تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

اولین سال دانشگاه گذشت. تابستان آمد. با عده‌ای از هم کلاسی‌های قدیمی، ساکمان را بستیم و از پایتخت راه افتادیم سمت ولایت تا برای همشهری‌هایی که تازه کنکور داده‌اند، مرکز مشاوره انتخاب رشته راه بیندازیم.

سناریوی "کمک به انتخاب رشته" ‌سوال‌های ساده‌ای داشت مثل: " چه رتبه‌ای؟"  " چه علاقه‌ای؟"  " چه استعدادی؟"  " چه شهری؟" و از این دست. تا اینکه حمید آمد.

با صورت آفتاب‌سوخته و دست‌هایی که داد می‌زدند سال‌هاست با و زمین و داس و درو انس گرفته. کارنامه‌اش را گذاشت جلوی من. رتبه‌اش عالی شده بود. تقریبا هر رشته‌ای که می‌خواست می‌توانست در بهترین دانشگاه پایتخت بخواند. همین را گفتم و نگاهش کردم. نگاهم کرد. خودش می‌دانست. مانده بودم آمده چه کار.

فکر کردم بهتر است راجع به آینده شغلی بگویم. داشتم می‌گفتم که فلان رشته را بخوانی چطورجاهایی می‌توانی کار کنی و ...

با همان شرم دوست‌داشتنی و عزیز دهاتی‌اش آمد وسط حرف‌هایم و گفت برای چیز دیگری آمده آنجا. ساکت شدم و نگاهش کردم.

پرسید  به نظر من که یک‌سال است رفته‌ام دانشگاه و با شرایط آشناترم، الان انقلاب به چه چیز احتیاج دارد. می خواست بداند چه چیزی بخواند بیشتر به درد کار انقلاب می‌خورد.

ماتم برد. چیزی مثل خجالت می دوید توی فکرم. سرم را  پایین انداختم و نگاهم قفل شد روی کفش‌های حمید، به نظرم هر چه زودتر باید نواش را می‌خرید. بعد یاد سناریویمان افتادم. فکر کردم به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰ساعت 11:56  توسط غلامعلی  |