یکی از رفقا هلال احمری است به معنی واقعی اش.هم توی هلال احمر کار می کند هم اینکه تمام وجودش پر می کشد به هر جا که اتفاق ناگواری افتاده باشد و وجود امدادگری لازم، حالا چه به صورت سازمانی اعزام شوند، چه خودش سر از میانه ی واویلای بلا در آورد.این آخریها هم بعد از سیل، رفته بود پاکستان و مدتی مانده بود.
بعد از نماز عید فطر بود که بعد از مدتها دوباره می دیدمش، حال منقلبی داشت، هم شاد و سبکبال بود هم چشمهایش داد می زد که حسابی گریه کرده.گفتم :«با این حالتون برادر! چه خبره؟ »
امید زیادی نداشتم درست و حسابی جواب بدهد، کلا آدم توداری است، اما به خلاف عادت بدقلقی نکرد و درآمد که: «با بچه ها ، بعد از این سیل،پاکستان بودیم » با سر اشاره ای کردم که یعنی در جریان هستم و او ادامه داد:« یه روز تو یه محل که دوباره آب بالا اومده بود داشتیم از یه سرپناه یه عده رو جابجا می کردیم به یه جای امنتر، یه پسر جوون رو اما به شدت ضعیف و بیمار رو با یه بقچه که همراهش بود کشوندیم تو قایق، اما یه هو از جا پرید و دوباره به آب زد، رفت سراغ وسایلی که تو اون سر پناه داشت».
اینجای حرفهایش بغض راه گلویش را بست و پس از مدتی گفت: « دیدی حال "آقا" چطور شد وقتی از حال و روز مردم پاکستان حرف زد؟، موندم ،این همه فاصله...این ارتباط عجیب!»
از ادامه ی حرفهایش که مدام با بغضی قطع می شد فهمیدم که جوانک رنجور را وقتی دوباره به قایق بر می گردانند کتابی را با خودش بازگردانده بوده و شروع می کند به وارسی اش که خیس نشده باشد. بعد هم صفحه ی اولش را باز می کند و مدتی محو تماشا می شود.
رفیق ما که نزدیک ماجرا بوده می گفت رساله ی «اجوبة الاستفتائات» بود، عکس تمام قدی هم از آقا چسبانده بود صفحه ی اولش.