تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

در حاشیه ي این خبر: " سرباز اسرائیلی پس از چهار سال ، از حالت کما خارج و راهی منزل شد"

پس از یک انتظار بی نتیجه که شاید از  دوستانش کسی بیاید وسراغی از او بگیرد، می‌رود سراغ اینترنت تا از اوضاع و احوال این چهار سال باخبر شود.مددکار اجتماعی ارتش تنها کسی است که طی روزهای گذشته تلفنی دو بار با او صحبت کرده است.

پس از چند ساعت در حالیکه دارد زمزمه می کند"جنگ 33، روز،22 روز"...کم کم چراغی توی ذهنش روشن می شود و می فهمد اصولا دوست و آشنایی برایش نمانده و همین 33 و 22 یحتمل مهاجران را دوباره کوچانده به همانجا که از آن آمده بودند.

تصمیم میگیرد برود توی خیابانها چرخی بزند و کم کم این همه اتفاق را توی ذهنش هضم کند، جلوی آینه نگاهی به یونیفورم نظامی‌اش می‌اندازد، این مدالی که توی مراسم چند روز پیش به سینه اش اویزان کرده‌اند  به نظرش بی‌‌معنی می‌‌آید و فکر می‌‌کند برای کدام افتخار؟بعد کم کم نگران یونیفورم  می‌‌شود، که با آن بیرون برود یا نه؟ لباسی که قبلا با افتخار می‌‌پوشید حالا به نظرش نماینده خفت می‌‌آید.

لباس‌‌هایش را درمی‌آورد و ولو می‌‌شود توی صندلی،همه‌‌ی آرزوهایی که برایشان کشورش را رها کرد و آمد عضو ارتش اسرائیل شد دود شده‌‌اند رفته‌‌اند هوا.احساس تنهایی دوباره می‌‌آید سراغش و اینبار بدجوری پاپیچش می‌‌شود فکر می‌‌کند که بهتر بود توی همان کما می‌‌ماند و ناگهان احساس نفرت عجیبی نسبت به آن دستگاه‌‌های سمجی که او را نگه داشتند تا بالاخره به هوش بیاید، دلش را پر می‌‌کند.

نگاهش می‌‌افتد به اسلحه‌‌کمری آویخته به دیوار و دلش هوای خوابی طولانی می کند، شبیه همان کما.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ساعت 9:51  توسط غلامعلی  |