تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
مثل ماه عید

یک روز تو می‌آیی 

انتظار قطره قطره

تمام می‌شود

و آسمان پسران آدم

با عطش ستاره‌ها

وداع می‌کند

مثل ماه عید

یک روز تو می‌آیی

به گمانم

کودکان عطش هم

استهلالشان

تمام می‌شود

 ماه قبیله از علقمه 

باز طلوع می‌کند

در رجعتی پا به پای تو

عطش تمام می شود

و روضه به آب می رسد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:21  توسط غلامعلی  | 
بعد اینکه موفق شدم با رفیقی از دهات آذربایجان تماس بگیرم هی توی ذهنم می‌چرخید که آقا گفته بود آذربایجانی‌ها مردم دیگری هستند. داغ دیده بود. خانه و کاشانه هم غبار شده بود و رفته بود به آسمان. از حال و احوالش پرسیدم اولین چیزی که جواب داد باعث حیرتم شد. گفتم فلانی چه خبر؟ گفت « دیدی آقا آمد و راه را نتوانستیم آب و جارو کنیم؟». گفت: « حسرت گله‌مان را نخوردم. به خدا. مگر وقتی چیزی برای قربانی نداشتیم»


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:18  توسط غلامعلی  | 
گاهی زمان
حرف‌های میان همهمه را
حکایت نمی کند.

مثل آن روز که
گفتی
به خدای کعبه که
رستگار شدم
و مسجد شلوغ شد
و همهمه‌ بالا گرفت.
داشتی زیر لب می گفتی
سلام زهرا جان

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:8  توسط غلامعلی  | 
شمشیرها
هر چند با تیغه‌ ای بلند
تا ماه
حتی خیالشان
نمی‌رسد
چه رسد به معجزهٰ؛ شق‌القمر.
شمشیرها که
حتی
خیالشان
تا آسمان نمی رسد
گاهی همین حوالی
داغ و تنور و اشک
با ذکر یا علی
غوغا
کنار مسجد و محراب می کنند
ای  چرخ
امشب همه
ما کافران
مؤمن به دستهای مهربان
حیدریم
دیگر بگو
شق‌القمر بس است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:4  توسط غلامعلی  | 
بر عهد خود ماندم

و یاری اش نکردم

هر چه کرد بر جای خود

ایستادم

***
صدایش کرد

خیال میکردم

 نور تابیده

آسمان بختم روشن شده

صدای او بود

" یا علی"

به بیرون از تاریکی نیام

مرا میخواند

دست او بود

نام آشنای

مراد کائنات را میخواند

شتافتم

لبیک گفتم
***

من بیچاره ترین ذره این عالمم

بر فرق علی نشسته ام

من شمشیر ابن ملجم مرادی ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 17:7  توسط غلامعلی  | 
در آغوش مرتضایی.

و کلمات مهر را مادر آسمان

در دهانت می‌گذارد.

هدهد خبر می‌برد

 به سلیمان:

«آفتاب کرم در مدینه

در خانه  حسن

نور می‌دهد»

ملک سلیمان

در کاسه‌ی گلی

در دست‌های تو

جا می‌شود.

و تکه نانی از سفره‌ات

تمام بزم سلیمان را

طعام می‌شود.

از آنسوی زمان

ما نیز

با دخیل‌های امید

راهی خانه ات می‌شویم

که هدهد خبر آورده است:

«آفتاب کرم در مدینه

در خانه  حسن

نور می‌دهد»

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 11:40  توسط غلامعلی  | 
تو از برگزیدگان یمن بودی

برای ملاقات با او

یادت هست؟

نگاهش می‌کردی

عاشقانه

برخاستی و سلام کردی به آسمان

کلمات را یادت هست؟

 ماه تمامت را

خورشید عدالت را

همه را تو گفتی

شوقت را که به یاد داری؟

به خدا قسم خوردی که

بیشتر از

هر چه آفتاب بر او می‌تابد

دوستش داری

تو را به همان خدا

آب تلخ را

این نگاه را

بگذار و بگذر

خودت گفتی

که وصی رسول است

پس این آب‌های تلخ

و نگاه زهر...

حرف نمی‌زنی؟

باشد اما بدان

مرا به دریای زهر هم بسپاری

یاری‌ات نمی‌کنم

***

من شمشیر ابن‌ملجم مرادی‌ام

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 12:21  توسط غلامعلی  | 
هر صبح مرا آب می‌دهد

آب تلخ است

و نگاهش تلخ‌تر

هر شب 

به من خیره می‌شود

می‌خوابد و می‌خوابم

کابوس‌ها دوره‌ام می کنند

در خانه‌ها قحط نان است

 کبوتران از شهر می‌روند

و باران دیگر به ملاقات دشت نمی‌رود

تب‌زده بیدار می‌شوم

دوباره تنم را

می‌سپارد به  آب

آبی که تلخ

و نگاهی که تلخ‌تر

با خود عهد بسته‌ام

بیرون نیایم 

و یاری‌اش نکنم

من شمشیر ابن ملجم مرادی‌ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 16:8  توسط غلامعلی  | 
شیطان من این روزها
در غل و زنجیر
روزنوشتهایش را
با عنوان
 "در سواحل آفتابی هاوایی"
می نویسد
روزی که می‌رفت
پنهانی
صفحه اولش را خواندم:


*شادم که  مدتی
هر روز غافلگیر نمیشوم
انسان من
 یک گام از من جلوتر است.
تردید عذابم می‌دهد

نکند پیر و سالخورده شده‌ام؟

جامانده‌ام؟

نمی‌دانم...

حالا

یک ماه

می‌توانم
نفسی تازه کنم

و شاید پاسخی برای این سؤالها*


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 11:0  توسط غلامعلی  |