تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
با اینکه میدانستم مملکت غریب است طاقتم طاق شد. فحش عربی بلد نبودم. یقه راننده بی انصاف را گرفتم و دندانهایم را بهم فشردم. درشت تر از من بود. مثل خر در گل مانده بودم که بقیه اش چه میشود. رفقایش هم جمع شده بودند. زیر لب گفتم چه شمرهایی هستند. شنید. فقط شمرش را شنید.

هی پرسید شمر؟ شمر؟ و هی به خودش اشاره کرد. بعد یقه ام را ول کرد. زد زیر گریه. گنبد پیدا بود. رو کرده بود سمت گنبد حرم حضرت عباس یک چیزهایی میگفت و به من اشاره میکرد.

تا روز آخری که کربلا بودیم شبها خانه اش میخوابیدم. انگار که نوکری داشته باشم نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. موقع خداحافظی باز به خودش اشاره کرد و از من پرسید انا شمر؟ گفتم لا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۷ساعت 16:14  توسط غلامعلی  |