تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

هنوز رد همان شور و حرارت توی حرف زدنش پیدا بود، همان شوری که روز اول آشناییمان توجهم را به خودش جلب کرد و امروز حتی از دریچه ی شیشه ای تلویزیون هم پیدا است، اول برنامه و حرفهایش حواسم می رود پی خاطرات دور اما پر رنگ گذشته.

هر دو مسافر یک مقصد بودیم، سوارش کردم و راه افتادم به سمت اردوگاه. قبلش هم چند باری او را دیده بودم اما اینبار ذوق و شادیش که با هر بار وارسی وسایل نوزاد شدت پیدا می کرد، باعث نزدیکترشدنمان شد.

برای اولین بار داشت پدر می شد، برای تأمین هزینه های ضروری، سه ماهی را خارج از اردوگاه به کار مشغول شده بود و حالا با دست پر داشت بر می گشت. می گفت یک ماه دیگر این رخت و لباسهای کوچک صاحب پیدا می کند و چشمش برق می زد و غرق می شد توی لذتی که سعی نمی کرد برایم توضیح دهد، آخر من که مجرد بودم و به قول او از سعادت این عوالم دور.

روی شیشه خاک گرفته ماشین یک گردی کشید و دست و پایی به ضمیمه اش و لبخندی که تمام صورتش را می پوشاند، پرسیدم پسر دوست داری یا دختر؟ موهایی بلندی به تصویرش اضافه کرد.

نگاهش که میکردم مدام از خودم می پرسیدم یعنی از اوضاع درهم و برهم اردوگاه چیزی نشنیده؟ و به خودم جواب می دادم دلیلی ندارد که نگرانش کنم ، خودم هم که چیزهای پراکنده ای شنیده بودم و اطلاع درستی نداشتم.کم کم از بیشتر شدن تکانهای ماشین فهمیدم که به جاده اردوگاه رسیده ایم و عجیب آنکه از پستهای بازرسی همیشگی خبری نبود.

گله به گله دود به هوا بلند شده بود، زیر چشمی نگاهی به همسفرم انداختم، لب گزیده و با رنگی پریده چشم دوخته بود به روبرو، یکدفعه برگشت و گفت فلانی مرا می رسانی؟ می دانستم اوایل اردوگاه خانه دارند.

زود رسیدیم،محوطه ای نسبتا خلوت که اولین منظره اش، خانه ای تک بود، او پیاد شده و راه افتاد به سمت همان خانه، .وسط راه چرخی زد و برگشت به سمت ماشین، وسایل نوزاد را برداشت و دوباره راه افتاد. نگاهش هنوز خوب توی خاطرم هست وقتی در با تکانی کوچک باز شد، من را نگاه می کرد، انگار کمک می خواست اما دلشوره پیدایش شده بود و نمی گذاشت من قدم از قدم بر دارم.

خیره شده بودم به ستونهایی دودی که هنوز داشت به هوا می رفت. ذهنم قفل کرده بود روی موشکباران و دفعه ی آخری را که این اتفاق افتاده بود  به یاد می آوردم، ستونهای دود آن موقع هم از زمین سر بر آورده بودند ، اما اینبار حال و هوای عجیبی توی فضا موج می زد.

صدای فریاد رفیق تازه ام مرا از جا کند و بعد خود را جلوی دری که حالا کاملا باز بود پیدا کردم.دهانم مزه ای بین تلخی و شوری گرفته بود، بالای سرش رفتم، صورتش را گرفته بود لای لباسهای نوزاد.نوزادی که هنوز به دنیا نیامده بود و قرار هم نبود بیاید.

این پیش بینی احتیاج به تخصص خاصی نداشت ، دلیلش سرنیزه ای بود که شکم مادر را دریده بود، سر کوچک جنین را می شد تشخیص داد هنوز.  همان روز فهمیدم که صبرا و شتیلا پر شده اند از این نوزادهایی که نیامده رفته اند.

سرم را بالا گرفتم و دوباره به تلویزیون نگاه کردم، حرفهای همسفر سالهای دور من تمام شده بود، دلم می خواست با او تماس بگیرم، اما می دانستم هرگر نمی توانم. آخر اینطور پیامهای تصویری را تنها بعد از موفقیت عملیات استشهادی پخش می کنند.

...

در وطن هم می توانید بخوانید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:29  توسط غلامعلی  | 


عمو با دیگر پسران ام البنین رفته بود امان نامه ی دشمن را پاسخ دهد، همه هم می دانستند که عباس کجا و امان نامه کجا! که زود باز می گردد عمو، با این همه وقتی که می رفت، رنگ رقیه خاتون پریده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 10:31  توسط غلامعلی  | 


محمود عباس که برای مذاکرات صلح در "پرت آباد" به سر می برد از موافقتهای اولیه در دور اول مذاکرات خبر داد. به گفته ی وی در مرحله ی اول برای اثبات حسن نیت "تشکیلات خود سر گردان"، گلوله هایی را که سربازان اسرائیلی، در قلب کودکان فلسطینی نشانده اند، از سینه ی انها خارج خواهد شد و با حضور یک ناظر بین المللی به طرف اسرائیلی تحویل می شود تا برای استفاده بعدی بازیابی شوند.او احتمال داد در صورت موافقت طرفین این طرح شامل گلوله های اصابت کرده به سر کودکان نیز بشود.

رئیس "تشکیلات خود سرگردان" در کنفرانس خبری خود در حالیکه همپای اسرائیلی خود را سخت در آغوش میفشرد و داشت او و خود را خفه میکرد با انتقاد از مقامات جمهوری اسلامی ایران از آنها خواست مانع دید در فضای روشن و شفاف فلسطین نشوند تا جریان اصابت تیرها و مرحله ی تحویل آن به ارتش اسرائیل با مشکل روبرو نشود.

وی با اشاره به اینکه بالاخره ممکن است در ارتش اسرائیل افرادی باشند که پدران پدرانشان، عرب بوده باشند، تهران را به تلاش برای ایجاد جنگ داخلی میان اعراب متهم کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:28  توسط غلامعلی  | 


یکی نیست به این احمقها بگوید حالا جدای از ذات پست کارتان، لااقل قبلش با سلمان رشدی مشورت می کردیدببیینید که یک عمر زندگی با ترس و لرز و در قفس، به این حماقتی که کردید می ارزد؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:34  توسط غلامعلی  | 


یکی از رفقا هلال احمری است به معنی واقعی اش.هم توی هلال احمر کار می کند هم اینکه تمام وجودش پر می کشد به هر جا که اتفاق ناگواری افتاده باشد و وجود امدادگری لازم، حالا چه به صورت سازمانی اعزام شوند، چه خودش سر از میانه ی واویلای بلا در آورد.این آخریها هم بعد از سیل، رفته بود پاکستان و مدتی مانده بود.

بعد از نماز عید فطر بود که بعد از مدتها دوباره می دیدمش، حال منقلبی داشت، هم شاد و سبکبال بود هم چشمهایش داد می زد که حسابی گریه کرده.گفتم :«با این حالتون برادر! چه خبره؟ »

امید زیادی نداشتم درست و حسابی جواب بدهد، کلا آدم توداری است، اما به خلاف عادت بدقلقی نکرد و درآمد که: «با بچه ها ، بعد از این سیل،پاکستان بودیم » با سر اشاره ای کردم که یعنی در جریان هستم و او ادامه داد:« یه روز تو یه محل که دوباره آب بالا اومده بود داشتیم از یه سرپناه یه عده رو جابجا می کردیم به یه جای امنتر، یه پسر جوون رو اما به شدت ضعیف و بیمار رو با یه بقچه که همراهش بود کشوندیم تو قایق، اما یه هو از جا پرید و دوباره به آب زد، رفت سراغ وسایلی که تو اون سر پناه داشت».

اینجای حرفهایش بغض راه گلویش را بست و پس از مدتی گفت: « دیدی حال "آقا" چطور شد وقتی از حال و روز مردم پاکستان حرف زد؟، موندم ،این همه فاصله...این ارتباط عجیب!»

از ادامه ی حرفهایش که مدام با بغضی قطع می شد فهمیدم که جوانک رنجور را وقتی دوباره به قایق بر می گردانند کتابی را با خودش بازگردانده بوده و شروع می کند به وارسی اش که خیس نشده باشد. بعد هم صفحه ی اولش  را باز می کند و مدتی محو تماشا می شود.

رفیق ما که نزدیک ماجرا بوده می گفت رساله ی «اجوبة الاستفتائات» بود، عکس تمام قدی هم از آقا چسبانده بود صفحه ی اولش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 9:13  توسط غلامعلی  | 

بیچاره ها گمان میکنند که با آتش غریبه ایم،

 یادشان رفته که یکبار دست ظالم در خانه ی قرآن را آتش زد و صاحب خانه را سیلی و ما یادمان نرفت که نرفت، هزار سال بغض کردیم و خون گریستیم تا دست آخر روی سر بندهای جنگمان نوشتیم « می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم» و و آنقدر رفتیم تا کاخهای سفیدشان به روز سیاه نشست.

 .............

* گاهی درماندگی به جایی می رسد ک بشر برای پر کردن یک چاه اشتباه چاه دیگری می کند تا خاک آن را بریزد در اولی... حالا شده حکایت یازده سپتامبر  و قرآن سوزی.


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 15:17  توسط غلامعلی  | 


(1)

به جای خلوتی که رسیدند حبیب که اطراف را می پایید از لای پیراهن نامه ای بیرون کشید و مقابل چشم مسلم گرفت، بالایش، بعد بسم الله، نوشته بود «من الغریب الی الحبیب».

بغض دوتاشان ترک برداشت و روی زمین نشسته و سخت گریستند، میان هق هق حبیب گفت:« وعده ی ما امشب، باید شتاب کنیم، این غریب به خون آغشته است»

تا روز هفتم محرم که به کاروان حسین (ع) رسیدند نه حبیب ابن مظاهر، نه مسلم ابن عوسجه نتوانستند نامه ی امام را تا آخر بخوانند، همان ابتدای واژه ی" غریب" بغضشان ترک بر می داشت و پرده ی اشک راه چشم را می بست.

(2)

مسلم رفته بود حنا بخرد که حبیب رسید به بازار و پیدایش کرد. کیسه ی حنا از دست مسلم افتاد، بس که حبیب با عجله او را به دنبال خود می کشید تا جایی امن نامه امام را به او نشان دهد.

بعدتر که حبیب، کمی قبل از شهادت مسلم بالای سرش رسید ، رفیق توی صورتش خندید و گفت:« سلام بر تو  ای حبیب، می بینی؟ کیسه ی حنایم را در بازار کوفه افتاد و در کربلا خضاب روزی ام شد».

راست میگفت، یکدانه موی سپید در صورتش نمانده بود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 15:40  توسط غلامعلی  | 


«لعن الله من حال بینک و بین ماء الفرات»

انگار این لعن ادامه داشته و رسیده بوده به دستهایی که تیر به مشک زدند، تیر به چشم زدند، منتها این ادامه پنهان است  پشت اشکهای یک فرشته، همانی که از موقع کتابت زیارت علمدار ، وقتی رسیده به مشکها و تیرها، دارد گریه می کند و اشکهایش هزار سال است دارد می افتد روی واژه های زخمی.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:53  توسط غلامعلی  | 

(1)

شبکه ی سه، چهار ساعت است که دارد  زمان پخش بازی تیمهای آ.ث کوکا با پپسی لند را از طریق زیر نویس به اطلاعمان می رساند و ما دل توی دلمان نیست

شبکه ی چند؟،  زیر نویس می کند که چهار روز است شایع شده دور جدید حملات به غزه از شروع می شود و ما خیالمان نیست

(2)

 شبکه ی سه :بازی  آ.ث کوکا با قهرمان قاره ی قطب جنوب شروع شده و همین اول کار یک تکل خشن می روند زیر پای بازیکن محبوبمان و او دارد روی زمین به خودش می پیجد، ما هم خون خونمان را می خورد.

شبکه ی چند؟: جنگ شروع شده و همین اول کار یک موشک صاف خورده توی کلاس درس، هیچ کس به خودش نمی پیچد، چون کار بچه ها یکسره شده و اجساد غرق خون بی حرکت مانده اند. البته ما هیچیمان نمی شود، چون نمی بینیم.

 (3)

شبکه ی سه: فینال جام حذفی است ومهاجم تیمی که طرفدارش هستیم خودش را پرت می کند و با یک ضربه ی جانانه توپ را به تور دروازه ی حریف می چسباند.ما از شدت شادی به سقف چسبیده ایم

شبکه ی چند؟:یکی از رزمندگان فلسطینی با سلاحی دست ساز، هلیکوپتر مهاجم را سرنگون کرده. اسرائیل ادعا کرده بود هرگز این وسیله سقوط نمی کند البته ما تعجب نمی کنیم چون که اصلا حواسمان به ماجرا نبوده است.

 (4)

شبکه ی سه: فینال جام حذفی تمام شده و ما به دقت آمار بازی را نگاه میکنیم و افسوس میخوریم با این همه شوت به دروازه ای که داشته ایم چرا با اختلاف بیشتری نبرده ایم.

شبکه ی چند؟: آمارهای غیر رسمی از تخریب هشتاد درصد زیرساختهای حیاتی غزه و کشته شدن هزاران زن و مرد و کودک خبر می دهد که باعث افسوس نیست چون ما حواسمان جای دیگری بوده و به طبع از پیروزی با وجود این همه هزینه حس خاصی نداریم.

(5)

شبکه ی سه: مراسم قرعه کشی مسابقات سال اینده را در حال پخش است و ما از اینکه قرعه آسانی نصیب تیم محبوبمان شده سر کیف هستیم.

شبکه ی چند؟: مستندی دارد از برنامه های صهیونیزم بین الملل برای منحرف کردن توجه ها از مسائل اصلی پخش می شود، از فوتبال و هالیوود و ... می گویند که باز هم ما خیالمان نیست چون داریم مراسم قرعه کشی را نگاه می کنیم.


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:27  توسط غلامعلی  | 


دکتر داشت موجودی داروها را بررسی می کرد، دست آخر نشست روی صندلی و خیره ماند به نقطه ای نامعلوم روی دیوار روبرو.با خودش فکر می کرد آنچه از داروها باقی مانده برای یک ماه دیگر هم کافی نیست، و زیر لب زمزمه کرد: « لعنت به این سازمانهای تو خالی بین المللی». بین المللی را با غیظ ادا کرد و هنوز حرفش تمام نشده دستش رفت سمت گوشی تلفن که داشت زنگ می خورد.

صدای مادرش آن طرف خط از دلشوره برای تنها نوه اش حکایت میکرد و این یعنی عدنان باز دیر کرده بود. پسرک دو هفته ی گذشته را با گوشی طبی ای که از پدرش گرفته بود به "دکتر بازی" گذرانده بود. و بیمار اختصاصی اش، پسر همسایه شان فؤاد بود. بیمارستان بزرگ خیالی هم که ساخته بودند، گوشه ی زمینی متروک در حاشیه ی اردوگاه بود که حالا محل کار دائمی دکتر عدنان شش ساله شده بود!‍

دکتر، که تصویر پافشاری عدنان برای اینکه همیشه نقش دکتر را داشته باشد و ژستهای تقلیدی اش از او خنده ای بر لبش نشانده بود در جواب حرفهای مادر گفت که خیلی هم دیر نشده و با این همه می رود سراغش.

توی راه دوباره فکرش رفته بود سراغ کمبود دارو. ماجرا از زمانی که مصریها شروع به ساختن دیوار فولادی کردند و تونلهای ارتباطی بستند حادتر شد، ترکش پیشامدها هم که بیشتر دامنگیر بچه ها می شد، همین هفته پیش چند مورد مرگ به خاطر یک عفونت ساده اتفاق افتاد، چون آنتی بیوتیک از طلا نایابتر شده بود.فکرش که مشغول بچه ها می شد زود چهره ی عدنان می آمد جلوی چشمش و دلشوره چنگ می انداخت به جانش.

کم کم از دور عدنان را تشخیص داد که نشسته بود بالای سر مریض که بی حرکت دراز شده بود و همبازی بی نقصی بود انگار.

عدنان به شنیدن صدای پا نیم نگاهی به عقب انداخت و گفت "نمیتونم بشنوم صدا ی قلبشو ...حتما گوشیم خرابه،نه؟»

دکتر سه قدمی مرکز بازی آن دو تا بی حرکت ایستاده بود و تنها نگاه می کرد. پسرک دوباره پرسید:

 « شما گوشی دکتریتون همراتون نیست؟»دکتر هر چه سعی می کرد کلمه ای نمی توانست برای جواب پیدا کند.

« گوشی من خرابه،نه بابا؟ بگین دیگه» عدنان این  را که گفت، برگشت و خودش را انداخت توی بغل پدر. و بلند بلند شروع به گریه کرد. دکتر ساکت ، سر جایش خشکش زده بود، انگار سوراخ بزرگی که گلوله جای قلب فؤاد باز کرده بود کلمه ها را می بلعید. ذهنش سوار چرخ و فلک شده بود، و در هر چرخ تک تیر انداز ها را می دید که حالا نزدیکتر از همیشه بودند.

.................

در تابناک هم می توانید بخوانیدش و در وطن.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:23  توسط غلامعلی  | 

 

معلم، همان کلاس اول، غیرت و احساس و درد را برای ولیعهد عرب می گذارد توی گنجه و طبقه ی بالا، قسمت مفاهیم علمی تخیلی ، برچسبی هم رویش که : قلمروی ناشناخته و خطرناک ! نزدیک نشوید.

معلم بعدتر برای ولیعهد عربی توضیح می دهد که خون تنها مایعی است که اصلا به جوش نمی آید.

همین است که یکیشان هیکل نامبارک را می اندازد روی رگهای زیرزمینی غزه و تماشا می کند خواب همیشگی و بدون لالایی شیرخوارگان را در غزه. این یکی جام می زند به آن یکی و به سلامتی جنگجویان اسرائیلی در نبرد با هماوردان ده ساله می نوشد و دیگری پای فیلم مستند تک تیر اندازهای ماهر صهیونیست شرط بندی می کند که اینبار نوبت سر است یا  قلب؟

گاهی هم که بوی خون روان شده در فلسطین را باد می رساند پای برجهای عاج و آسایش را بر هم می زند سر را می برند لابلای بستری که با دلار معطرش می کنند، هر بار به بهانه ی  حضور یک مدل روسی، فرانسوی ، اسپانیایی و ...

 

اما

معلم،همان کلاس اول، یادش رفت برای ولیعهد عربی بگوید که مفاهیم خیلی توی طبقه نمی مانند و بالاخره به دست طبقات پایین دست خراب می شوند و اگر آن زیر بمانید غیرت و درد و احساس آوار می شوند روی سرتان.

معلم بعدتر برای ولیعهد عربی یادش رفته توضیح بدهد که خون اگر از لقمه های حرام برخیزد تنها مایعی است که به جوش نمی آید و اگر در رگهای مؤمن جاری باشد سیل جوشانی است که برای یاری مظلوم پایه های ظلم را ویران می کند.

 

پس

به زودی آموزگارانی خواهند گفت: «آخرین نسل ولیعهدان عرب آنان بودند که خاک خفت بر سر و رویشان ریخت از عبور لشکریانی که حامل پیام آزادی بودند برای فلسطین، در روزگاری که پرچمی سرخ برافراشته بود بر بلندای خانه ی آزادگان جهان که خونخواه کشتگان غریب قدس بودند»

.............

در وطن هم می توانید بخوانیدش

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 14:56  توسط غلامعلی  | 

شب بیستم رمضان یا به عبارتی دیشب

 شبکه ی چهارم سیما داشت محمد حسین جعفریان را نشان می داد :

 مردی توانا و دلسوخته ، آنچنان که دانید.شاعر دوربین به دستی که مستندهایش خاص خودش است و بعضی ها را فقط "جعفریان" می تواند بسازد. مسافر دره ی پنج شیر و ازمعدود آدمهایی که توانسته اند به احمد شاه مسعود اینقدر نزدیک شوند، آن هم با دوربین.

مردی که لا اقل می داند بیدل دهلوی را دیگر نمی توان به شب شعر دعوت کرد! ** و با این حال مانده است پشت دیوار فراموشی مسئولین، مردی که این چند تا کشور فارسی زبان  را بهتر از خیلی ها که دارند آنجاها برای سیاست های فرهنگی نظام تصمیم می گیرند، می شناسد.

شبکه ی چهارم سیما داشت مستند نشان می داد:

 مستند فرصت سوزی برخی حضرات مسئولین. مسئولین فرهنگی که وقتی جعفریان دیگر نباشد، مصاحبه پشت مصاحبه خواهند کرد و در رقابتی فشرده ضمیمه اش می کنند به خود. مسئولینی که آقا مؤکد سفارش کرده اند به استفاده‌شان از جعفریان.

 

بعد التحریر:

-"راز" که تمام شد کانال سه را امتحان کردم، برنامه نود رسیده بود به این دیالوگ مجری – مهمان که مبلغ دریافتی ات از سقف قراردادها بیشتر بود؟ کمتر بود؟ پیشوند میلیونش چند تا صد بود؟ و جواب: خنده ای و طفره رفتن های معنی دار .

 دست آخرتضاد رنگهای راز و نود آنقدر دل را زد که چاره ای جز خاموشی نماند.

-جعفریان چندان حال مساعدی نداشت و  التماس دعا داشت، زیاد.

 

.......................................................................................................................

* شعری دارد جعفریان که پیش "آقا" خوانده و آقا هم فرموده بودند قاب کنند شعر را و بزنند به دیوار بنیاد ایثارگران، یکجای این شعر آمده:

من يك نام باشكوهم/اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند/با بهره‌ هوشي يكصد و چهل/آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند/زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند/و پسرم مي‌گويد:/ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

**برای داستان بیدل "راز" شب بیستم رمضان را پیدا کنید و تماشا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 14:44  توسط غلامعلی  | 

صد سال دور از اغیار ماند و مردم نشانی از او نداشتند، بس که علی(ع) دلتنگ بود و دنیا دنیا حرف نگفته با زهرا(س) در سینه داشت.


 پینوشت:

-          می گویند صد سال جای قبر علی(ع)  را مردم نمی شناختند.

-          مانده ام چه بر  زهرا(س) رفته که هزار سال بیشتر است که قبرش بی نشان و  دلش تنگ.


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:31  توسط غلامعلی  | 


کاسه های شیر- مشکهای آب

یکی از یتیمان که به آغوش مهر علی سخت عادت کرده بود، شب بیست و یک رمضان جای کاسه ای شیر، مشکی پر آب کرد و جای خانه ی علی راه افتاد به سمت خارج از شهر، دیگری پرسید: راه گم کرده ای انگار ای دوباره یتیم... و پاسخ شنید:

-          مگر ندیده ای ؟ از شمشیر این قوم ،در خون محراب نماز مولایمان  علی، نقش عطش افتاده است. می روم آخر تا کربلا راه درازی است و وقت تنگ است.

...............

حیرت

ابلیس سرگشته در میان جهنمیان می چرخید و گاه پریشان مشغول گفتگویی کوتاه با دیگران می شد، غل و زنجیرم را به سختی به زمین کشیدم و نزدیک‌تر رفتم. دوباره نزدیک کسی ایستاده بود، اینبار سوالش را واضح شنیدم: « رمضان بود و دست من در بند و حرفهایم اسیر خاموشی.... به صدای کدام  وسوسه در سکوت صیام، فرق علی را شکافتید؟»  


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:16  توسط غلامعلی  | 


گلهای آفتابگردان

توی راه یکی از رفقا را می بینم، خیابان فلسطین را گام می زند و از این طرف به آن طرف می رود مگر کارت ورودی قسمتش شود، قرار بود کارت برایش تهیه کنم که نشد، می گویم شرمنده شدم. جواب می دهد که : « اخوی "هو الرزاق" »

چند خان را رد می کنیم و می رسیم به فضای باز حسینیه که کاش این ستونها را نداشت و نگاهی پشتشان حسرت زده محروم نمی شد از آنچه دیدنی است اینجا.

تا اذان زمان زیادی راه است و همین طور جمعیت دارد اضافه می شود، مانده ام، اکثر مان توی مترو و اتوبوس تنه که می خوریم، جایمان تنگ که می شود، اقلش زیر لب غری می زنیم، اما اینجا حساب‌ انگار حسابی دیگر است و کتاب هم. سهم جایی که پیدا شود به اندازه ی دستمالی است و من در تلاش برای جادادن قلم و کاغذ چند تا ضربه می زنم به این طرفی و آن طرفی که خوشبختانه تحویل نمی گیرند و اصلا انگار نه انگار. نیمچه جایی مهیا می شود و بساط کاغذیم را پهن می کنم ، سر می چرخانم و همین نزدیکی رفیق شفیق را می بینم که روزی اش بوده انگار و حالا مشتاقانه با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده خیره به روبروست و راضی به سهم اندکی که از زیر انداز حسینیه برای نشستن نصیبش شده. زیر اندازی که در حقیقت روگیر زمین است تا جایی برای راحت نشستن.

انگار در این حوالی جز من کسی در بند این حرفها نیست، همین قدر راضیند که  بشود "آقا" را دید و خوب جزئیات صحنه ی رفتن دانشجویان را از پشت تریبون تا پیش آقا و آن چند لحظه ی کوتاه و شیرین را تماشا کرد.

حرفهای پشت تریبون از موضوعات مختلف است و اکثرا گرایشها و سلائق یکسان اند، یاد حرفهای پارسال "آقا" می افتم که :

« البته شما همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى دانشجوهاى كشور نيستيد؛ شايد نماينده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى تفكرات گوناگون و سلائق مختلف دانشجوئى هم نباشيد؛ ليكن شكى نيست كه يك مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى عظيمى از دانشجويان، آنچنان مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انديشند كه شما اينجا بيان كرديد؛ با اختلاف نظرهائى كه احياناً در اظهارات شما بود.»کاش توجه بیشتری می کردند حضرات دست اندرکار دیدار  که "آقا" این دیدار را با حضور سلایق متنوعتر می پسندند.

یکی از آنها که پشت تریبون رفته آشناست، پارسال همین موقع کنار هم نشسته بودیم و رفیق و هم دانشگاهیش داشت حرف می زد که انصافا پارسال آن یکی و امسال این هم خوب حرف زدند.حرفهایش را با "آقای خامنه ای سلام" شروع کرد که با واکنش از سر غیرت حضار مواجه شد، جماعت حتی نگذاشتند توضیحش کامل شود که چرا اینطور خطاب کرده... صلواتی بلند، بلافاصله پس از اسم "آقا" فرستادند، کلی معنی داشت لحن صدایشان. جریان حرفهایش که رسید به دستان چپ و راست رئیس جمهور و گلایه از رفتار و حرفهاشان ولوله ای افتاد توی جمعیت، احسنتهای از سر همراهی و همدردی و همخونی –آخر افکانه گفت دلمان خون است- بلند شده بود. تکبیر محکمی هم گفتند دانشجویان. گلایه ها و حرفهایی که "آقا" بعدتر در پاسخ گفتند "بايد توجه كنيم كه مسائل را اصلى - فرعى كنيم."

بنده خدایی که جز آخرین نفرات است و پشت تریبون می رود و صاف می رسد به زمان بی صبری جماعت مشتاق "حرفهای آقا" و البته کم نمی آورد، یکی دوبار می گوید " صلوات بفرستید" و بالاخره با لطایف الحیلی تمام می کند. و مشتاقان کمی بعد به مراد می رسند. مرادی که تا نفر آخر آنها که پشت تریبون رفتند با حوصله گوش داد و یادداشت برداشت.

آقا حرفهایش را برای بار دوم است که شروع می کند، بار اول قبل از صحبتهای دانشجویان خوش آمد گفتند و  شوق نشان دادند از تکرار تعبیر افسران جوان جنگ نرم توسط مجری. شوقی که "آقا" با بوسیدن پلاکی آویخته در گردن یکی از دانشجویان دوباره نشان داند. بعدتر شنیدم که رویش حک شده بود " افسر جوان جنگ نرم".

نکته ی جالب این است که "آقا" مطالب خود را می گذارند برای بعد از پاسخ به مواردی که دانشجویان مطرح کردند که البته وقت زیادی برای آن نخواهد ماند.

هوا گرم است و تراکم در حد اعلا، رفتار بیشتر این جمع روزه دار توی این گرما و تراکم مرا یاد گلهای آفتابگردان می اندازد که با تمام وجود  رو می کنند به خورشید. هر کس توی یک وجب جای خودش در حد امکان قد کشیده است و تا وقت نماز همان طور می ماند. نمازی که صفهایش انقدر فشرده است که جا برای اولیش پیدا نمی کنم و فقط تماشا می کنم  گلهای آفتابگردان را که به خورشید اقتدا کرده اند.

 .....

در وطن هم می توانید بخوانیدش


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:46  توسط غلامعلی  | 


عهد کرده بود که بعد از رسول خدا  دیگر خضاب نکند، عهدی که بسیار گرامی اش داشته بود و حالا پس از این همه سال موعد دیدار دوباره بود با همسری چنان گرامی و عزیز ... با خودم فکر کردم کاش راهی بود تا خضاب کند و آراسته تر شود.

سحرگاه نوزدهم رمضان که رسید آرزوی من برآورده شد : هم علی (ع)  بر عهد خود استوار بود و  هم در محاسنش مویی سپید نمانده .

کاش چنین نخواسته بودم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 14:41  توسط غلامعلی  | 

اَللّـهُمَّ رُدَّ كُلَّ غَریبٍ

......

پینوشت:

نکند تویی، تو غریبی/ نکند که شأن دعایی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:40  توسط غلامعلی  | 

رضا ترک موتور من نشسته و دوتایی داریم به جای هوا آتش می فرستیم توی سینه، از آسمان زاهدان شعله می بارد و زمینش لهیب پس می دهد. دیشب بعد از نماز گفت صبح زود بروم سراغش مگر امروز گره این وام بانکی باز شود.بعد از انفجار مسجد شده مرد خانه، خانه ای که فوری باید تعمیر شود و وامش معطل امضای حضرات مستطاب است. پس از تکاپوی از این اداره به آن یکی و سعی بین پیشگاه مسئولین دست خالی بر می گردیم.از صبح ریز و درشت، پیدا و پنهان، کم غر نزده ام و منت نیم لت دینداری ام را سر جمهوری اسلامی نگذاشته ام اما دریغ از یک آخ و وای نصفه از او. با خودم می گویم از شدت نومیدی است که کام نمیجنباند به شکوه و شکایت.

دم در خانه شان دعوتم می کند گلویی به شربتی خنک تر کنم، میرویم تو ، دختر کوچکی که خواهرش است و از وقتی که یادم می آید، "داداش عبدی" صدایم می زند، با دو لیوان خاکشیر و مخلفاتش سر می رسد،.همزمان رفیق شفیق ما می رود سراغ تلویزیون و روشنش می کند.بفرمایید دخترک هنوز تمام نشده که شربت را یکنفس سر می کشم و دستی به سرش، روسری اش هم سیاه است، مثل بقیه ی لباسهایی که در غم پدر به تن دارد.

 مجری شروع کرده به خواندن دیدار رهبری با مسئولین که رضا لیوان  شربت را کناری می گذارد و می گوید " ای وای"، خیال میکنم می خواهد گله های نکرده از صبح را شروع کند که خیز بر می دارد به سمت دری و کمی بعد با دست و روی خیس بر می گردد.دو زانو می نشیند جلوی تلویزیون.حرف مادرش یادم می افتاد که می گفت "تا حالا بی وضو  تصویر "آقا" را  نگاه نکرده".

................

* من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/ پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

در وطن هم می توانید بخوانیدش


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:35  توسط غلامعلی  |