تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

اول فروردین سال 1404 هجری شمسی

 خدا قسمت کرد و لحظه‌ی تحویل سال را با عیال در حرم امام رضا(ع) بودیم، ذوق و تازگی پابوس اول را داشت خاصه که اول بهار هم هست و ایام صفایی دارد فقط جای پسرم امیر عباس خالی است، کمی پشیمانم که اجازه دادم  برود سفر، کاش لا اقل همان یک هفته ای رفته بود جنوب ، شلمچه، فکه... نه اینکه یک ماهه برود فلسطین. پسرک ایمیل زده بود و بالای عکسهایی که توی قدس گرفته بودند هم نوشته "ان وعد الله حق". یاد آن وقتها افتادم که ماجرای فلسطین خون دل بود برایمان و حالا شده جبهه جنگ سابق و یکی از انتخابهای سفر نوروز. یکی دیگر از عکسهایش از شهری دیگر هم خرابه‌ای را نشان می‌داد و بالایش نوشته بود: " زمانی سفارت آمریکا بود در اسرائیل...".

عیال شنیده که "آقا" همین ماه می روند به فلسطین و بند کرده که ما هم برویم و فرصتی است برای زیارت. فکر خوبی است تا خدا چه خواهد و چه پیش آید.


 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۹ساعت 18:25  توسط غلامعلی  | 


مشغول نوشتن داستانی بودم که در زدند. توی داستان، ابلیس مشغول فریب بنده ای صالح بود که ناگهان هلال ماه رمضان رخ نمود و دو فرشته با غل و زنجیر سر رسیدند و شیطان را بردند. مرد صالح هم – یعنی خود من- فارغ از دام و دانه در دشت دوید و عجایبی به چشم دید.

در را که باز کردم، سه نفر روبرویم ایستاده بودند، دو نفر سفیدپوش، دو طرف نفر سوم و نزدیک به او قرار داشتند. سومی ردایی سیاه داشت . چیری که در آن صحنه بیشتر مایه تعجب شد، نه آن وضع و هیئت ژولیده مرد سیاه پوش  که شباهت عجیب چهره اش به من بود.

مات و مبهوت داشتم نگاهش می کردم، که دستش را بالا آورد و خواست توی گوشم بزند، عقب رفتم و آن دو نفر هم محکم او را گرفتند، از خشم به خود می پیچید.تازه آن وقت فهمیدم که دست و پاهایش در زنجیر است.

خواستند ببرندش که گفت «فقط یک لحظه، هنوز حرفم را نزده ام» و با غیظ رو به من کرد که: « من اصلا تو را یادم نمی آید نابکار! هیچ نمی دانم آخرین بار برای تو کی و کجا به زحمت افتاده ام. حتم از آنهایی که بی اشاره جلوتر از قافله ی ما  می دوی...  لا اقل ذره ای انصاف داشته باش »

اینجای حرفهایش، آن دو نفر سفید پوش دیگر داشتند کشان کشان او را می بردند ، آخرین چیزی که شنیدم این بود: " لا مروت! لا اقل سوژه ات را عوض کن"*

...............

*در وطن هم می توانید بخوانید



+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۹ساعت 17:0  توسط غلامعلی  | 


روزی ام نماز جماعت ظهر و عصری شد در حسینیه امام خمینی(ره)،جماعتی که امامش " آقا" بود . در فاصله ی دو نماز برخی ایستاده بودند جلویمان و نافله می خواندند، طوری که مختصر مسیر دید به سمت "آقا" بسته می شد.بغل دستی ام که نوجوانی چهارده پانزده ساله بود آهی کشید و رو کرد به من و گفت: « اگر دست من بود، حکم میکردم که نافله در همه حال مستحب است مگر در یک حالت که کراهت دارد وآن وقتی است که خواندنش دیگران را از دیدن "آقا"یشان محروم کند»

هنوز منظره ی پر از حسرت نگاهش جلوی چشمم است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:46  توسط غلامعلی  | 


این درست که دلگیریم از قول های پریشان بعضی‌ ها، قبول که بعضی حرفهایشان شبیه اضغاث احلام است، صد البته که جانمان فدای مکتب اسلام و اصلا هر چه مکتب دیگر را خواه ایرانی و خواه غیر ایرانی سه کیلو مفت هم نمی خریم...

اما یادمان نرود سفارش رهبرمان را:

«...ما مسائلمان را تقسيم كنيم به مسائل اصلى و غير اصلى؛ به اصلى‌ها بپردازيم. مسائل اصلى در كشور ما زياد است؛ بخشى‌اش مربوط به مسئولين است، بخشى‌اش مربوط به فرهنگ‌سازان است، بخشى‌اش مربوط به مؤسسات عظيم و وسيعى است كه خوشبختانه در كشور وجود دارد؛ هركدام وظيفه‌اى دارند، كارى دارند. به هدايت اين مردم و به هدايت نظام و پيشبرد نظام بينديشيم و بپردازيم...»*

 * بیانات رهبر انقلاب، روحی له الفداء، نوروز  امسال، دیدار مسئولان و شخصیت های علمی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 12:2  توسط غلامعلی  | 


این روزها تا پدر از نماز صبح ِمسجد کوفه بازگردد، لحظه ها هزار سال برای زینب قد می کشند.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:35  توسط غلامعلی  | 


رولور را در میان تزئینات اتاق کارش بیشتر از همه چیز دوست داشت.یادگاری پدر بزرگ بود،پیرمرد که اطمینان داشت نوه اش حنما سری میان سرها در خواهد آورد،حتم دیگر ریاست جمهوری ایالات متحده را برایش گمان نمی برد. با اینکه ته دلش می دانست کار عاقلانه ای نیست، اسلحه را پر نگه می داشت، حرف پیرمرد همیشه توی گوشش بود که «اسلحه ی خالی هم شد اسلحه؟ گلوله ها را ازش بگیری هویتش را کش رفته ای».

جابجا شد، پس از افتضاحی که بالا آمده بود حتی نشستن روی صندلی ای که تا دیروز برایش راحتترین جای دنیا بود کلافه اش می کرد و در هر وضعیتی زود احساس خستگی سراغش می آمد. همه ی آنها که تشویقش کرده بودند و برایش کف زده بودند حالا مقصر قلمدادش می کردند می گفتند اینقدر فنر را فشار داده که موقع برگشت صاف خورده توی چشم خودشان. کارشناسانی که ادعا کرده بودند نهایتا ایران با قبول همه ی هزینه ها تنها می تواند چرخه‌ی تولید را کامل کند حالا هر کدام سرشان را کرده بودند توی برف و اصلا به روی مبارک نمی آوردند. انگار که این تصمیم را تنها او گرفته و مسئول بحران کنونی تنها و تنها اوست.

راه و رسم را خوب می دانست در مرحله ی اول یک قربانی برای توجیه ماجرا لازم بود و چه کسی بهتر از سخنران پر شور جلسات تحریم و مرد پیشتاز این حرکت.

منشی که در زد اسلحه را گذاشت توی کشو، آمد توی اتاق و  گفت:« همان طور که خواستید تمام شد ،گزارش با زیر نویس آماده است». داشت توضیحی هم  اضافه کرد که:« مطلب جدیدی به جز آنچه در  خبرها قبلی بود در ترجمه ی گزارش نیست و نیاز چندانی...»  حرفهای منشی را همینجا قطع کرد و گفت "می دانم! "  و  زیر لب اضافه کرد "نه تلفن، نه پیغام، هیچ کس وارد اتاق نشود". بعد هم به دستگاه پخش اشاره کرد تا فیلم گزارش را برایش آماده ی پخش کند.

صدای گزارشگر از شدت هیجان می لرزید.. در تصویر پس زمینه غوغای جشنی در خیابان ها پیدا بود.نوشته ها تند تند می آمدند و می رفتند، هر دفعه پایین صفحه  عبارت "Nuclear fusion" –  همجوشی هسته ای – نقش می بست،  لرزشی را در دستش احساس می کرد، سرش را پایین انداخت و بین دو دست گرفت، از لای کشوی نیمه باز چشمش افتاد به یادگاری پدر بزرگ، برش داشت و به سمت سر گزارشگر نشانه اش رفت، با خودش گفت : « کاش با یک شلیک این کابوس تمام شود، لعنت به این تحلیل های شیک و غلط، همه شان لب مرز ایران غلط از آب در می آیند».

 منشی که بیرون رفته بود پای تلفن داشت توضیح می داد  که آقای رئیس جمهور کسی را به حضور نمی پذیرند،جواب تلفن را هم نمی دهند، چند لحظه ساکت ماند و دوباره خواست در جواب اصرار طرف مقابل همان حرف را تکرار کند که با صدای شلیک گلوله ای که از اتاق کار رئیس جمهور می آمد گوشی تلفن از دستش افتاد و رنگ پریده دوید به سمت اتاق کار. وارد اتاق که شد هنوز گزارش در حال پخش بود و باریکه ی خونی داشت دنبال گودال می گشت

..........

در وطن هم می توانید بخوانیدش

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 9:2  توسط غلامعلی  | 


هر چه اصرار می‌کنم نمی آید، دم گرفته که " مادرش هر روز همین ساعت موهایش را شانه می کرد و می بافت" و بعد ناشیانه دستهای زمخت و مردانه اش را می برد لایه موهای دخترش که ببافد.

می خواهم به زور بلندش کنم، می گویم " الان هواپیماها دوباره می رسند و زمین و زمان را شخم می زنند، پاشو برویم". تلو تلو خوران راه می افتد، از دیوارها و چارچوب در چیزی نمانده، می خواهم از جایی دور از جنازه زنش عبورش دهم، چشمم به دستش می افتد که هنوز سر جدا از تن دخترک را با موهای خون آلود و نبافته  محکم به سینه می فشارد.

...................

در تابناک هم می توانید بخوانیدش


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 12:44  توسط غلامعلی  | 

 

1

وقت خداحافظی بود و سفر، گروهی سخت خوشحال و خندان بودند که ره توشه های پر و پیمانی نصیبشان شده. خاصه آنان که نسبی نیکو بهره شان شده بود و نشان از پدرانی گرامی داشتند، این جماعت را فرزندان اقبال نام نهادند وشتابشان برای سفر بیش از دیگران بود، آنچنان که زودتر بر دروازه های "زر" رسیدند و نشنیدند که فرشته ای ندا می دهد:

"درنگ کنید ای فرزندان آدم، گروهی هابیلیان اید و باقی قابیلیان. زنهار! فراموش نکنید افلاک را و پیمان را..."

حرفهای فرشته به اینجا که رسیده بود عده ای به زمین نرسیده میراث پدر را در خون برادر، رنگ فراموشی می زدند  و روی گردان از کشتی نجات به بلندی اوهام پناه برده بودند.

2

به گمانم سربرگهای امتحان مدارس چیزی کم داشت: نام را می پرسیدند و نام پدر را و در این میان از یاد رفته بود از دوتایی نسبت هابیل یا قابیل با پدر سوال کنند.

اگر می پرسیدند قابیلیان همان کلاس اول می ماندند و کارشان به مجلس و بحث و شوکت نمی رسید که آنجا مردود شوند و جلودار دسته ای از جهنمیان.

..........

در تابناک هم می توانید بخوانیدش

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 20:4  توسط غلامعلی  | 


هزار سال بر من گذشت هر بار که که می کشید مرا پدر بر گلوی پسر." فدیناه بذبح عظیم " در رسید و آب بود بر آتش، یعنی که اذن خون نداده اند. امروز دلخوشم به شهد پایان آن روز و چشم دوخته ام به پدر که مست صبوح نرگس فرزند است. است.حسین (ع) را خدا آیتی از عشق داده و او محو جمالش فارغ از ماسواست.

ساعتی گذشته است، سخت در اضطرابم...، به سمت آن قامت سرو.می رانند مرا .. می تپد دلم...نه، یقین که باز پدر و پسر را در کنار هم خواهم دید، مثل آن روز. مثل ماه و خورشید.

صدایی می آید، زمزمه ای است آرام  و عجیب آنکه جز آن نمی توان شنید: " الهی رضا برضائک" ... پدر است ، نه صدای پسر را می شنوم. نه ، هر دو لب به نجوا گشوده اند.

وای بر من...اذن خون داده اند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۸۹ساعت 12:0  توسط غلامعلی  | 


دلم تماشای ریسه ها را بهانه کرده، می زنم به راه تماشای گذرها و معابر که این دست را به آن یکی رسانده اند به اتصال نور. گله به گله شربت و شهد است که از جانب مهربانی همولایتی ها و هم-ولایتی ها سرازیر است به کام جان.

راه را گام می زنم بیشتر، می رسم به محله ای که قبلترها راهم به آنجا کمتر افتاده است و با صلیبی افراشته بر بلندی کلیسایی می شناسمش که میانه ی خیابان اصلی محله است. یحتمل باید دل از ریسه ها کند اینجا، دل خوش ام به کوتاهی خیابان و نتیجه که فراغ ریسه ها کم دوام است.

گوش سپرده ام به صدای گامها و چشم دوخته ام به انتها، در فکر نشان دوباره ی نورهای آویخته ام که بوی اسفند گریبانم را می گیرد، سر می چرخانم، انگاربوی اسفند بیرون می پرد با باریکه ی نوری سرک کشیده از همان کلیسای نشان دار. در کمی باز است، جمع اینها و سکوت محله هیزم می ریزد به آتش کنجکاوی و خود را جلوی در پیدا می کنم. گرفتارم بین رفتن و رفتن که صدای در بلند می شود از فشار دستم و کسی در ردای کشیشان جلوی در ظاهر می شود...

***

نشسته ام روبرویش و هنوز خودم را جمع و جور نکرده ام که با ظرف شربتی برگشته، بوی گلاب می دهد. می نشیند روبرو و همان نگاه مهربانی را که جلوی در ظاهر شده بود تحویلم می دهد.

مشغول شربتم و تماشای ردای تمیز و معمّرش.هیئتش شبیه همه کشیشان اندکی است که دیده ام. دستی به ریش جو گندمی اش می کشد و می گوید :" عید مبارک، خوش آمدی".کتابی پیش می آورد؛ می گوید مال تو، عیدی امشب.

چند ماه از سال نویشان گذشته، پس باید مناسبت دیگری از اعیاد مذهبیشان باشد. می گویم "اتفاقا امشب برای ما هم عید است، تصادف جالب است، نه؟" تا بداند همکیش او نیستم و کتاب را مردد میگیرم.

آرام می خندد و می گوید مگر روزی شبیه فردا نیست که " موعود" آمده ؟ فردا نیمه ی شعبان است، نه؟

جا خورده ام!...نگاهم به جلد کتاب می افتد، روی جلدش نوشته "خانه، خانه ی توست..."  دوباره بوی اسفند در ذهنم جان می گیرد و حالا معنی دیگری دارد،می کوشم سؤالهایم را کنجی پنهان کنم اما او می بیندشان و خود پاسخ می دهد.

از حرفهایش اینطور فهمیدم ابتدای جوانی که تازه راهش را انتخاب کرده و سر از محراب کلیسا آورده، به دعوت رفیقی گذرش می افتد به ایران و تهران.از قضا اوایل محرم بوده و میزبان می بردش به تکیه ای و روضه ای، می شنود از حکایت کربلا و چنان بر دلش اثر می کند که می ماند و شبهای بعد خریدار ناشناس قصه ی اشک و آه می شود.

می گفت غربت ماجرا را درک نمی کردم و هر چه به شب عاشورا نزدیک می شدیم حیرتم افزون و میلی درون سینه ام می جوشید، چیزی شبیه  " خونخواهی". انگار که رسیده باشی به سرچشمه ی ظلم و بخواهی که بخشکانی اش.

شور دیرپا در عمق باورش می ماند و کارش به کتابها و متون می رسد، تا مگر بهانه ی تسلایی بیابد در این واویلای خون و عطش و می یابد انگار، در "وعده ی موعود" و چه شیرین کام شده بود که خوانده بود و حتم کرده بود مسیح در رکابش خواهد آمد...

***

پینوشت:

- می گفت یقین دارم که مسیح (ع) گوش به نبض زمین سپرده و عاشقانه در انتظار تپش سیصد و سیزدهم است.

-بعدتر در خانه اش دیدم که روی دیوار به خط خوشی قاب کرده بودند: " و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمهٔ و نجعلهم الوارثین"

.................................................................................................................................

در وطن امروز هم می توانید بخوانیدش.


 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ساعت 9:16  توسط غلامعلی  | 

چند نفس عمیق کشید و دوباره قلم به دست گرفت. سه محور اصلی نامه مورد تردید بود : اول خطاب نامه، بعد توضیحی که شلیک تصادفی موشک را به نوعی توجیه کند و ماجرا را از حالت اعلان جنگ خارج کند و دست آخر پیشنهاد مواردی که نشان حسن نیت باشد و اوضاع را تا حد امکان به شرایط عادی برگرداند.

" آقای رئیس جمهور" پیشنهاد مشاوران بود اما خودش ترجیح می داد مخاطب نامه اش رهبر ایران باشد.

بقیه موارد هم قرار بود در جلسه معین شوند، جلسه ای که باید سه ساعت پیش شروع می شد اما به خاطر مخاطرات پروازها و برخی اعتصابات فرودگاهها شرکت کنندگانش هنوز نرسیده بودند.

متن اولیه را دوباره مقابل چشم گرفت که صدای در از خواندن بازش داشت.منشی خبر از ورود نماینده انگلیس و آلمان می داد. طبق قرار قبلی جلسه کاملا محرمانه بود و احدی از محافظین و مترجمین حق حضور نداشت. در این آشفته بازار هیچ کس حوصله تشریفات را نداشت پس به بلند شدن خشک و خالی برای استقبال بسنده کرد،پس از سلام و لبخندی محو دو تا صندلی تعارفشان کرد و دست به کراواتش برد، گره را شلتر کرد مگر از احساس کلافگی اش کاسته شود.

 نماینده انگلیس قبل از نشستن گوشی تلفن همراهش را روی میز گذاشت، در مجامع مهم و رسمی هم هر از سر عادت گاهی باید نگاهی به اوضاع سهام و شاخصها می انداخت.

تازه واردین هنوز به صندلی ها عادت نکرده بودند که در دوباره به صدا در آمد و اینبار نماینده فرانسه را منشی به داخل اتاق راهنمایی می کرد.

فقط مانده بود نخست وزیر اسرائیل که با توجه به نا امنی همه ی پروازهایی که از تل آویو بر می خاستند، معلوم نبود کی برسد. به اتفاق تصمیم گرفتند جلسه را شروع کنند.

میزبان اینطور شروع کرد: به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده به شما خوش آمد می گویم.طرح اولیه ای  در قالب یک نامه آماده شده که قرار است در مورد آن تصمیم نهایی در این جلسه گرفته و نقش و سهم هر کدام از کشورها معلوم شود.

اولین مسئله هم این است که خطاب نامه به چه کسی باشد؟ رهبر یا رئیس جمهور؟...

به اینجا که رسید نماینده ی فرانسه گفت: یعنی چه آقا؟ با هزار مشکل اینجا حاضر شده و می بینم با این همه زمانی که گذشته در مورد مسئله ای ساده هم کاری از پیش نرفته است.

لحن تند این جمله تعجب حاضران را برانگیخت و چشمها را به او دوخت.

در مقام دفاع، میزبان، شمرده شمرده  و در تلاشی همزمان برای حفظ آرامش جواب داد، این همه وقتی که از آن صحبت می کنید باید به سامان اوضاع داخلیمان هم اختصاص می یافت. فشار رسانه ها، تورم غافلگیرکننده، اعتراضات خیابانی، شورش مسلمانان در نیویورک... شما انگار از اوضاع اقتصادی در هم ریخته بی خبرید و عجیب آنکه شنیده ام که پس از ماجرای تنگه ی هرمز اولین کشوری که در سیستم حمل و نقل زمینگیر شده فرانسه است.

 "آقایان لطفا بس کنید.پیشنهاد می کنم فعلا تکلیف توجیه ماوقع روشن شود. دست خالی هم نیامده ام،به نظرم باید نقص فنی سیستم شلیک خودکار را به عنوان عامل شلیک به سکوی نفتی ایرانی اعلام کنیم."

این را نماینده ی آلمان گفت و به طنز افزود " هر چند که خبر مستی و اشتباه ژنرالتان همه جا پیچیده و حتی بعضی احتمال اعطای مدال به ایشان را هم می دهند!" و بعد سر چرخاند به طرف نماینده ی انگلیس که " جناب چرچیل! در بحث شرکت نمی کنند؟ لطفا آن گوشی را کنار بگذارید و اجازه دهید از تجربه و کیاست شما بهره ببریم".

مخاطب این جملات گوشی تلفنش را که دوباره به دست گرفته بود، مقابل چشم روی میز سراند و گفت این همه نگرانی برای چیست؟ اختیارات تام به مقامات کشور من بدهید، تا در عرض یک هفته اوضاع را به حالت نرمال برگردانیم. همه شما به خوبی از سابقه ی ما در ایران و خاورمیانه آگاهید و مطمئنا تصدیق می کنید هیچ کس مانند یک انگلیسی خیابان های سیاست خاور میانه را نمی شناسد.

در اینجا میزبان با کلافگی وسط حرفها پرید که بس است این ژستها، از خواب بیدار شوید، تا حالا کی سابقه داشته است در عرض دو هفته در بحرین عراق امارات و سایر شیخ نشینها پایگاهها یا سفارتهایمان اینطور مورد حمله قرار بگیرد و حکومتهای همراه هم اینطور عاجزانه اسیر طوفان شوند. قیمت نفت و کمبود اینچنین آن را کدام انگلیسی به خواب دیده بود که حالا شما این فیگورهای سیاسی را نمایش می دهید.

نماینده ی فرانسه که تا حدی از دور بحث جا مانده بود به میان گفتگو آمد و میزبان را مورد خطاب قرار داد: " بهتر نیست دولت ایالات متحده به نمایندگی عذرخواهی نمادین انجام دهد و بعد اعلام کند که ناوها از خلیج فارس خارج خواهند شد ؟"

همزمان این کلمات، در باز شده بود و نخست وزیر اسرائیل وارد نشده فریاد می زد: " چه می شنوم. عذر خواهی؟. بهتر است تا بیشتر مایه ی آبروریزی نشده همه قوایتان را جمع کنید و با یک حمله کار را یکسره کنید. حضرات! انگار نمی دانید،نرخ مهاجرت از تل آویو در همین مدت کوتاه دارد زحمات سالیان گذشته را به باد می دهد... شهرکها اکثرا ویران شده اند، آنها هم که سالم اند عمدتا خالی. کار به جایی رسیده است که قدس را باید از دست رفته پنداشت، پنج وعده نماز جماعت می خوانند در ..."

" شما هم که تمام مشکلات را فقط در حجم محدود ستاره ی داود می بینید" این را نماینده ی آلمان گفت و اضافه کرد که "اصلا چطور است حجم محاط در ستاره داود را کوچکتر تصور کنید؟"

تازه وارد خون به صورتش دوید و گفت دیگر وقتم را اینجا تلف نمیکنم پاسختان را در نوبتهای آینده ی انتخابات و فصل تبلیغات پر خرج خواهیم داد و بعد به سمت در چرخید.

میزبان که احساس وظیفه می کرد، برای دلجویی بلند شد و به سمتش رفت که ناگهان همه با فریاد هیجان زده ی نماینده ی انگلیس به خود آمدند " باور نکردنی است... نه... غیر ممکن است"، خیره ماند به صفحه ی تلفن همراهش.

همه جمع شدند بالای سرش، گزارشی در حال پخش بود و خبر از تصرف  یک ناو جنگی کلاس دلفین به دست ایرانی ها می داد.

فیلمبردار ایرانی هم داشن بین خدمه ی دست بسته ی ناو می چرخید و تصویر می گرفت.

..........

در وطن امروز امروز هم این داستانک را می توانید بخوانید.



 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد ۱۳۸۹ساعت 1:30  توسط غلامعلی  |