یک روز تو میآیی
انتظار قطره قطره
تمام میشود
و آسمان پسران آدم
با عطش ستارهها
وداع میکند
مثل ماه عید
یک روز تو میآیی
به گمانم
کودکان عطش هم
استهلالشان
تمام میشود
ماه قبیله از علقمه
باز طلوع میکند
در رجعتی پا به پای تو
عطش تمام می شود
و روضه به آب می رسد
مثل آن روز که
گفتی
به خدای کعبه که
رستگار شدم
و مسجد شلوغ شد
و همهمه بالا گرفت.
داشتی زیر لب می گفتی
سلام زهرا جان
و یاری اش نکردم
هر چه کرد بر جای خود
ایستادم
***
صدایش کرد
خیال میکردم
نور تابیده
آسمان بختم روشن شده
صدای او بود
" یا علی"
به بیرون از تاریکی نیام
مرا میخواند
دست او بود
نام آشنای
مراد کائنات را میخواند
شتافتم
لبیک گفتم
***
من بیچاره ترین ذره این عالمم
بر فرق علی نشسته ام
من شمشیر ابن ملجم مرادی ام
برای ملاقات با او
یادت هست؟
نگاهش میکردی
عاشقانه
برخاستی و سلام کردی به آسمان
کلمات را یادت هست؟
ماه تمامت را
خورشید عدالت را
همه را تو گفتی
شوقت را که به یاد داری؟
به خدا قسم خوردی که
بیشتر از
هر چه آفتاب بر او میتابد
دوستش داری
تو را به همان خدا
آب تلخ را
این نگاه را
بگذار و بگذر
خودت گفتی
که وصی رسول است
پس این آبهای تلخ
و نگاه زهر...
حرف نمیزنی؟
باشد اما بدان
مرا به دریای زهر هم بسپاری
یاریات نمیکنم
***
من شمشیر ابنملجم مرادیام
آب تلخ است
و نگاهش تلختر
هر شب
به من خیره میشود
میخوابد و میخوابم
کابوسها دورهام می کنند
در خانهها قحط نان است
کبوتران از شهر میروند
و باران دیگر به ملاقات دشت نمیرود
تبزده بیدار میشوم
دوباره تنم را
میسپارد به آب
آبی که تلخ
و نگاهی که تلختر
با خود عهد بستهام
بیرون نیایم
و یاریاش نکنم
من شمشیر ابن ملجم مرادیام
نکند پیر و سالخورده شدهام؟
جاماندهام؟
نمیدانم...
حالا
یک ماه
میتوانم
نفسی تازه کنم
و شاید پاسخی برای این سؤالها*