تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
بر نخل دار عشق

زره زهر پوشیده بود

در قعر چاه

خرما به دست ماه بود

و  قصه‌ی یوسف

به فصل اشک‌ها  رسیده بود

از پشت کوه آهن

و دریای بندها،

خورشید شهر اقاقی  و یاس‌ها

تنها چرا به فصل طلوعش رسیده بود؟

ای وای من

پایان قصه یوسف که این نبود

تنها میان غریبه‌ها...

تختش که این نبود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:32  توسط غلامعلی  |