بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به پاره های پیکر سردار هور:
شهر محتاج توست، شبیه آن روزهای هور، قبل از عصای هاشمی خمینی و باز شدن پای تو به آنجا. هور بی حیا بود آنقدر که می شنیدی راه عبور به روی گامهای بسیجیان خمینی می بندد.
این روزها هم اگر خوب گوش بسپاری به صدای شهر، می شنوی که راه عبور نفس را دریدگان، به نای بسیجیان خامنه ای می بندند و تا به خود بیایی مدفون کوچه های گمنامیشان می بینی، انگار درست از بالای شهر، هور کهنه پر از پیچ و خمهای فراموشی و بد عهدی روییده باشد.
شهر محتاج توست، محتاج بدر و خیبری تا بدعهدان نفاق پیشه، همان یاران به ظاهرِ دیروز و تاجران آبروی امروز را در خاک خواری ببیند و شرک جدید را لهیده در چاه بی آبرویی.
شهر نشینان محتاج تواند تا مگر با صدای پیکر پاره پاره ات یاد ایام دیروز را در خاطر، روشن و زنده ببینند و در تعریف بند بند خونابه ی آخرین حرفهات، سر از کوچه ی تحریف و مصادره در نیاورند.
حسابها محتاج تواند تا برخی تفاوت "همه" و "خود" را باز بینند و مستضعفان را متوهمان در شماره بیاورند
و در اوج این احتیاج صدای گامهای تو می آمد، و ما خام این پندار که تو را جسته ایم ، حال آنکه خدای تبارک، رستخیزی را در خاک جزیره ی عشق از سر فضل فرمان داده بود و تو که مستحیل سماع مستانه ی وصل بودی بر انگیخته شدی تا گم شدگان عادت فراموشی مگر به خود آیند. تو مرد قرار نصرت بودی و هوای شهر این بار، سخت محتاج قرار بصیرت. وتو بصیر بودی که نصیر ماندی.
........................................................................................................................................
بعدالتحریر:
تابوتش بوی دلتنگی غریبی می داد شاید از اینکه جغرافیای معرفت دوستان دیروز را اینگونه زیر و رو می دید خاصه آنکه او از اول هم دلتنگ آمده بود، آخر مست گامهای مادرانه ی هر روز زهرا(س) در بی نشانیش بود، نشان به آن نشان که دوباره در شهادت مادر چهره در خاک هق هق و روضه فرو برد.
از پس مژده ای که دهان به دهان میان آسمانیان چرخید، شویش زائر کوچه ی بنی هاشم شد که بوی بهشت دوباره می داد، همانی که نشانگان دوباره ی معراج بنی آدم در آن پدیدار بود و حوّا هر وقت به خم دلبرانه ی کوچه نگاه می کرد انگار آسمان را دوباره به نظاره نشسته باشد.
وامروز رنگ پریده تر از روز هبوط و غمزده تر، آدم(ع) بازگشته بود، غریق غوغای حسرت ، حسرتی بزرگتر از غمزاده ی هجران بهشت.
بر خلاف عادت که در حالی چنین، آدم(ع) را خاموش می یافت، بی پرسشی، اینبار واژه ها از پیکر شویش راهی به بیرون می جست و از میان لبها امواج چشمه ی اندوه اینچنین می جوشید:
حوّا!( انگار که نامش را آغشته به صدای آه بخواند صدایش زد ) موعد تولد پلکان سعادت بود در میعادگاهی از زمین، زمین که نه، آنجا آسمان آسمانیان بود، خود که نیک می دانی. آخر تو زود تر از من به آن مؤمن شدی از سر سرشت چابک زنانه. به یاد داری روز میوه ی ممنوعه را آنگاه که درهای توبه را سرگشته می کوفتیم؟ در پی حیرانی به اشاره ای از روح دمیده، برترین خلائق را واسطه کرده بودیم و تو در میانه های زمزمه ناگاه سرشار از آرامش مرا خواندی به بشارت که دلت گواهی قبول توبه می داد و بعدترش گفتی در زلال نام فاطمه(س) حتم کرده ای حکایت مغفرت را.
و حوا که روشن به خاطر داشت آن نسیم رحمتِ نامی را که از لرزش و اضطراب بازش داشته بود، با نگاهی طلب می کرد ادامه ی کلام شوی پریشان را.
حوّا! (غلیظ تر می شد آه آدم در تلفظ نام حوّا) هم او که ایمانمان به نور نامش قد می کشید، در محاصره ی قبیله ی قابیل، در حجم بی رحم بین در و دیواری "امن یجیب " می خواند.
حوّا! (دم به دم بیشتر شبیه آه شنیده می شد این نام) در موعد افطار هبوط، درساعت اذان علی(ع) هم او که خدای تبارک به دست مبارکش خاک آفرینش بر گرفت، شب پرستان دود در چشم آسمان می کردند و هیزمش کاشانه ی فاطمه(س) تا منزل نماز تا مرز قضا پیش رود.
حوّا!(دیگر یکسره آه را صدا می زد آدم) خضر نبی، او که از سرچشمه به دست صاحب این خانه، آب حیات نوشیده بود و یکسره پیغام طراوت می داد هم به زیارت آمده بود و آنگاه نهر خون بر زمین جاری شد مقابل چشم، می شکست و پیر شد، آنقدر که مویی سیاه بر رخسارش نماند.
حوّا! یاد اضطراب دخترکی از کوبش در چنگ به جانم می زند. دخترکی که در میانه ی واویلا آتش دامنش را می سوخت و جبرئیل سراسیمه به خاموشیش شتافت و آنگاه که فارغ شد با پرده ای از اشک دخترک را می نگریست، انگار که فردا را روضه بخواند.
حوّا!...
سخن آدم(ع) در صدایی که می لرزید گم می شد و حوّا تنها شنید: داود را پیغام ده، بیاید و بخواند و بگو دل آدم تا ابد روضه می خواهد.
خبر هول آتش مهیا برای ابراهیم(ع) را که شنیدم، یک نفس راه را تا آستانت طی کردم و اجازه ی توشه ای از از مهرت گرفتم و برداشتم از کابین ازلیت.
با بالهایی خسته در جوار ابراهیم فرود آمدم، ابراهیمی نشسته در میانه ی گلستان . فرشته زودتر رسیده و پیغام برد و سلام داده بود، اینک من بودم و امانتی از آن تو. با سلامی که ابراهیم خطاب به آستان تو به من سپرد رهسپار خانه ات شدم، و نشانی ام عطری که از پیامبر خاتم در زمین و آسمان پراکنده بود.
اینک دوباره مسافری هستم که دیر رسیده است و تنها یک آرزو دارد، کاش فرشته را خندان می دید، نه اینگونه مصیبت زده و درمانده . مسیر نگاه خیس فرشته می رساندم به ردی از خون که زیر در جاری است و از آنجا به دری نیم سوخته و من دلم می خواهد آب را روی آتش نیمه جان بریزم. که نگاه فرشته منعم می کند، نگاهی که به افق اشاره دارد، پر می زنم تا روی دیوار کاهگلی. اشاره را دنبال می کنم، در دوردست خیمه هایی پیدایند که در آتش می سوزند، به دلم می افتد صاحب امانت آنجاست.
باید شتاب کرد، مبادا دوباره دیر برسم.
صفحاتش که از نو ورق می خورند، حوالی "فاطمیه" ، تاریخ، حسرت یک "و" را با صدای آه تکرار می کند. یک "و" که می شد یک طرفش کوچه ی بنی هاشم را بگذاری و طرف دیگرش عباس (ع) را ببینی تا این عطف، خیال همه ی چادر ها را آسوده کند، مثل خیام آرام گرفته ی شب عاشورا.
کوچه ی تنگ بنی هاشم همیشه راه امن و عمری از آسودگی در راه آدم بود
و آن روزی که مادر چادرش خاکی، در و دیوار و مسمار، خدا قهرش گرفت انگار
دور و دورتر شد انتهای کوچه آن پایان خوش در قصه ی ابناء آدم
رفت جایی پشت ابر و آسمان تا دور از نامردمان
مطابق عادت معهودِ هر صبح، جلوی دکه روزنامه فروشی قدم آهسته می کردم که تیتر روزنامه ای ورزشی تتمه خواب مانده در چشمم را بیرحمانه پراند: " سر مربی تیم شاهین خیال : برد دیروز ما 4 امتیاز داشت، تا باز پس گرفتن امتیازات کامل آن ایستاده ایم."بیشتر شبیه شوخی بود، اما چشمهای سرخ و رگهای بیرون زده گردن سر مربی، می گفت مسأله کاملا جدی است. کمی آن طرفتر دوباره غافلگیری کمین کرده بود، روزنامه ای تیتر زده بود که" چاپخانه بانک ملی به کارگاههای طناب بافی در ایام انتخابات تغییر کاربری می دهد". از این یکی نمی شد سرسری گذشت، کسی که کنارم ایستاده بود، در جواب سوالم از چند و چون ماجرا، گفت "اهل کجایی عمو؟ از زمان تصمیم نهایی برای انجام مسابقه طناب کشی بزرگ به جای انتخابات، 6 ماه گذشته" و نگاهی عاقل اندر سفیه هم ضمیمه این پاسخ شد. از این نگاه سنگین چشم دزدیدم و خواستم روزنامه ی مذکور را بردارم ، کمی که جا به جایش کردم خبر اول روزنامه ای دیگر پیدا شد :"فرماندار یکی از استانهای مرزی اعلام کرده است تسلیم این نقشه آرایی جغرافیایی نخواهد شد و خواستار بازچینشی بی طرفانه است تا استان مورد بحث، در منطقه ای خوش آب و هواتر واقع شود". این یکی ضربه ای کاری بود که نای برخاستن را از من گرفت، پس از چند نفس عمیق نسخه ای از هر آنچه میسر بود روی پیشخوان گذاشتم تا سر از راز این شوخی های بی مزه در بیاورم.
افتان و خیزان به ایستگاه اتوبوسی رسیدم و خسته از حمل بار حیرانی همراه روزنامه ها روی نیمکت ولو شدم. صدای خش خش باز کردن اولی در بوق ناگهان و ممتد ماشین ها گم شد، ایستگاه نزدیک چهار راهی پر رفت و آمد بود، چراغ هنوز قرمز، و زمانش طولانی و حوصله راننده ها هم انگار ته کشیده بود.پرده مرتعش گوش که راهی به اعصاب قبلا تحریک شده ام گشوده بود با صدای یکی از راننده ها به خود آمد، رفته بود روی سقف ماشین و کم کم توجه بقیه به او جلب شد، داد و قالش به آسمان می رفت و عده ای هم هوار و هورا کشان همراهیش می کردند، صحبت از ظلم چراغ های قرمز بود که در مقابل تعداد راننده های هم مسیر و هم جهت او اصلا رنگشان به حساب نمی آمد، پس زنده باد همه چراغهای سبز و زنده باد خیابانهای بدون چراغ.
ضربه های پی در پی قوه ی تحلیلم را از پا در آورده و دیگرجای ماندن نبود، اتوبوسی نزدیک می شد و نوید نجات می داد، هنوز نایستاده درش باز شد و سیل مسافران با سر و روی خونین به بیرون پرتاب شدند، بعد اتوبوس به سرعت از معرکه دور شد. جمعیت دو گروه اصلی داشت که نقشهای اصلی ماجرا را به عهده داشتند، یکی داد می زد که طنابها طاقت بار دموکراسی را نخواهند داشت، دیگری مشتهایش را نشان می داد و مدعی بود معنی دموکراسی را نشانش خواهد داد.
قیل و قال عجیبی بود، پای پیاده از سر و صداشان فاصله گرفتم، راه دوباره از جلوی دکه عبورم داد که کاغذ چسبیده به شیشه اش شوخی بی مزه دیگری در آستین داشت: "سؤالات کنکور 1392 هنر، همراه با پاسخ تشریحی" نگاهم روی عدد 1392 گیر کرده بود، از آن طرف هم صدای موتور درگیری که دوباره روشن شده بود خبر از مخمصه ای می داد که صاف به سمت من حرکت می کرد.چند لحظه بعد مشغول دست و پا زدن بودم مگر دستاویزی برای رهایی از این سیل روان پیدا شود.
تقلای غریزی ادامه داشت و من بیخود از خود، که تکانهای مهربان دستی مرا به خودم بازگرداند، مادر بود که چارقد به سر بالای سرم ایستاده بود، نگاهم را روی دیوار سراندم تا برسد به تقویم دیواری، " 29 خرداد 1388" که خودش را نشان داد خیالم آرام گرفت. از آنجا چشم دوختم به چارقد مادر که یادم می آورد وعده کرده ام ببرمش نماز جمعه و بعد اضافه می کرد " ره برت که بخواهد بیاید و فرمانی داشته باشد و بعد تو که ره رو باشی جا بمانی در خواب، کابوس و پریشانی ،حتم به سراغت می آید"
از نماز که بر می گشتیم، هر آنچه را در خواب من پریشان بود، آرام و آسوده سر جای خود ملاقات کردم، چراغها، تقاطع ها،ایستگاها، خبر بردها و باختها و ...
بالایی ها کنجی کنار شاخه های دوردست کز کرده بودند و میوه های لهیده پایین درخت را خیره نگاه می کردند، همان درختی که نهالش را وسط کانال حنظله کاشتیم و دریا دریا پایش خون دادیم بعد هم نشستیم به تماشا موج شکوفه ها را.
گوشت را اگر می چسباندی به تن نیمه جان میوه ها، صدای اذان ابراهیم هادی را می شنیدی، همان اذانی که نیمه هایش گلوله ای صاف از فضای حنجره ی مؤذن عبور کرد و با همه نیمه کاره ماندنش فوجی عراقی را راهی سپاه بدر .
از زیر تل لهیده آبرویی ریخته روان بود، آبرویی که گران جمع کرده بودیم، بس که مینها زیاد بودند و قامت قامت سرو خرجشان شد.
خوب که نگاه می کردی، رد " پای بزرگی" را می دیدی که جا مانده بود روی تن در هم فشرده شان،اینقدر بزرگ که احتمال عبور خودخواهانه یک "پاگنده" را بدهی و آنقدر خودخواهانه که یقین کنی جوری خاک دور و بر درخت را می کوفته که ارث پدری می داندش.
رد خیس را که دنبال می کردی بغضی راه گلویت را می بست و قدم به قدم بهانه گیرتر می شد، انگار که وسط "قطعه ی شهدای گمنام" باشی، اما نه، غم غربتش تنهاتر از این حرفها بود، مثل "قطعه ی نامهای گم شده ی شهدا".
بعدا رد " پای بزرگ" حوالی پلکان هواپیما و بعدتر پای ساعت ”Big Ben” تکرار شد ، تکرار دومی را ورق پاره هایی همراهی می کردند، انگار تشنه ی علمی در راه ملّا شدن در کیفش را خوب چفت نکند و سوادش از سکوی عجله بیرون بپرد. عجله ای که تو را یاد شتاب جامانده های از جامه بیندازد چونکه کسی بیشتر تن پوشها را - به خصوص از نوع زنانه- یکجا خریده است.-و تو روزهای بعد می فهمی که چرا-.
همه ی اینها را که کنار هم بگذاری جای خالی یک چیز می ماند، اینقدر خالی که عطش آن مثل تاک می روید و شبیه ترازوی داغ عدالت خنکای حقیقت می طلبد و دلت می خواهد کسی –شاید خودت- برود و مسافر هواپیما را از پای ساعت بزرگ یا جایی همان حوالی، شده عقب عقب برگرداند و ببرد پای درخت تا قیاس اندازه های استدلال، ابهام واژه ها را برطرف کند و جماعت ببینند رد " پاگنده" همین رد "پای بزرگی" است که صاحبش را آورده اند یا نه.