تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

هنوز رد همان شور و حرارت توی حرف زدنش پیدا بود، همان شوری که روز اول آشناییمان توجهم را به خودش جلب کرد و امروز حتی از دریچه ی شیشه ای تلویزیون هم پیدا است، اول برنامه و حرفهایش حواسم می رود پی خاطرات دور اما پر رنگ گذشته.

هر دو مسافر یک مقصد بودیم، سوارش کردم و راه افتادم به سمت اردوگاه. قبلش هم چند باری او را دیده بودم اما اینبار ذوق و شادیش که با هر بار وارسی وسایل نوزاد شدت پیدا می کرد، باعث نزدیکترشدنمان شد.

برای اولین بار داشت پدر می شد، برای تأمین هزینه های ضروری، سه ماهی را خارج از اردوگاه به کار مشغول شده بود و حالا با دست پر داشت بر می گشت. می گفت یک ماه دیگر این رخت و لباسهای کوچک صاحب پیدا می کند و چشمش برق می زد و غرق می شد توی لذتی که سعی نمی کرد برایم توضیح دهد، آخر من که مجرد بودم و به قول او از سعادت این عوالم دور.

روی شیشه خاک گرفته ماشین یک گردی کشید و دست و پایی به ضمیمه اش و لبخندی که تمام صورتش را می پوشاند، پرسیدم پسر دوست داری یا دختر؟ موهایی بلندی به تصویرش اضافه کرد.

نگاهش که میکردم مدام از خودم می پرسیدم یعنی از اوضاع درهم و برهم اردوگاه چیزی نشنیده؟ و به خودم جواب می دادم دلیلی ندارد که نگرانش کنم ، خودم هم که چیزهای پراکنده ای شنیده بودم و اطلاع درستی نداشتم.کم کم از بیشتر شدن تکانهای ماشین فهمیدم که به جاده اردوگاه رسیده ایم و عجیب آنکه از پستهای بازرسی همیشگی خبری نبود.

گله به گله دود به هوا بلند شده بود، زیر چشمی نگاهی به همسفرم انداختم، لب گزیده و با رنگی پریده چشم دوخته بود به روبرو، یکدفعه برگشت و گفت فلانی مرا می رسانی؟ می دانستم اوایل اردوگاه خانه دارند.

زود رسیدیم،محوطه ای نسبتا خلوت که اولین منظره اش، خانه ای تک بود، او پیاد شده و راه افتاد به سمت همان خانه، .وسط راه چرخی زد و برگشت به سمت ماشین، وسایل نوزاد را برداشت و دوباره راه افتاد. نگاهش هنوز خوب توی خاطرم هست وقتی در با تکانی کوچک باز شد، من را نگاه می کرد، انگار کمک می خواست اما دلشوره پیدایش شده بود و نمی گذاشت من قدم از قدم بر دارم.

خیره شده بودم به ستونهایی دودی که هنوز داشت به هوا می رفت. ذهنم قفل کرده بود روی موشکباران و دفعه ی آخری را که این اتفاق افتاده بود  به یاد می آوردم، ستونهای دود آن موقع هم از زمین سر بر آورده بودند ، اما اینبار حال و هوای عجیبی توی فضا موج می زد.

صدای فریاد رفیق تازه ام مرا از جا کند و بعد خود را جلوی دری که حالا کاملا باز بود پیدا کردم.دهانم مزه ای بین تلخی و شوری گرفته بود، بالای سرش رفتم، صورتش را گرفته بود لای لباسهای نوزاد.نوزادی که هنوز به دنیا نیامده بود و قرار هم نبود بیاید.

این پیش بینی احتیاج به تخصص خاصی نداشت ، دلیلش سرنیزه ای بود که شکم مادر را دریده بود، سر کوچک جنین را می شد تشخیص داد هنوز.  همان روز فهمیدم که صبرا و شتیلا پر شده اند از این نوزادهایی که نیامده رفته اند.

سرم را بالا گرفتم و دوباره به تلویزیون نگاه کردم، حرفهای همسفر سالهای دور من تمام شده بود، دلم می خواست با او تماس بگیرم، اما می دانستم هرگر نمی توانم. آخر اینطور پیامهای تصویری را تنها بعد از موفقیت عملیات استشهادی پخش می کنند.

...

در وطن هم می توانید بخوانید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:29  توسط غلامعلی  |