تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود


گلهای آفتابگردان

توی راه یکی از رفقا را می بینم، خیابان فلسطین را گام می زند و از این طرف به آن طرف می رود مگر کارت ورودی قسمتش شود، قرار بود کارت برایش تهیه کنم که نشد، می گویم شرمنده شدم. جواب می دهد که : « اخوی "هو الرزاق" »

چند خان را رد می کنیم و می رسیم به فضای باز حسینیه که کاش این ستونها را نداشت و نگاهی پشتشان حسرت زده محروم نمی شد از آنچه دیدنی است اینجا.

تا اذان زمان زیادی راه است و همین طور جمعیت دارد اضافه می شود، مانده ام، اکثر مان توی مترو و اتوبوس تنه که می خوریم، جایمان تنگ که می شود، اقلش زیر لب غری می زنیم، اما اینجا حساب‌ انگار حسابی دیگر است و کتاب هم. سهم جایی که پیدا شود به اندازه ی دستمالی است و من در تلاش برای جادادن قلم و کاغذ چند تا ضربه می زنم به این طرفی و آن طرفی که خوشبختانه تحویل نمی گیرند و اصلا انگار نه انگار. نیمچه جایی مهیا می شود و بساط کاغذیم را پهن می کنم ، سر می چرخانم و همین نزدیکی رفیق شفیق را می بینم که روزی اش بوده انگار و حالا مشتاقانه با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده خیره به روبروست و راضی به سهم اندکی که از زیر انداز حسینیه برای نشستن نصیبش شده. زیر اندازی که در حقیقت روگیر زمین است تا جایی برای راحت نشستن.

انگار در این حوالی جز من کسی در بند این حرفها نیست، همین قدر راضیند که  بشود "آقا" را دید و خوب جزئیات صحنه ی رفتن دانشجویان را از پشت تریبون تا پیش آقا و آن چند لحظه ی کوتاه و شیرین را تماشا کرد.

حرفهای پشت تریبون از موضوعات مختلف است و اکثرا گرایشها و سلائق یکسان اند، یاد حرفهای پارسال "آقا" می افتم که :

« البته شما همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى دانشجوهاى كشور نيستيد؛ شايد نماينده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى تفكرات گوناگون و سلائق مختلف دانشجوئى هم نباشيد؛ ليكن شكى نيست كه يك مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى عظيمى از دانشجويان، آنچنان مى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انديشند كه شما اينجا بيان كرديد؛ با اختلاف نظرهائى كه احياناً در اظهارات شما بود.»کاش توجه بیشتری می کردند حضرات دست اندرکار دیدار  که "آقا" این دیدار را با حضور سلایق متنوعتر می پسندند.

یکی از آنها که پشت تریبون رفته آشناست، پارسال همین موقع کنار هم نشسته بودیم و رفیق و هم دانشگاهیش داشت حرف می زد که انصافا پارسال آن یکی و امسال این هم خوب حرف زدند.حرفهایش را با "آقای خامنه ای سلام" شروع کرد که با واکنش از سر غیرت حضار مواجه شد، جماعت حتی نگذاشتند توضیحش کامل شود که چرا اینطور خطاب کرده... صلواتی بلند، بلافاصله پس از اسم "آقا" فرستادند، کلی معنی داشت لحن صدایشان. جریان حرفهایش که رسید به دستان چپ و راست رئیس جمهور و گلایه از رفتار و حرفهاشان ولوله ای افتاد توی جمعیت، احسنتهای از سر همراهی و همدردی و همخونی –آخر افکانه گفت دلمان خون است- بلند شده بود. تکبیر محکمی هم گفتند دانشجویان. گلایه ها و حرفهایی که "آقا" بعدتر در پاسخ گفتند "بايد توجه كنيم كه مسائل را اصلى - فرعى كنيم."

بنده خدایی که جز آخرین نفرات است و پشت تریبون می رود و صاف می رسد به زمان بی صبری جماعت مشتاق "حرفهای آقا" و البته کم نمی آورد، یکی دوبار می گوید " صلوات بفرستید" و بالاخره با لطایف الحیلی تمام می کند. و مشتاقان کمی بعد به مراد می رسند. مرادی که تا نفر آخر آنها که پشت تریبون رفتند با حوصله گوش داد و یادداشت برداشت.

آقا حرفهایش را برای بار دوم است که شروع می کند، بار اول قبل از صحبتهای دانشجویان خوش آمد گفتند و  شوق نشان دادند از تکرار تعبیر افسران جوان جنگ نرم توسط مجری. شوقی که "آقا" با بوسیدن پلاکی آویخته در گردن یکی از دانشجویان دوباره نشان داند. بعدتر شنیدم که رویش حک شده بود " افسر جوان جنگ نرم".

نکته ی جالب این است که "آقا" مطالب خود را می گذارند برای بعد از پاسخ به مواردی که دانشجویان مطرح کردند که البته وقت زیادی برای آن نخواهد ماند.

هوا گرم است و تراکم در حد اعلا، رفتار بیشتر این جمع روزه دار توی این گرما و تراکم مرا یاد گلهای آفتابگردان می اندازد که با تمام وجود  رو می کنند به خورشید. هر کس توی یک وجب جای خودش در حد امکان قد کشیده است و تا وقت نماز همان طور می ماند. نمازی که صفهایش انقدر فشرده است که جا برای اولیش پیدا نمی کنم و فقط تماشا می کنم  گلهای آفتابگردان را که به خورشید اقتدا کرده اند.

 .....

در وطن هم می توانید بخوانیدش


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:46  توسط غلامعلی  |