تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

گمانم

۷ سين كه هيچ

تمام سفره‌هايي

 كه نشستيم دورش

و قرآن شد قلبش

 و ياد آب و آينه افتاديم كنارش

حرف حرفش

توي الفباي سرخ تو

اسم پيدا كردند

اصلا انگار روز ما

نو شدنش

زير سر تو بود

راستي چرا

 ديگر نمي‌آي خودت؟

عيد است ها...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:42  توسط غلامعلی  | 

ريا مي‌شود ها

گفتند طولاني اش خوب است...

ولي نه آنقدر كه رسواي عالم شوي

همه فهميدند ديگر...

بردار سرت را

مي‌خواهي جاي مهر

 بماند روي پيشاني؟

از سجاده سرخت

ديگر  پيداست

كه مانده جايش.

ديگر بردار سرت را

از اين سجده طولاني

از مهرهاي گلوله‌اي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:36  توسط غلامعلی  | 
از وقتی همه یادشان هست
آخوند که لباس چندی بپوشد نمی‌شود پشت سرش نماز خواند.  دیگر  شرایط عدالت را ندارد.
شیخ شریف هم همین کار را کرد. دیگر نمی‌شد پشت سرش نماز خواند. با اینکه در خرمشهر رخت رزم پوشده بود، بحث عدالتش در میان نبود، نمی‌توانست برگردد؛ بین عراقی‌ها گیر افتاده و گلوله صاف خورده بود وسط لاستیک وانتش. رگبار گلوله بارید به در و پیکر ماشین. زانو و دست‌ها و گردن آخوند هم تیر خورده بود.
خلاف مروت بود، نه لباس آخوند، سرنیزه‌ی بعثی ها که فرق سرش را شکافت و کاسه را قلوه‌کن کرد.
از زمان انقلاب خمینی
بعضی وقتها آخوند که لباس جندی بپوشد نمی‌شود پشت سرش نماز خواند. شهید می شود.


بعد التحریر

http://www.tebyan.net/hawzah/theblazingsun/2009/3/23/88554.html


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 14:49  توسط غلامعلی  | 

در فقه تو

یک نظر حلال بود

و بعدش دیگر

 خیره خیره می ماندی

به انارهای بهشت

البته

واجب بود

نظرهای بعد

در فقه تو

 

در اصول تو

مرگ رنگش پریده بود

وشکوهش شکسته

بس که به رفت و آمدش

خندیده بودند

در اصول تو


راستی حجره‌ات را

در کدام خط مباحات و مستحبات

سرخ رنگ کرده بودی؟

- همان که اندازه تمام شهر

جای مهمان داشت -

که  دیوارش

مثل آینه راست می‌گفت


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 14:10  توسط غلامعلی  | 


شاید اینبار

زلیخا

دست در پیکر زد

که

به جای پیرهن

یوسف دو نیمه شد



بعدالتحریر:

تقدیم به روح بلند شهید سید علی اقبالی که پیکرش دو نیمه شد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:18  توسط غلامعلی  | 
موضوع انشا همان

علم و ثروت کذایی بود

کنار دست تو

ما مشغول اسطرلاب

که کدام راه به سعادت می‌رسد

کنار دست ما

انشای تو ولی سفید مانده بود

قلمت تکیه داد به رمل‌ها

و خودت گرم

در روضه‌های زیر لب فاطمیه

در حسینیه سنگر

ما در کلاس دو راهی

تو غرق بحر روضه

هر دو محکم در کار.

ما شبیه شک شدیم

تو شبیه روضه‌ات

خبر رسید دست و پهلو سرخی

و مزارت تنها یک زائر دارد

ما بوی "یا  و اما"

و حرف های ربط و بی ربط گرفته‌ایم،

از سمت تو ولی

تنها بوی یاس می‌آید؛

هر دو یک انشا نوشتیم

که کدام راه به سعادت می‌رسد


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:32  توسط غلامعلی  | 
پیش پای تو

مویه فرشتگان نینوا

لحظه‌ای قطع شد

خبر آمد

مژده‌ی التیام درد‌ها را می‌آوری

ابر بارانی بر آتش کوچه‌ها

و مبارکباد دستی که

خاک را از چهره چادر می ستاند

گفتند

قصه را دوباره می نویسی

یعقوب می‌شوی

و یوسف این‌بار

عزیز عرش و فرش می‌شود

و دشت رنگ قحطی نخواهد دید

و تعبیر همه ی خوابها

خوب خواهد بود

 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:38  توسط غلامعلی  |