مشغول نوشتن داستانی بودم که در زدند. توی داستان، ابلیس مشغول فریب بنده ای صالح بود که ناگهان هلال ماه رمضان رخ نمود و دو فرشته با غل و زنجیر سر رسیدند و شیطان را بردند. مرد صالح هم – یعنی خود من- فارغ از دام و دانه در دشت دوید و عجایبی به چشم دید.
در را که باز کردم، سه نفر روبرویم ایستاده بودند، دو نفر سفیدپوش، دو طرف نفر سوم و نزدیک به او قرار داشتند. سومی ردایی سیاه داشت . چیری که در آن صحنه بیشتر مایه تعجب شد، نه آن وضع و هیئت ژولیده مرد سیاه پوش که شباهت عجیب چهره اش به من بود.
مات و مبهوت داشتم نگاهش می کردم، که دستش را بالا آورد و خواست توی گوشم بزند، عقب رفتم و آن دو نفر هم محکم او را گرفتند، از خشم به خود می پیچید.تازه آن وقت فهمیدم که دست و پاهایش در زنجیر است.
خواستند ببرندش که گفت «فقط یک لحظه، هنوز حرفم را نزده ام» و با غیظ رو به من کرد که: « من اصلا تو را یادم نمی آید نابکار! هیچ نمی دانم آخرین بار برای تو کی و کجا به زحمت افتاده ام. حتم از آنهایی که بی اشاره جلوتر از قافله ی ما می دوی... لا اقل ذره ای انصاف داشته باش »
اینجای حرفهایش، آن دو نفر سفید پوش دیگر داشتند کشان کشان او را می بردند ، آخرین چیزی که شنیدم این بود: " لا مروت! لا اقل سوژه ات را عوض کن"*
...............
*در وطن هم می توانید بخوانید