تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

روز اول سفر رهبر به قم بود. قدم می‌زدم در خیابان‌هایی که بعضی‌هاشان احوال متفاوتی با روزهای عادی داشتند. بعضی از دوطرفه‌ها یک‌طرفه شده بودند مثلا. گوشه‌ی یک خیابان رسیدم به یک تاکسی زرد رنگ که راننده‌اش یک دست زیر چانه زده ایستاده و تکیه داده بود به اسباب ارتزاقش و دوردورها را نگاه می‌کرد. در دل می‌گفتم لابد در این چند روز از کارش مانده. نزدیک‌تر، سلامی کردم و درآمدم که : « کار و بار شما هم کساد است این روزها».

نگاه کرد، جوری که طعمش در پس ذهنم مانده هنوز و گفت : « پسر جان میهمان شهر با خودش برکت آورده». دلم می‌خواست باز هم بشنوم، این شد که متعجبانه پرسیدم :« برکت؟!». یعنی که این فقره از مفاهیم را باور ندارم. دستش را جلو آورد و نسخه‌‌ی پزشک را نشانم داد و ادامه داد:« از صبح  معطلم برای پول این. مال دوا و درمان پسرمان است. یک هفته است خوابیده توی خانه. داشتم می‌رفتم از کسی قرض بگیرم، عیال زنگ زد که حالش بهتر است و برگرد». بعد دوباره گفت:« با خودش برکت آورده، برکت».


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 14:34  توسط غلامعلی  | 

در امتداد موج وبلاگی «جانم فدای حضرت هادی(ع)»


وَعادَتُكُمُ الاِْحْسانُ *

 ظلمات کوچه کارش را سفت و سخت گرفته بود. دریغ از یک ذره روشنایی. کورمال کورمال به دیوار دست کشید تا بلکه جایی پیدا کند و دست و پا را بگیراند و از دیوار بلند خانه‌ بالا برود.

هنوز مانده بود تا برسد بالای دیوار  و تاریکی داشت درمانده‌اش می‌کرد. پیشانی را مالید به دستش تا عرقش را پاک کند و زیر لب زمزمه کرد: « لعنت به این فرمان بی‌وقت خلیفه، آخر این واویلای تاریکی وقت مأموریت بود؟». به هر جان کندنی بود دست را رساند به لبه‌ی دیوار و تقلایی کرد و خودش را رساند آن بالا.

تنها روشنایی که از خانه پیدا بود مال یک شمع بود که نورش به حصیری می تابید و مردی داشت روی آن نماز می خواند. با خودش داشت فکر می کرد که کیسه‌های زر را کجای خانه می‌تواند پیدا کند. برای متوکل خبر آورده بودند که دینار فراوانی در خانه‌ی ابالحسن ثالث جمع شده و انگار برای قیام خیالی در سر دارد. قرار بود سعید کیسه‌ها به عنوان نشان جرم پیدا کند

« اول بگذار پایت به زمین برسد، بعد خاکی به سرت خواهی ریخت». سعید این را با غیظ زیر لب گفت و دوباره دانه های عرق را از صورتش پاک کرد. ابرها غلیظ‌تر شده بودند و همان یک‌ذره روشنایی مهتاب را هم دیگر از زمین دریغ می کردند. نه می‌شد از آن بلندی به پایین پرید و نه دیوار در آن تاریکی دیده می‌شد تا دستاویزی پیدا شود.نه راه پیش بود نه راه پس.

***

مرد از روی حصیر بلند شد و کمی بعد همراه کسی دیگر با چراغی نزدیک دیوار شد و رو به همراهش کرد و به بالا اشاره کرد:« در روشنایی چراغ کمکش کنید تا پایین بیاید. مبادا آسیب ببیند». سعید را که از دیوار پایین آوردند مرد رو کرد به او و گفت:« خانه در اختیار تو است». سعید با دهان باز اطراف را نگاه می‌کرد و کمی بعد نگاهش خیره ماند آستین لباس کهنه و پشمینه‌ا‌ی که دست ابالحسن از آن بیرون آمده بود و کیسه‌ی زری دست‌نخورده را تا جلوی صورتش بالا آورده بود. نشان مادر خلیفه روی کیسه‌ بود. در شهر همه از ماجرای نذری که مادر خلیفه کرده بود خبر داشتند. سعید هم می‌دانست که کیسه زر، نذر مادر متوکل بوده است برای شفای خلیفه‌ی بیمار. خلیفه‌ای که به خون اباالحسن ثالث تشنه بود.آن شب تنها کیسه زری که در خانه امام هادی(ع) پیدا شد. همان نذری مادر خلیفه بود که دست‌نخورده به دارالعماره رفت.

 

* از زیارت جامعه کبیره‌ی امام هادی (ع)



در وطن دوشنبه هم می توانید بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 15:24  توسط غلامعلی  | 

دلم آرام نمی گرفت. بهتر از هرکسی می‌دانستم سرتاپایم هم اگر ظرف آب می‌شد، دردی از آتش ابراهیم را درمان نمی‌کرد. اما زمانی که او را از منجنیق به سمت شعله‌های آتش پرتاب کردند بی‌اختیار سر در نهر فرو بردم و آب برداشتم. بال می‌زدم و به سمتی می‌شتافتم که به گمانم آتش بود.

 وقتی رسیدم ابراهیم در میان گلستانی نشسته بود و به حرف‌های فرشته‌ای گوش می‌داد که از برد و سلام می‌گفت.خواستم تا آب را بریزم که که شنیدم باز حرف از آتش است. فرشته برای ابراهیم از آتشی می‌گفت که روزی در میان کوچه‌ای برپا می‌شود. ابراهیم سر به زانو گذاشت و من شانه هایش را تماشا می‌کردم که سخت تکان می‌خورد.

پیامبر خدا سر برداشت و به من نگاه کرد و بعد چشم‌هایش خیره به راهی شد در دوردست. از غمی که در چشم هایش موج می‌زد دلشوره چنگ به دلم می‌انداخت. حتم کردم که باز آتشی در راه است. آتشی که انگار ابراهیم حسرت‌زده‌ی خاموشی آن بود.

 پس بال زدم تا پیدایش کنم و مرهمی باشم برای زخم آتشی که ابراهیم در میانه‌ی گلستان برای آن گریه می کرد. رد نگاه خیس ابراهیم را سال‌ها و سال‌ها بال زدم تا به آتشی برسم که برد و سلام را از یاد ابراهیم برده بود.

***

از دوردست شعله‌هایی پیدا بود که آسمان از آن تیره شده بود و من از کار مردم سر درنمی‌آوردم که انگار این آسمان تیره و تار را نمی‌دیدند و آسوده سرگرم آمد و شد خود بودند. حال همان وقتی را داشتم که می‌خواستند ابراهیم را در آتش بیندازند. به سمتی رفتم که آتش در آنجا پا گرفته بود. گذارم به کوچه‌ای افتاد که در و دیوارش شبیه آنی بود که در میان فرشته و ابراهیم حرفش بود. همان که از آن به نام بنی‌هاشم یاد می کردند. در کوچه هیمه‌های هیزم پشت در خانه‌ای در حال سوختن بود.

بر سر دیوار خانه نشستم که آن همه آتش از سوختن چوب در آن به هوا بلند شده بود. داشتم چشم می‌گرداندم به امید گلی که نشانه ی گلستانی باشد و این بار هم کسی پیغام برد و سلام بیاورد. صدای فریاد کودکی بلند شد که مادرش را صدا می‌زد و بعد چشمم به باریکه‌ی خونی افتاد که از زیر آن در به راه افتاده بود.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 13:31  توسط غلامعلی  | 

همسرش می‌گفت او برگشته است برای خاطر مظلومیت و تنهایی رهبر. توی حرف‌هایش هم اما و اگر نداشت. یک جمله‌ی خبری کامل بود که اصلا به اینکه غیرت ما ممکن است یک طوری‌اش بشود اهمیت نمی داد. انگار راست می‌گفت . اینکه او سرش را هم جا گذاشته و نیاورده با خودش شاید نشانه‌ای باشد بر شتاب اضطرار ایام.

آن طرف‌تر هم بانویی از عربستان از رهبرش می‌گفت. رهبری که یک روزی از خاک‌های نرم کوشک گفته بود و این شده بود اول قصه آشنایی با عبد‌الحسین برونسی که حالا رسیده بود به مشهد و این زن هم از عربستان خودش را رسانده بود به مراسم استقبال از مسافر بی سر.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:16  توسط غلامعلی  | 

"خانه‌ی مادر ما کنج بنی هاشم بود"

.

.

تازه این اول روضه‌ است

تازه آغاز غم و اول گریه ‌است

باز هم نقل غریبی در راه

باز هم دخترک و صورت و سیلی در راه

باز یک قامت خم، می‌آید

باز هم کنج خرابات ، غمی می‌آید


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 13:39  توسط غلامعلی  | 

 اولین سحرگاه مدینه بود،

بعد از تو.

خورشید از آسمان رو گرفته بود.

گاه قدمی به پیش تا مرز طلوع

وگاه قدمی به پس تا جهان تاریکی برمی‌داشت

تا مبادا

جای خالی‌ات در خانه

در دیده‌ی علی(ع) بنشیند.

تا آنکه

خورشید

در کوچه‌ی بنی‌هاشم،

در خانه‌ای با دری سوخته

شمعی را دید

که در دستان مردی

روشن شده بود و

در پرتو آن

قطره‌های اشکی را تماشا کرد که

 روی سجاده‌ی بسته‌ای  و معجری سوخته می‌ریخت.


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:1  توسط غلامعلی  | 

برخی مسئولان خوب می‌دانند مسائل را چطور اصلی فرعی کنند.  مثلا انقلاب‌های منطقه از دم فرعی‌اند و با کت‌شلوار اتو کشیده‌ از کنارشان رد می‌شوند و می‌روند فرودگاه به استقبال پسرعموهای شرطه‌های بقیع که قرار است 90 دقیقه با هم بازی جوانمردانه داشته باشیم. مثل همان بازی‌ها در میدان لؤلؤ که  کاملا جوانمر‌دانه بود. حالا گیرم که جای توپ گلوله شوت می‌کردند و قلب پسران بحرین، دروازه بود که اصلا تقصیر خودشان بود که دویده بودند وسط شکارگاه.

بعضی‌ها متخصص هستند در "اصلی را فرعی کردن". مثلا اینکه از 20 انگشت ما در درفرودگاه‌های عربستان پرتره می‌کشند و ما را کف خیابان می‌خوابانند فرع است و اصل این است که ما با تاج گل تا پله‌های هواپیما بدویم برای استقبال از استوک‌هایشان.

اصل این است که پرچم‌ همراهمان رنگ قرمز داشته باشد و لکه‌ای سفید هم همراهش نباشد تا مبادا خاطر "ابوقاتل‌ بن‌ خونریز‌ها"ی نشسته در VIP، به عنوان یکی از اصلی‌ترین‌ها آزرده نشود.

اصل این است که  میهمانان ما تازه از راه رسیده‌اند و خسته‌ی خاطرات سرخ منامه هستند و نباید  دلشان را با یاد آیات آزرد.حتی اگر پرچم بحرین را با خروارها دشنام از گوشه‌ای جمع کنیم.

اگر شیعه‌ی بحرینی را از صفحه‌ی روزگار حذف کردند فرع است و فدای سر تیم‌های همیشه برنده‌مان!. اصل این است که یک موقع تیم‌مان را حذف نکنند تا همچنان بتوانیم دنبال توپمان بدویم و کف بزنیم و هورا بکشیم و احیانا انرژی‌مان را با یاد کردن از جد و آباد هم در ورزشگاه‌ها تخلیه کنیم.

برخی مسئولان خوب بلدند اصلی‌ها و فرعی‌ها را تشخیص دهند. از آن سر استادیوم ریش جوان حزب‌اللهی را به عنوان  مسئله فرعی تشخیص می دهند و با باتوم به سمتش می‌دوند تا مبادا جایی در جیبش پرچم فرعی‌ترین اتفاق این روزها، یعنی بحرین را به زمین بازی اصلی ما آورده باشد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:31  توسط غلامعلی  | 

پشت در سوخته‌ای،

مادری خون‌آلود، قد و قامت دوتا

داغ به دل،

با خودش زمزمه کرد

شکر که ای زینب من

خیمه‌هایت در و مسمار ندارند

پس از آتش لگد خصم ندارند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 9:54  توسط غلامعلی  | 

با این همه دبدبه و کبکبه جسد اوراقی یک بابایی به اسم بن‌لادن را آورده‌اند توی تلویزیون که گرفتیمش و کشتیم. این اطوارها بیشتر به درد جذب رأی انجمن حمایت از بوق‌های دوچرخه در فلان ایالت میخورد. این همه زحمت نمی‌خواست این بگیر و ببند. این‌که دیگر این همه سرباز مادر‌مرده آمریکایی نمی‌خواست که از پای بساط بنگ و ماری‌جوانا از کف خیابان جمع کنند و بیاورند افغانستان و به کشتن بدهند. تازه این بابا که آخرین مرغ تخم طلایشان نبود. نمی‌شود که جلوی چشم بقیه سرش را زیر آب کرد. باقی مرغ‌ها هم از تخم می‌افتند. باور کنیم سر این گاو دومن شیرده را بالای دار؟

اصلا  این نعش به درد همان انتخابات می‌خورد و یحتمل یک درد دیگر:

می‌شود با آبروریزی کمتری مادرمرده‌ها را برگرداند به آمریکا. می‌شود اعلام کرد غول مرحله آخر این بازی را کشتیم و یک بازی دیگر را شروع کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 12:30  توسط غلامعلی  | 

 چرا کوچه پر از شمر لعین است؟

 بیا پهلوی مادر باش عباس

برای خانه خواب شعله دیدند

 بیا سردار مادر باش عباس

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 9:31  توسط غلامعلی  | 

به زودی در مدرسه،

حروف الفبا را طوری یاد می‌دهند که

 ماه مهر تمام نشده،

با مداد سرخ،

کلاس اولی بنویسد:  بحرین

و در بخش کلمه و ترکیب‌های تازه،

" ایالات متحده اسلامی" را بخواند

به زودی نام همه‌ی مدارس می‌شود: آزادی

ودانش‌آموزان، ویرانه‌های مساجد را،

 تنها در کتاب‌های تاریخ،

در فصل روضه‌های خیس،

 خواهند دید.

و پسران و دختران بسیاری در تهران، در زنگ انشا،

از تابستانی خواهند نوشت که آن را با خانواده، در منامه و غزه گذرانده‌اند

به زودی، در تمام دانشگاه‌ها اطلاعیه خواهند زد:

"دیگر کلاس تشریح سال اول پزشکی،

در خیابا‌های منامه،

 با سر و سینه‌ از هم شکافته،

 تشکیل نمی‌شود."

به زودی حاجیان،

در کنار گنبد و بارگاهی نو،

از راهنمای کاروان خواهند شنید:

«تا همین چند وقت پیش، اینجا خرابه‌های بقیع بود»

و اضافه می‌کند:

« تا زمانی که آل سعود ، در آه مادران داغ‌دار بحرینی، غرق شد»

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:11  توسط غلامعلی  | 

بزرگان اینطور نقل کرده‌اند که وقتی بمیریم برای یک لحظه‌ای که در آن می‌شد الحمدلله بگوییم و نگفته‌ایم خیلی خیلی حسرت خواهیم خورد. حسرتی که پیرمان می‌کند، حتی اگر کار نامه‌ی اعمال و حساب و کتابمان میزان میزان باشد و این تازه حکایت غفلت از یک ذکر است.

حالا  هرچقدر هم علیه‌السلام باشیم، لحظه‌ها و روزهایی را که می‌شد در خدمت خلق شیعه‌ی آل علی(ع) باشیم و نبوده‌ایم، خسرانی به بار می‌آورد که حسرتش آدم‌کش است. حتی در بهشت. وای به حال اینکه جایی بیخ گوشمان کرور کرور جوان مسلمان شیعه را به مسلخ ببرند و به دار خون بکشند و ما نباشیم که لااقل از بلندی جایگاهمان اخمی بکنیم. مثل سرداری که محض زکامی مختصر، بال راست لشکر را بگذارد به امان خدا و کار فرمانده میدان را زیاد کند. حسرت این فقره دیگر طائفه آدم را هم می‌کشد.

البته کار خدا معطل آدم‌ها نیست و جای و جایگاه، بهانه‌هایی هستند برای خود ما و فرصت‌هایی برای میوه‌ی طوبی شدن. بنا باشد که ریشه‌ی ظلمی کنده شود، ماجرایش معطل ما نیست. خدا چنان صم و بکم و عمی‌شان می‌کند که جنود شیطان باز توی همان سوراخی می‌افتند که از ازل یک پای‌شان شکسته‌ی همان بوده است. مثلا هزار بار آزموده‌اند که شیعه را نباید کشت و هر بار که کشته‌اند از جوشش خون آل علی(ع) سیل به راه افتاده و بنیادشان بر باد رفته است. اما باز سر بزنگاه دست به تیغ می‌برند و می‌افتند به جان دشت لاله‌های شیعه و در گرماگرم بگیر  ببند و چوبه‌های دار می‌رسند به تنگه‌ی نفس‌تنگی و تنها در آخرین نفس یادشان می‌افتد که دوباره خبط شد و کار نباید به خون سرخ شیعه می‌کشید.

حالا هم کار خدا در بحرین پیش خواهد رفت و از غرقاب خون، شجره‌ی انقلاب اسلامی دیگری خواهد رویید و ریش این‌ها را هم که دارند پف می‌کنند خواهد سوخت. خوش به حال ما اگر با خود و خدا آشتی باشیم و از قافله‌ی حزب‌الله عقب نمانیم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 12:33  توسط غلامعلی  | 

ای منامه، با تمام احترامی که برایت قائل هستیم، باید در صف بایستی و  یادت باشد که رعایت نوبت با همه‌ی زخم‌هایی که برداشته‌ای و خونی که از سراپایت می‌ریزد، نشانه‌ی شخصیت شماست.

پس لطفا عقب بایست تا ما حساب حزبمان را با فلان حزب و ایضا آن آقایی که نگاهش به  جریده‌مان معنی‌دار بوده صاف کنیم.

لطفا پشت سر آن "تیتر" بایست که در حال تنظیم است و خیلی منظم و آرام سرجایش ایستاده تا زیر و زبر فلان دسته را با مایتعلق به اندرونی خانه‌شان بریزد روی آب.

ای منامه ! با همه‌ی آیات سرخ و حقی که در تو سراغ داریم، ارائه بلیط الزامی است حتی برای تو ای عزیز داغدار !. درست مثل آن "گزارش" که بلیطش را از قبل حساب کرد و ما سخت رهین منتش شدیم.

 

بعدالتحریر:

قبل‌تر این‌طور به نظر می‌رسید که معنی" اصلی- فرعی کردن مسائل"  خیلی واضح است. اما این روزها به نظر ضروری می‌رسد که توجه کنیم که معنایش  "اصلی‌ها را فرعی کردن" نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 15:47  توسط غلامعلی  | 

خیبر آزمون همیشه‌ی سپاه محمد است و هر بار باید علی باشد تا علمدار شود و در خیبر به ذکر اعظم یا علی از جا کنده شود.

و  علمدار را باید سابقه‌ی انسی دراز باشد با ذکر اعظم. نه از سال و ماه کودکی که از سال‌های دور. آنقدر دور که در آسمان ازل و در سرزمین الست نشانه‌هایش را پیدا کنی. علمدار باید انیس ذکر اعظم باشد از همان وقتی که خدا  پرسیده :" الست بربکم؟" و علمدار  قالو بلی را به ذکر یا علی گفته باشد، بإذن‌الله تعالی.

حالا حکایت ما حکایت قوم دوبینی است که هر چه با سرانگشت ماه را به ما نشان داده‌اند دور تر از همان اشاره نرفته‌ایم و حیرانیم. نه صدای دروازه‌ی خیبر را می شنویم نه علم را می‌بینیم و نه رسم علمداری به یادمان می‌آید. صدای فروریختن دژ خیبر کران تا کران به گوش می‌رسد. جنود ابلیس در تکاپو که چه خاکی بر سر کنند و دیگر کدام شرق و غرب پناه‌شان می‌شود وقتی که در خیبر از جا کنده شد و ابلهان در ان قلت مانده‌اند و علمدار را نهاده و در صرف و نحو ذکر خیبرگشای یاعلی پای در گل‌اند. که کی گفت و کجا گفت؟

مژده‌ی ظفر این روزها به سپاه محمد رسیده است و کران، در جستجوی پت‌پت چراغ مرده‌ای هستند که جایی نزدیکتر سوسو زده باشد. تا شنیدنش آسان‌تر باشد که پای رفتنشان لنگ است برای رسیدن به آسمان حقیقت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 9:47  توسط غلامعلی  |