***
نزدیک رد خونی یک مشک پر از تیر،
در حاشیهی علقمه خواهری سفارش میکرد،
ای دخترکان:
پیش پدر،
از پسر حیدر کرار،عمو، مرد علمدار،مبادا که سوالی بکنید و
که در آن حین پدر آمد و دیگر،
هر پرسش خاموشِ پر از زخم و نمک داشت جوابی
نه کلامی، نه سوالی
همهی دخترکان خیره به دستان پدر
تیرک خیمه، که کشید و که به خاک آمد و
یعنی
نه علم هست و سری ، دستی و مشکی
که عمو رفت و
شده نوبت بابا