هی پرسید شمر؟ شمر؟ و هی به خودش اشاره کرد. بعد یقه ام را ول کرد. زد زیر گریه. گنبد پیدا بود. رو کرده بود سمت گنبد حرم حضرت عباس یک چیزهایی میگفت و به من اشاره میکرد.
تا روز آخری که کربلا بودیم شبها خانه اش میخوابیدم. انگار که نوکری داشته باشم نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. موقع خداحافظی باز به خودش اشاره کرد و از من پرسید انا شمر؟ گفتم لا.
قباد توی دهات ما از همه بهتر اشقیا را میخواند. شمر. لطیف بود ها ولی شمر را جوری بازی میکرد که همه های های گریه کنند. میگفت هر سال ده محرم که میشود زنم راهم نمیدهد خانه. میگوید غریبه ای برایم. قباد این یک هفته را خانه دوست و آشنا میخوابید.
این بود تا یک سال رفت کربلا برای اولین بار. وقتی برگشت دیگر شمر نخواند.میگفت دیگر نمی توانم شمر بخوانم وقتی آنقدر از تل زینبیه همه چیز پیدا بوده.