تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

پسرک ریزه میزه‌ای تمبکش را انداخته بود روی کولش. تمبک که نه، چیزی شبیه تمپو. قد ساز اندازه‌ی بالاتنه‌اش بود. سیاه‌سوخته با چشم‌هایی گودافتاده. با فاصله 2 متری از هم حرکت می‌کردیم. چند دقیقه‌ای بود که تصادفا مسیرمان یکی شده بود و حالا داشتیم از خیابان عبور می‌کردیم. برگشتم دوباره نگاهش کردم، دیدم ایستاده نزدیک بساط پیرمردی رنجور که با ترازویی کاسبی می‌کرد.

پسرک دست برد توی جیبش، آن یکی را هم گشت. کلا دو تا اسکناس دستش را گرفت. پانصدی و دویستی. نگاهی به پیرمرد کرد  و پانصدی را گذاشت کف دستش. بی کلامی رفت روی ترازو با همان ساز آویزان!.

حالا من نزدیک‌تر بودم و می‌دیدم پسرک با تنبکش 30 کیلو هم نمی‌شود. خواستم به بهانه‌ای کمکش کنم قبول نکرد. اخمهایش رفت توی هم و دستم را با اسکناس مچاله‌ تویش پس زد و گفت «شب شهادت کار نمی‌کنم.»*

 ............

* شب شهادت امام صادق علیه‌السلام بود.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 9:42  توسط غلامعلی  |