بساط پیرمردی رنجور که با ترازویی کاسبی میکرد.
پسرک دست برد توی جیبش، آن یکی را هم گشت. کلا دو تا اسکناس دستش را گرفت. پانصدی و دویستی. نگاهی به پیرمرد کرد و پانصدی را گذاشت کف دستش. بی کلامی رفت روی ترازو با همان ساز آویزان!.
حالا من نزدیکتر بودم و میدیدم پسرک با تنبکش 30 کیلو هم نمیشود. خواستم به بهانهای کمکش کنم قبول نکرد. اخمهایش رفت توی هم و دستم را با اسکناس مچاله تویش پس زد و گفت «شب شهادت کار نمیکنم.»*
............
* شب شهادت امام صادق علیهالسلام بود.