تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

تو مسافر راه خودت بودی و دلت داشت تو را می‌کشید. حواست به ما نبود. به دنیا نبود. به خانه و کاشانه نبود. چشمت را همانی که دلت را برده بود پر کرد، آنچنان که جایی برای کسی نداشت. غیر او.
همین شد که برگشتنی،  بعد آن همه سال، ما جانمان داشت در می‌رفت از شوق دیدن تو  و تو توی فکر عقربه‌ها و قبله و نماز بودی.
آداب دان راه، پای عشقت ایستادی و اصلا یادت نرفت قول و قرارت را با او. همین مرامت بود که انگار دل ما را برد. تازه ما که ندیده‌ی روی ماهت بودیم. با همین صدای تو که ماند در روح و روان شهر، مشتاق تو شدیم. تشنه‌ات، همه شیدا.
عرض می‌کردم که این همه غوغا شده توی عالم تازه تو داشتی راه خودت را می‌رفتی. می‌گویند پرت گرفت به زمین و این ولوله را انداخت. وگرنه تو مسافر آستان رب جلیل بودی، کاری به کار خاک نداشتی.از همان خمین مسافر افلاک شدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:29  توسط غلامعلی  |