«... و ما أولهنى الى اشتياق اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف، و خيّر لى مصرع انا لاقيه، كأنّي بأوصالى تقطّعها ذئاب الفلوات بين النواويس و كربلاء فيملأنّ منّى اكراشا جوفا و اجربة سغبا...»
«گرايش و اشتياقم به زيارت اسلافم، چون اشتياق يعقوب به يوسف است، و برايم قتلگاهى گزيده شد كه من بدان جايم بايد رفت، گوئيا مىنگرم كه گرگهاى بيابان بند بند مفاصلم را از هم جدا كنند در ميان نواويس و كربلاء، چه شكمها از من پر، و چه انبانها كه از من آكنده گردد.»*
انگار،
از شوق پسر فاطمه، صحرای کربلا آمده بود و نزدیک عرفات منزل گزیده بود، آنقدر که از این یکی نعل اسبها، آتش خیمهها و حتی گوشها وگوشوارههای آن یکی پیدا بود. آنقدر که از گودی قتلگاه یک صحرا، بوی پیراهن یوسف میآمد و در آن صحرا بیتابی ها را سبب بود.
.......................................................................................
*لهوف-ترجمه مير ابو طالبى/خطبه امام به گاه عزيمت به جانب عراق ص : 110