تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود


کاسه های شیر- مشکهای آب

یکی از یتیمان که به آغوش مهر علی سخت عادت کرده بود، شب بیست و یک رمضان جای کاسه ای شیر، مشکی پر آب کرد و جای خانه ی علی راه افتاد به سمت خارج از شهر، دیگری پرسید: راه گم کرده ای انگار ای دوباره یتیم... و پاسخ شنید:

-          مگر ندیده ای ؟ از شمشیر این قوم ،در خون محراب نماز مولایمان  علی، نقش عطش افتاده است. می روم آخر تا کربلا راه درازی است و وقت تنگ است.

...............

حیرت

ابلیس سرگشته در میان جهنمیان می چرخید و گاه پریشان مشغول گفتگویی کوتاه با دیگران می شد، غل و زنجیرم را به سختی به زمین کشیدم و نزدیک‌تر رفتم. دوباره نزدیک کسی ایستاده بود، اینبار سوالش را واضح شنیدم: « رمضان بود و دست من در بند و حرفهایم اسیر خاموشی.... به صدای کدام  وسوسه در سکوت صیام، فرق علی را شکافتید؟»  


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:16  توسط غلامعلی  |