روزی ام نماز جماعت ظهر و عصری شد در حسینیه امام خمینی(ره)،جماعتی که امامش " آقا" بود . در فاصله ی دو نماز برخی ایستاده بودند جلویمان و نافله می خواندند، طوری که مختصر مسیر دید به سمت "آقا" بسته می شد.بغل دستی ام که نوجوانی چهارده پانزده ساله بود آهی کشید و رو کرد به من و گفت: « اگر دست من بود، حکم میکردم که نافله در همه حال مستحب است مگر در یک حالت که کراهت دارد وآن وقتی است که خواندنش دیگران را از دیدن "آقا"یشان محروم کند»
هنوز منظره ی پر از حسرت نگاهش جلوی چشمم است.