تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حالا که اینقدر زود

 مرد شدی

که بابا تنها نماند

حالا که بی ‌زره و تیغ

 میدان می‌روی

لطفا کمی بخند

صدایت بپیچد توی دشت

شاید عمو به هوای تو

از دریا برگردد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:24  توسط غلامعلی  | 
در فیزیک یا ریاضی

بازده  صد نمی‌شود

ولی تو

جای ریاضی

در ریاض

از صدش گذرانده‌ای

ای شاهزاده!

ای وارث تخت!

ای تقریبا تاج‌دار!

پیش از پیشرفت مباحث مدیریت زمان

تو از زمانه جلو افتادی

و یک‌نفس دویدی تا همین چند روز پیش.

از 68

از آن همه حاجی

که سر بریدی

و به گلوله بستی

تا همین چند روز پیش

که جای پایت

ماند بر راه تنفس

کودکان بحرینی

پر و پیمان رفته‌ای شاهزاده

فرشتگان گور

کارشان این روزها زیاد است

بس که لحظه‌ای را تلف نکرده‌ای

گیرم که کودکان

را تلف کرده باشی

یا با سرشان در کوچه‌های منامه

چوگان زده باشی

امتیازهایت را حساب کرده‌اند

و کارشناسان

می‌گویند

پیش از پایان فصل آل سعود

تو قهرمان زودهنگام جام خون

شده‌ای


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:45  توسط غلامعلی  | 
محمد!

نمی دانم خدا

دلتنگ می گردد،

نمی گردد...

اگر آری

برای کوه،

برای تو،

نخستین حرف‌ها،

خواندن نوشتن ها،

خدا

دلتنگ می‌گردد

برای کوه و نور و تو

برای حرف های اول حرای تنهایی

خدا دلتنگ می‌گردد

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:0  توسط غلامعلی  | 
بر نخل دار عشق

زره زهر پوشیده بود

در قعر چاه

خرما به دست ماه بود

و  قصه‌ی یوسف

به فصل اشک‌ها  رسیده بود

از پشت کوه آهن

و دریای بندها،

خورشید شهر اقاقی  و یاس‌ها

تنها چرا به فصل طلوعش رسیده بود؟

ای وای من

پایان قصه یوسف که این نبود

تنها میان غریبه‌ها...

تختش که این نبود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:32  توسط غلامعلی  | 
یا دست کنار علقمه باید قلم شود

یا کنج حبس،

در کاظمین،

 مجاور به رشته‌ی زنجیر و غم شود

این است راز

دست های باب‌الحوائجی

باید قلم شود

یا کنج حبس

مجاور به رشته‌ی زنجیر و غم شود



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:8  توسط غلامعلی  | 

و ما حریص بودیم

که پول روی پول بگذاریم،

و بازار سکه داغ بود.

 ما حریص بودیم

و در بازار گلوله سرمایه‌گذاری می‌کردیم.

وجب‌وجب بهشت می‌خریدیم.

قلک‌ها

جیرینگ‌جیرینگ

صدای بهشت می‌دادند

در روزگاری که

کفن

به قامتمان

می‌آمد

***
حریص شدیم

و بازار سکه داغ شد

در بازار آهن و

هزار پاره‌ی دیگر سرمایه که نه

تمام هستی‌مان را

گذاشتیم.

وجب‌‌وجب،

ابهام خریدیم.

قلک‌ها دیگر هیچ‌صدایی نمی‌دادند،

در روزگاری که

 کفن

از مد افتاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:9  توسط غلامعلی  | 
اینجا بحرین است

محاکمه می‌کنند

کودک را

با یازده سال سن.

متهم است ارث پدر آل سعود را

بالا کشیده.

حقوق بشر هم طوریش نشده

تناقضی هم نیست

غرب هم کور نشده.

حتی اگر اعدامش کنند،

ماجرا طبیعی است،

آخر

دو سال دیگر

سیزده ساله است

و ممکن است

تانک‌های نازنین آل سعود

را دود کند

بفرست

در چشم غرب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 10:21  توسط غلامعلی  | 
جبرئیل، هر اذان

بعد لا اله الا الله

دستت را می‌بوسید.

کارستان کرده‌ای،

کربلا را از دشت بیرون برده‌ای.

با آن بار خون و زخم غم.

همه دیدند یک قلمش،

مشک عباس،

آسمان را پیر کرد.

حالا که تو داری می‌روی.

حالا که رخت بسته‌ای

جبرئیل پنجره‌های خانه‌ات را بسته است،

و در را.

نگران است

مبادا جایی،

کسی،

توی کوچه‌ای

روضه بخواند

و حرف آتش را بکشد به خیام

بعد تو دوباره

هر چند خسته‌ای

و زخم تازیانه داری

برخیزی و پی کودکان بدوی.

جبرئیل پنجره‌ها را بسته تا آسوده باشی

وقت دیدار برادر است بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:4  توسط غلامعلی  | 
صاحب‌خانه بود،

یا فرشته؟

نمی‌دانم کدام‌یک

در شنیدن صدای گام‌های تو

آنچنان مشتاق بودند

که تا گشودن در صبر نکردند

و خانه را دیوار شکافتند

تا بیایی

به قلب زمین

از بلندای هستی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:59  توسط غلامعلی  | 
رفتیم

حرم

امام

آنجا بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:19  توسط غلامعلی  | 
بعضی حرف‌ها می‌ماند برای بعد،

 حتی حرف‌های خدا.

 تا تو نیامده بودی بهترین کلمات خدا را نمی‌شد گفت.

زمین طاقت نداشت.

پیش پای تو،

 وقتی که از مهمانی خانه‌ی حضرت رب می آمدی،

 حرف‌های خدا باریدن گرفت.

تا نمی‌آمدی، که فاطمه خانه نداشت،

 تا قصه‌ی دستاسش،

 دلبرانه ترین حدیث عالم باشد.

اصلا هزا هزار شب کم بود برای کلمات خدا،

بعد از آمدن تو،

وقتی خدا،

 تدارک سوره‌ی کربلا را دید،

فرشته‌ها دوباره سجده کردند و دیگر

برنخاستند،

که  در کلمات خدا

حرف علی شده بود
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 10:30  توسط غلامعلی  | 

تو مسافر راه خودت بودی و دلت داشت تو را می‌کشید. حواست به ما نبود. به دنیا نبود. به خانه و کاشانه نبود. چشمت را همانی که دلت را برده بود پر کرد، آنچنان که جایی برای کسی نداشت. غیر او.
همین شد که برگشتنی،  بعد آن همه سال، ما جانمان داشت در می‌رفت از شوق دیدن تو  و تو توی فکر عقربه‌ها و قبله و نماز بودی.
آداب دان راه، پای عشقت ایستادی و اصلا یادت نرفت قول و قرارت را با او. همین مرامت بود که انگار دل ما را برد. تازه ما که ندیده‌ی روی ماهت بودیم. با همین صدای تو که ماند در روح و روان شهر، مشتاق تو شدیم. تشنه‌ات، همه شیدا.
عرض می‌کردم که این همه غوغا شده توی عالم تازه تو داشتی راه خودت را می‌رفتی. می‌گویند پرت گرفت به زمین و این ولوله را انداخت. وگرنه تو مسافر آستان رب جلیل بودی، کاری به کار خاک نداشتی.از همان خمین مسافر افلاک شدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:29  توسط غلامعلی  | 
گلت را که خدا می‌سرشت،

نمی‌دانم توی کدام کوچه باغ بهشت،

فرشته‌ها روضه‌‌ی آل عبا می‌خواندند

***

هر چه هست شدی خلاصه روضه‌هایی که

جای زخمشان هیچ خوب نشد.

داستان مدینه را انگار دوباره نوشتی،

 آن روز که ترکش می‌کردی،

 با تمام خاطره‌های خاکی کوچه‌ها

و غربتی که انگار بین در و دیوار هنوز مانده

وقتی شمشیرها از در و دیوار خانه‌ات هجوم آوردند

 و  سجاده‌ات را به دنبال سپاهی و لشکری بر هم ‌زدند،

 رفتنی شدی و  قبر مادر غریب‌تر شد و خاکی‌تر.

باز مانده بود...

 طشت و زهر را گذاشتند برای بعد

 تا دوباره گیس آسمان را سفید کنند

  وقتی که تو را کشان کشان به مجلس شراب بردند.

 آن روز فرشته‌ها مویه می کردند

و آب فرات را نذر حرم ماه،

 تا لااقل از چوب خیزران خبری نباشد.

***

گلت را که خدا می‌سرشت،

نمی‌دانم توی کدام کوچه باغ بهشت،

فرشته‌ها روضه‌‌ی آل عبا می‌خواندند


+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 10:41  توسط غلامعلی  | 
گفت : ماها که رفتیم جنگ همه مجنون بودیم.

دلم هری ریخت پایین. اقبال را کشیدم به بد وبیراه که از این همه اتاق توی بیمارستان درندشت، صاف بچه‌های کلاس را آورده‌ام جایی که انگار مریضش "بریده" است.

سرفه‌اش که گرفت پچ‌پچ بچه‌ها خوابید. مرد آرامتر شد. خودش ادامه داد : « عرض میکردم که، همه مجنون بودیم»

از هم کلاسی‌ها یکی درآمد: « دیر شده واسه این حرفا، همون موقع که شور جنگ گرفتتون باید فکرشو میکردین»

جمع، ساکت‌تر از قبل غرق سکوت موقتش شد. صدایمان در نمی‌آمد.

گفت : « بله عرض می‌کردم که مجنون بودیم... منتهی لیلی‌مان هم مهربان بود.. هر روز پیک و پیغام که کجایی و بیا و این ‌حرف‌ها»

گفت :« فقط باید چشممون خوب به راه می‌موند. لیلی خیلی دلش مهربان بود».

« من که اینجا هستم و الان خدمت شمام... سرم و خوب بالا نگرفتم.. چشامو خوب وا نکردم»

دوباره سرفه رشته‌ی حرفهایش را برید.. خودش دست دراز کرد و ماسکش را کشید روی دهانش. اشاره کرد به کشوی کنارش. گفتم لابد دوا و درمانش آن توست. باز کردم. پاکتی تویش بود. اشاره کرد همان و گرفتش.

نفسش از خس و خس افتاد. بهتر شد. به قول خودش توفیق سکوت یا همان ماسک را دوباره کشید پایین. عکسی از از پاکت بیرون آورد   و دراز کرد سمتمان : « ببین. این حواسش جمع بود. مجنون مجنون. با اولین پیک لیلی رفت. بس که سرش به راه بود.»

گفت : « ببین لیلی چه خوشگل پیشونیشو ماچ کرده»

توی عکس جوانکی بود که آرام به خاکریز تکیه داشت. پیشانی‌اش را گلوله به قاعده‌ی لبهای غنچه‌‌ای شکافته بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:41  توسط غلامعلی  |