1
وقت خداحافظی بود و سفر، گروهی سخت خوشحال و خندان بودند که ره توشه های پر و پیمانی نصیبشان شده. خاصه آنان که نسبی نیکو بهره شان شده بود و نشان از پدرانی گرامی داشتند، این جماعت را فرزندان اقبال نام نهادند وشتابشان برای سفر بیش از دیگران بود، آنچنان که زودتر بر دروازه های "زر" رسیدند و نشنیدند که فرشته ای ندا می دهد:
"درنگ کنید ای فرزندان آدم، گروهی هابیلیان اید و باقی قابیلیان. زنهار! فراموش نکنید افلاک را و پیمان را..."
حرفهای فرشته به اینجا که رسیده بود عده ای به زمین نرسیده میراث پدر را در خون برادر، رنگ فراموشی می زدند و روی گردان از کشتی نجات به بلندی اوهام پناه برده بودند.
2
به گمانم سربرگهای امتحان مدارس چیزی کم داشت: نام را می پرسیدند و نام پدر را و در این میان از یاد رفته بود از دوتایی نسبت هابیل یا قابیل با پدر سوال کنند.
اگر می پرسیدند قابیلیان همان کلاس اول می ماندند و کارشان به مجلس و بحث و شوکت نمی رسید که آنجا مردود شوند و جلودار دسته ای از جهنمیان.
..........
در تابناک هم می توانید بخوانیدش