هی پرسید شمر؟ شمر؟ و هی به خودش اشاره کرد. بعد یقه ام را ول کرد. زد زیر گریه. گنبد پیدا بود. رو کرده بود سمت گنبد حرم حضرت عباس یک چیزهایی میگفت و به من اشاره میکرد.
تا روز آخری که کربلا بودیم شبها خانه اش میخوابیدم. انگار که نوکری داشته باشم نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. موقع خداحافظی باز به خودش اشاره کرد و از من پرسید انا شمر؟ گفتم لا.