از پس مژده ای که دهان به دهان میان آسمانیان چرخید، شویش زائر کوچه ی بنی هاشم شد که بوی بهشت دوباره می داد، همانی که نشانگان دوباره ی معراج بنی آدم در آن پدیدار بود و حوّا هر وقت به خم دلبرانه ی کوچه نگاه می کرد انگار آسمان را دوباره به نظاره نشسته باشد.
وامروز رنگ پریده تر از روز هبوط و غمزده تر، آدم(ع) بازگشته بود، غریق غوغای حسرت ، حسرتی بزرگتر از غمزاده ی هجران بهشت.
بر خلاف عادت که در حالی چنین، آدم(ع) را خاموش می یافت، بی پرسشی، اینبار واژه ها از پیکر شویش راهی به بیرون می جست و از میان لبها امواج چشمه ی اندوه اینچنین می جوشید:
حوّا!( انگار که نامش را آغشته به صدای آه بخواند صدایش زد ) موعد تولد پلکان سعادت بود در میعادگاهی از زمین، زمین که نه، آنجا آسمان آسمانیان بود، خود که نیک می دانی. آخر تو زود تر از من به آن مؤمن شدی از سر سرشت چابک زنانه. به یاد داری روز میوه ی ممنوعه را آنگاه که درهای توبه را سرگشته می کوفتیم؟ در پی حیرانی به اشاره ای از روح دمیده، برترین خلائق را واسطه کرده بودیم و تو در میانه های زمزمه ناگاه سرشار از آرامش مرا خواندی به بشارت که دلت گواهی قبول توبه می داد و بعدترش گفتی در زلال نام فاطمه(س) حتم کرده ای حکایت مغفرت را.
و حوا که روشن به خاطر داشت آن نسیم رحمتِ نامی را که از لرزش و اضطراب بازش داشته بود، با نگاهی طلب می کرد ادامه ی کلام شوی پریشان را.
حوّا! (غلیظ تر می شد آه آدم در تلفظ نام حوّا) هم او که ایمانمان به نور نامش قد می کشید، در محاصره ی قبیله ی قابیل، در حجم بی رحم بین در و دیواری "امن یجیب " می خواند.
حوّا! (دم به دم بیشتر شبیه آه شنیده می شد این نام) در موعد افطار هبوط، درساعت اذان علی(ع) هم او که خدای تبارک به دست مبارکش خاک آفرینش بر گرفت، شب پرستان دود در چشم آسمان می کردند و هیزمش کاشانه ی فاطمه(س) تا منزل نماز تا مرز قضا پیش رود.
حوّا!(دیگر یکسره آه را صدا می زد آدم) خضر نبی، او که از سرچشمه به دست صاحب این خانه، آب حیات نوشیده بود و یکسره پیغام طراوت می داد هم به زیارت آمده بود و آنگاه نهر خون بر زمین جاری شد مقابل چشم، می شکست و پیر شد، آنقدر که مویی سیاه بر رخسارش نماند.
حوّا! یاد اضطراب دخترکی از کوبش در چنگ به جانم می زند. دخترکی که در میانه ی واویلا آتش دامنش را می سوخت و جبرئیل سراسیمه به خاموشیش شتافت و آنگاه که فارغ شد با پرده ای از اشک دخترک را می نگریست، انگار که فردا را روضه بخواند.
حوّا!...
سخن آدم(ع) در صدایی که می لرزید گم می شد و حوّا تنها شنید: داود را پیغام ده، بیاید و بخواند و بگو دل آدم تا ابد روضه می خواهد.