تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود


مطابق عادت معهودِ هر صبح، جلوی دکه روزنامه فروشی قدم آهسته می کردم که تیتر روزنامه ای ورزشی تتمه خواب مانده در چشمم را بیرحمانه پراند: " سر مربی تیم شاهین خیال : برد دیروز ما 4 امتیاز داشت، تا باز پس گرفتن امتیازات کامل آن ایستاده ایم."بیشتر شبیه شوخی بود، اما چشمهای سرخ و رگهای بیرون زده گردن سر مربی، می گفت مسأله کاملا جدی است. کمی آن طرفتر دوباره غافلگیری کمین کرده بود، روزنامه ای تیتر زده بود که" چاپخانه بانک ملی به کارگاههای طناب بافی در ایام انتخابات تغییر کاربری می دهد". از این یکی نمی شد سرسری گذشت، کسی که کنارم ایستاده بود، در جواب سوالم از چند و چون ماجرا، گفت "اهل کجایی عمو؟ از زمان تصمیم نهایی برای انجام مسابقه طناب کشی بزرگ به جای انتخابات، 6 ماه گذشته" و نگاهی عاقل اندر سفیه هم ضمیمه این پاسخ شد. از این نگاه سنگین چشم دزدیدم و خواستم روزنامه ی مذکور را بردارم ، کمی که جا به جایش کردم خبر اول روزنامه ای دیگر پیدا شد :"فرماندار یکی از استانهای مرزی اعلام کرده است تسلیم این نقشه آرایی جغرافیایی نخواهد شد و خواستار بازچینشی بی طرفانه است تا استان مورد بحث، در منطقه ای خوش آب و هواتر واقع شود". این یکی ضربه ای کاری بود که نای برخاستن را از من گرفت، پس از چند نفس عمیق نسخه ای از هر آنچه میسر بود روی پیشخوان گذاشتم تا سر از راز این شوخی های بی مزه در بیاورم.

افتان و خیزان به ایستگاه اتوبوسی رسیدم  و خسته از حمل بار حیرانی همراه روزنامه ها روی نیمکت ولو شدم. صدای خش خش باز کردن اولی در بوق ناگهان و ممتد ماشین ها گم شد، ایستگاه نزدیک چهار راهی پر رفت و آمد بود، چراغ هنوز قرمز، و زمانش طولانی و حوصله راننده ها هم انگار ته کشیده بود.پرده مرتعش گوش  که راهی به اعصاب قبلا تحریک شده ام گشوده بود با صدای یکی از راننده ها به خود آمد، رفته بود روی سقف ماشین و کم کم توجه بقیه به او جلب شد، داد و قالش به آسمان می رفت و عده ای هم هوار و هورا کشان همراهیش می کردند، صحبت از ظلم چراغ های قرمز بود که در مقابل تعداد راننده های هم مسیر و هم جهت او اصلا رنگشان به حساب نمی آمد، پس زنده باد  همه چراغهای سبز و زنده باد خیابانهای بدون چراغ.

ضربه های پی در پی قوه ی تحلیلم را از پا در آورده و دیگرجای ماندن نبود، اتوبوسی نزدیک می شد و نوید نجات می داد، هنوز نایستاده درش باز شد و سیل  مسافران با سر و روی خونین به بیرون پرتاب شدند، بعد اتوبوس به سرعت از معرکه دور شد. جمعیت دو گروه اصلی داشت که نقشهای اصلی ماجرا را به عهده داشتند، یکی داد می زد که طنابها طاقت بار دموکراسی را نخواهند داشت، دیگری مشتهایش را نشان می داد و مدعی بود معنی دموکراسی را نشانش خواهد داد.

قیل و قال عجیبی بود، پای پیاده از سر و صداشان فاصله گرفتم، راه دوباره از جلوی دکه عبورم داد که کاغذ چسبیده به شیشه اش شوخی بی مزه دیگری در آستین داشت: "سؤالات کنکور 1392 هنر، همراه با پاسخ تشریحی" نگاهم روی عدد  1392 گیر کرده بود، از آن طرف هم صدای موتور درگیری که دوباره روشن شده بود خبر از مخمصه ای می داد که صاف به سمت من حرکت می کرد.چند لحظه بعد مشغول دست و پا زدن بودم مگر دستاویزی برای رهایی از این سیل روان پیدا شود.

تقلای غریزی ادامه داشت و من بیخود از خود، که تکانهای مهربان دستی مرا به خودم  بازگرداند، مادر بود که چارقد به سر بالای سرم ایستاده بود، نگاهم را روی دیوار سراندم تا برسد به تقویم دیواری، " 29 خرداد 1388" که خودش را نشان داد خیالم آرام گرفت. از آنجا چشم دوختم به چارقد مادر که یادم می آورد وعده کرده ام ببرمش نماز جمعه و بعد اضافه می کرد " ره برت که بخواهد بیاید و فرمانی داشته باشد و بعد تو که ره رو باشی جا بمانی در خواب، کابوس و پریشانی ،حتم به سراغت می آید"

از نماز که بر می گشتیم، هر آنچه را در خواب من پریشان بود، آرام و آسوده سر جای خود ملاقات کردم، چراغها، تقاطع ها،ایستگاها، خبر بردها و باختها و ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:22  توسط غلامعلی  |