ذکر کرناها
چند روز بین روابط عمومی و معاونتها و ادارات مختلف آستان قدس رضوی هروله کرده بودیم و کاغذ به دست امیدوارانه پشت میزها ایستادیم بلکه به مراد برسیم و با قلم و کاغذ برای گزارش راهمان بدهند به میهمانسرای حضرت و نقارهخانه و ایضا قسمتهای دیگری که بوی خبر و حاشیه های دیدنی از آن می آمد؛ نشد.
در آستان قدس رضوی اصل بر آسایش زوار بود و هست. دلیل قابل قبولی که البته نه دل ما راحت به آن گردن میگذاشت نه سردبیر. خودمان را مزاحم نمیدانستیم! از کرم امام هشتم و به لطف خادمین درگاهش با پیرمردی به نام احمد اقوام شکوهی آشنا شدیم که رئیس نقارهزن های حرم است. قرار شد با حضرت شکوهی مصاحبه کنیم. سؤال طراحی کردیم و برای نقارهها هزارتا اما و اگر پیدا کردیم. انگار هر چه سنگ پیش پای ما افتاده بود، میشد با سؤالها تلافیشان کنی. دست آخر اما نقاره و هزارتا سوال و انقلتی که رندانه طراحی شده بود، رفت در حاشیه های دور و ما پیرمردی را با حسرت تماشا میکردیم که قانعمان کرد از کرنا صدایی جز " رضا جان رضا جان" در نمیآید. دلیل، خودش بود، زلال و دوستداشتنی، مثل آبی کاشیهای صحن انقلاب حرم امام هشتم(ع).
***
در صحن انقلاب اول صدای طبلها بلند شد، بعد کرناها هم اضافه شدند. دوباره طبلها تنها شدند تا باز نوبت کرناها برسد. 20 دقیقهای نواختند نقارهزنی نوبت عصر بود، تمام که شدنقارهزنها از گوشهی صحن به سمت دفتر به راه افتادند، اقوامشکوهی، آخرین کسی بود که آمد به اتاق. وقتی شنید قرار است مصاحبه کند بدون مکث و سؤالی آمد سمتمان. نگاهمان که کرد، از خودم پرسیدم چشمهای پیرمرد همیشه مرطوب است؟
روبروی هم، نشستیم گوشهی اتاقی دنج. در فکر گیر و پیچهای احتمالی بحث نقارهزنی بودم و نقطهی شروع مناسب، نفهمیدم پیرمرد بازی شروع نشده را کی برنده شد. دست زیر چانه محو چشمهایی بودیم که صاحبش هر وقت توی حرفهاش به علیبنموسیالرضا میرسید خیس میشدند.
***
1305 به دنیا آمده و 65 سال است که صبح و عصر می آید حرم. 20 دقیقه مانده به طلوع و غروب نقاره میزنند تا مردم حواسشان باشد که نمازشان قضا نشود. به قول خودش تمام کیف جوانی و پیریاش همینجا بوده، رو به سمت گنبد امام هشتم. یادش میآید یک وقتهایی برف تا کجا بالا میآمده و به زحمت از پله های سرباز و برفگرفته بالا میرفتهاند. این اول ماجرا بوده و تازه باید آتش روشن میکردهاند تا طبل ها خشک شوند.
برایمان میگوید که ایام شهادت و محرم و صفر از نقارهزنی خبری نیست ولی روزهای عید و ولادت یک ساعت بعد از نوبت صبح و عصر باز نقاره میزنند و بلافاصله اضافه میکند که سرنواز در تمام این نوبتهای نواختن کرنا را به سمت گنبد می گیرد و می نوازد که چیزی بگوید و بقیه جوابش را بدهند. از معنی نواها که میپرسم میگوید، سرنواز کرنا را به سمت گنبد میگیرد و می گوید : « سلطان دنیا و عقبی علیبنموسیالرضا». مکث میکند. خوب که نگاه میکنم میبینم نم چشمهایش بیشتر شده، انگار حرف که به امام هشتم(ع) میرسد چشمهایش کار خودشان را شروع میکنند.
برایمان گفت بقیه جواب سرنواز را میدهند: «امام رضا» و ذکر کرناها به ترتیب از سر نواز اینطور ادامه پیدا میکند:
- امام رضا
- غریب رضا
- مولا مولا رضا جان رضا جان
- یا امام غریب! اما رضا
- رضاجان رضاجان
- دور دوران امام رضا
- ای دادرس بیچارگان!
- ای دادرس درماندگان!
- فریادرس فریادرس!
از اهل خانهاش میپرسیم که با این بند مشهد بودن و دور نشدن مشکلی نداشتهاند و جواب میگیریم «پدر عیال خودش نقارهچی بوده». پسر و نوه پیرمرد، محمدرضا و عباس نقاره میزنند. مثل نوههای برادرش، ابراهیم و رسول.
داشتم فکر میکردم 65 سال؛ هر روز و شب، چطور ممکن است یک روز هم نشود که نیایی. پرسیدم. برایمان از ایامی گفت که بنا به تشخیص دکتر باید به خاطر کلیههایش جراحی میکرده. حرف های پیرمرد مشهدی لهجهی شیرینی داشت، بغض هم؛ هر وقت میرسید به ماجرایی که ممکن بوده باعث شود برای امام رضا(ع) مدتی نقاره نزند.
وقتی از بیمارستان و بیماری حرف میزند صدایش میلرزد و چشمهایش دوباره خیس. به قول خودش :« دلم نمره از این آقا دست بکشم». به سمت گنبد اشاره میکند و صدایش بیشتر میلرزد از اینکه روز و شبی ممکن بوده صحن و سرا را نبیند.
اگر از خودش میشنیدی، راحت باور میکردی که شفا گرفته، درست مثل نوبت دیگری که قلبش مشکلی پیدا میکند و کسی جلوی پلههای همین نقاره خانه او را در آغوش میگیرد و میبوسد در گوشش میگوید آمدهام احوال دوستم را بپرسم و ادامه میدهد برو خوب شو . میرود و خوب میشود تا شب میلاد ثامنالحجج حسرت نقاره زدن، این عادت همیشگی در دلش نماند.
حرفهایش که تمام شد برایمان دعا کرد. حالم از روز دعایش خوب است، الحمدلله.
خداحافظی که کردیم و برگشتیم، د راه به پلههایی فکر میکردم که نه تعدادشان کم است و نه ارتفاعشان و پیرمردی که به شوق آستان علیبنموسی الرضا هر روز و شب آنها را بالا میرود.