آن رگ و پی را اگر ندید می گرفتیم،
میماندیم و هزار سؤال.
با آن نگاه آرامت و دستت،
دستت که سایهبان چشمها کرده بودی،
میپرسیدیم:
خسته شدی؟
آفتاب توی صورتت می زد؟
دنیا دلت را میزد؟
دستت را سایه بان چشم کردی؛ بهشت پیدا بود؟
قتلگاه جای تفرج بود؟
اصلا رد پاها را تا بهشت چطور گرفتی؟
اما رگ و پی، بود و جویباری از خون.
ما دیدیم و هیچ نپرسیدیم
تنها نگاه کردیم که
انگار سرت کنار شریعه روی خاک افتاد
و آسمان
زلال زلال
انگار توی چشمت
آبیتر از همیشه میخندید و
و تو حدیث اصحاب عاشورا
را سرختر از همیشه
واگویه میکردی.