پشت سرت کودکی
که اهل حساب بود
از درگاه خیمه
قدمت را نگاه می کرد
و میشمرد
تیرها را
پشت سرت کودکی که
شرعیات می دانست
گفت
از واجبات
حد عشق جاری شد
هشتاد زخم
بر قامتت نشست؛ نزدیکی فرات
بی حساب شدی
مستحب است سر و دست
دیگر نرو
اما
خیال تو
در مسئله
باران تیر بود و مشک
که حل نمیشد
و صدا نمی رسید
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:28 توسط غلامعلی
|