مرد شدی
که بابا تنها نماند
حالا که بی زره و تیغ
میدان میروی
لطفا کمی بخند
صدایت بپیچد توی دشت
شاید عمو به هوای تو
از دریا برگردد
بازده صد نمیشود
ولی تو
جای ریاضی
در ریاض
از صدش گذراندهای
ای شاهزاده!
ای وارث تخت!
ای تقریبا تاجدار!
پیش از پیشرفت مباحث مدیریت زمان
تو از زمانه جلو افتادی
و یکنفس دویدی تا همین چند روز پیش.
از 68
از آن همه حاجی
که سر بریدی
و به گلوله بستی
تا همین چند روز پیش
که جای پایت
ماند بر راه تنفس
کودکان بحرینی
پر و پیمان رفتهای شاهزاده
فرشتگان گور
کارشان این روزها زیاد است
بس که لحظهای را تلف نکردهای
گیرم که کودکان
را تلف کرده باشی
یا با سرشان در کوچههای منامه
چوگان زده باشی
امتیازهایت را حساب کردهاند
و کارشناسان
میگویندپیش از پایان فصل آل سعود
تو قهرمان زودهنگام جام خون
شدهای
نمی دانم خدا
دلتنگ می گردد،زره زهر پوشیده بود
در قعر چاه
خرما به دست ماه بود
و قصهی یوسف
به فصل اشکها رسیده بود
از پشت کوه آهن
و دریای بندها،
خورشید شهر اقاقی و یاسها
تنها چرا به فصل طلوعش رسیده بود؟
ای وای من
پایان قصه یوسف که این نبود
تنها میان غریبهها...
تختش که این نبود!
یا کنج حبس،
در کاظمین،
مجاور به رشتهی زنجیر و غم شود
این است راز
دست های بابالحوائجی
باید قلم شود
یا کنج حبس
مجاور به رشتهی زنجیر و غم شود

و ما حریص بودیم
که پول روی پول بگذاریم،
و بازار سکه داغ بود.
ما حریص بودیم
و در بازار گلوله سرمایهگذاری میکردیم.
وجبوجب بهشت میخریدیم.
قلکها
جیرینگجیرینگ
صدای بهشت میدادند
در روزگاری که
کفن
به قامتمان
میآمد
***
حریص شدیم
و بازار سکه داغ شد
در بازار آهن و
هزار پارهی دیگر سرمایه که نه
تمام هستیمان را
گذاشتیم.
وجبوجب،
ابهام خریدیم.
قلکها دیگر هیچصدایی نمیدادند،
در روزگاری که
کفن
از مد افتاد.
محاکمه میکنند
کودک را
با یازده سال سن.
متهم است ارث پدر آل سعود را
بالا کشیده.
حقوق بشر هم طوریش نشده
تناقضی هم نیست
غرب هم کور نشده.
حتی اگر اعدامش کنند،
ماجرا طبیعی است،
آخر
دو سال دیگر
سیزده ساله است
و ممکن است
تانکهای نازنین آل سعود
را دود کند
بفرست
در چشم غرب
بعد لا اله الا الله
دستت را میبوسید.
کارستان کردهای،
کربلا را از دشت بیرون بردهای.
با آن بار خون و زخم غم.
همه دیدند یک قلمش،
مشک عباس،
آسمان را پیر کرد.
حالا که تو داری میروی.
حالا که رخت بستهای
جبرئیل پنجرههای خانهات را بسته است،
و در را.
نگران است
مبادا جایی،
کسی،
توی کوچهای
روضه بخواند
و حرف آتش را بکشد به خیام
بعد تو دوباره
هر چند خستهای
و زخم تازیانه داری
برخیزی و پی کودکان بدوی.
جبرئیل پنجرهها را بسته تا آسوده باشی
وقت دیدار برادر است بانو
یا فرشته؟
نمیدانم کدامیک
در شنیدن صدای گامهای تو
آنچنان مشتاق بودند
که تا گشودن در صبر نکردند
و خانه را دیوار شکافتند
تا بیایی
به قلب زمین
از بلندای هستی
حرم
امام
آنجا بود
تو مسافر راه خودت بودی و دلت داشت تو را میکشید. حواست به ما نبود. به دنیا نبود. به خانه و کاشانه نبود. چشمت را همانی که دلت را برده بود پر کرد، آنچنان که جایی برای کسی نداشت. غیر او.
همین شد که برگشتنی، بعد آن همه سال، ما جانمان داشت در میرفت از شوق دیدن تو و تو توی فکر عقربهها و قبله و نماز بودی.
آداب دان راه، پای عشقت ایستادی و اصلا یادت نرفت قول و قرارت را با او. همین مرامت بود که انگار دل ما را برد. تازه ما که ندیدهی روی ماهت بودیم. با همین صدای تو که ماند در روح و روان شهر، مشتاق تو شدیم. تشنهات، همه شیدا.
عرض میکردم که این همه غوغا شده توی عالم تازه تو داشتی راه خودت را میرفتی. میگویند پرت گرفت به زمین و این ولوله را انداخت. وگرنه تو مسافر آستان رب جلیل بودی، کاری به کار خاک نداشتی.از همان خمین مسافر افلاک شدی.
نمیدانم توی کدام کوچه باغ بهشت،
فرشتهها روضهی آل عبا میخواندند
***
هر چه هست شدی خلاصه روضههایی که
جای زخمشان هیچ خوب نشد.
داستان مدینه را انگار دوباره نوشتی،
آن روز که ترکش میکردی،
با تمام خاطرههای خاکی کوچهها
و غربتی که انگار بین در و دیوار هنوز مانده
وقتی شمشیرها از در و دیوار خانهات هجوم آوردند
و سجادهات را به دنبال سپاهی و لشکری بر هم زدند،
رفتنی شدی و قبر مادر غریبتر شد و خاکیتر.
باز مانده بود...
طشت و زهر را گذاشتند برای بعد
تا دوباره گیس آسمان را سفید کنند
وقتی که تو را کشان کشان به مجلس شراب بردند.
آن روز فرشتهها مویه می کردند
و آب فرات را نذر حرم ماه،
تا لااقل از چوب خیزران خبری نباشد.
***
گلت را که خدا میسرشت،
نمیدانم توی کدام کوچه باغ بهشت،
فرشتهها روضهی آل عبا میخواندند