نمیدانم توی کدام کوچه باغ بهشت،
فرشتهها روضهی آل عبا میخواندند
***
هر چه هست شدی خلاصه روضههایی که
جای زخمشان هیچ خوب نشد.
داستان مدینه را انگار دوباره نوشتی،
آن روز که ترکش میکردی،
با تمام خاطرههای خاکی کوچهها
و غربتی که انگار بین در و دیوار هنوز مانده
وقتی شمشیرها از در و دیوار خانهات هجوم آوردند
و سجادهات را به دنبال سپاهی و لشکری بر هم زدند،
رفتنی شدی و قبر مادر غریبتر شد و خاکیتر.
باز مانده بود...
طشت و زهر را گذاشتند برای بعد
تا دوباره گیس آسمان را سفید کنند
وقتی که تو را کشان کشان به مجلس شراب بردند.
آن روز فرشتهها مویه می کردند
و آب فرات را نذر حرم ماه،
تا لااقل از چوب خیزران خبری نباشد.
***
گلت را که خدا میسرشت،
نمیدانم توی کدام کوچه باغ بهشت،
فرشتهها روضهی آل عبا میخواندند