زره زهر پوشیده بود
در قعر چاه
خرما به دست ماه بود
و قصهی یوسف
به فصل اشکها رسیده بود
از پشت کوه آهن
و دریای بندها،
خورشید شهر اقاقی و یاسها
تنها چرا به فصل طلوعش رسیده بود؟
ای وای من
پایان قصه یوسف که این نبود
تنها میان غریبهها...
تختش که این نبود!