برای کاسههای سر از هم شکافته
برای سینههای از هم دریده
در بحرین
.
.
.
داس را بر گردهی دشت شقایقها کشیدند ای مسلمانان!
دوباره خنجری بر حنجر طفلی کشیدند ای مسلمانان!
من و تو ما نشد پیوندمان این بار هم آیا؟ مسلمانان!
دوباره، باز هم بوسه، لب مرگی به پیشانی رسیده است و مسلمانان!
جوانی که سرش مانند گل از هم شکفته، ای مسلمانان!
مگر این بار هم چشمانمان بستهاست؟
مگر اعراب را دستان به حکم بیرگی از خون حنا بسته است؟
چرا دلها نمیلرزد مسلمانان!
مسلمانان؟!
مسیحیان آبروی بسیاری در شهر کسب کرده بودند و حتی از گوشه و کنار خبر میرسید که عده ای از مسلمانان به دین آنها درآمدهاند. در دارالخلافة همه ساکت بودند و تنها صدای گام های خلیفه میآمد که یک خط صاف را گرفته و بین دو انتهایش در رفت و آمد بود. صدای خلیفه که مدتی بود صوت مبهمی شده بود و از میان جنبش لبانش بیرون میآمد دوباره اوج گرفت:« ما مثلا خلیفهی مسلمینیم! با این وضعی که مردم به آیین مسیحیت اقبال نشان دادهاند به یک سال نکشیده اختیار حرمسرایمان هم از دستمان میرود». دوباره سکوت در تالار حکمفرما شد تا کلمات بعدی خلیفه:« کاش سامرا در آتش همان خشکسالی میسوخت. چرا به دعای راهبی باران ببارد آن هم پس از آنکه دست مسلمانان از آسمان خالی و خشک برگشته است». بعد گریبان یکی از درباریان را چسبید و نزدیک صورتش فریاد زد :« لعنت به شما مفتخورها، اگر جواب این سؤال را نمیدانید پس برای چه از ما مواجب میگیرید».
مردی که خلیفه گریبانش را چسبیده بود، رنگ از صورتش پریده بود و پاهایش شروع به لرزیدن کرد. چند دقیقهای بود که میخواست راهی را که به ذهنش رسیده بود بگوید اما جرأتش را نداشت چرا که ممکن بود باعث خشم بیشتر خلیفه شود ولی حالا لازم بود کاری کند چرا که هر آن امکان داشت گرفتار تصمیم عجولانهی خلیفهی خشمگین شود و سرش را به باد دهد.
زبانش را که از ترس در دهان خشکیده بود به زحمت در دهان چرخاند و گفت:« اگر خلیفه اجازه دهند راهی را که که این بنده کمترین به ذهنش رسیده عرض خواهم کرد».
خلیفه که صورتش برافروخته بود رهایش کرد و قدمی عقب نشست و چشم به او دوخت. مرد که هنوز صدایش میلرزید ادامه داد:« چارهی کار در دستان ابامحمد است.باید از از او کمک بگیریم».
تمام صفی که در تالار قصر ایستاده بودند ناگهان سر به سمت او چرخاندند، چشمها همه گرد شده بود و عدهای از ترس لب میگزیدند و منتظر عکسالعمل خلیفه بودند.
بر خلاف انتظارشان خلیفه درمانده فریاد زد:« آری! آری! شما به هیچ کار نمیآیید. ابامحمد را از زندان بیاورید».
***
مسلمانان سامرا سه روز نماز باران خوانده بودند و دریغ از یک قطره باران. روز چهارم دست راهب مسیحی که به آسمان بلند شد انگار آسمان عقدهاش باز شد و مثل سیل باران گرفت. حالا روز پنجم ماجرا بود و جمعیت در صحرا خیره به راهبی بودند که با همراهان برای دعا آماده شده بود و همین که دست به آسمان بلند کرد قطرههای درشت باران دعوتش را پاسخ گفتند.
موج جمعیت که بهتزده و خیره به راهب بود، شکافته شد. عده ای سرباز راه باز میکردند تا به وسط جمعیت برسند. جوان رعنا و خوش صورتی را هم همراه میآوردند. سربازان در فاصلهی اندکی از راهبان ایستادند.
جوان به یکی از همراهانش گفت:« نزدیک راهب برو و چیزی را که در دست راست پنهان کرده برایم بیاور».کمی بعد جوان تکه استخوانی را که از دست راهب گرفته بودند گرفت و به راهب گفت:« آیا باز میتوانی دست به دعا برداری و طلب باران کنی؟». راهب این بار که دست به سوی آسمان بلند کرد باران که قطع شد هیچ، ابرها هم کنار رفتند و خورشید در آسمان تابیدن گرفت.
جوان رو به جمعیت کرد و گفت:« اين استخوان پيامبرى از پيامبران الهى است كه از قبور برخى پيامبران برداشتهاند و استخوان هيچ پيامبرى ظاهر نمىگردد جز آنكه باران نازل مىشود.»
جنب و جوشی در جمعیت افتاده بود، هر کس با دیگری حرفی میزد.همه می خواستند بدانند این جوان کیست.مردی که همراه پسرش به صحرا آمده بود در گوش پسرش اینطور گفت:« فرزندم این پسر رسول خدا. امامان، ابا محمد است.خوب به صورتش نگاه کن شاید دوباره نتوانی او را ببینی.حتم دارم مولایمان عسگری را غاصبان حکومت باز به زندان میبرند».
در مشرق هم می توانید بخوانید
بیبیسی فارسی در مورد اصول حرفهای که خودش ادعا دارد رعایت میکند دقت، صحت و بیطرفی را مهمترینها میداند و سعی هم میکند نشان دهد که رعایتشان میکند. مثلا حرفهای کسی را به عنوان شاهد عینی اعتراضات خیابانی پخش میکند، در تمام طول گفتههایش هم سعی میکند نکته ای جنجالی بینشان پیدا کند و از راوی بخواهد در مورد آن مانور بیشتری بدهد بعد هم مجری برنامه ژست بیطرفی میگیرد و در حال خیز برداشتن به طرف شاهد عینی بعدی میگوید البته ما خبرنگاری در تهران نداریم و نمی توانیم این حرفها را تأیید کنیم یا رد.
بیبیسی فارسی به ادعای خودش بیطرف است و صحت لازمهی خبرهایی است که میدهد ولی اگر بخواهد راجع به طرح هدفمندی یارانهها حرف بزند، خیلی بیطرف و در کمال صحت از طرحی خیالی و ناموجود حرف میزند به نام حذف یارانهها.
بیبیسی فارسی بیطرف است اما راجع به هر خبری که منبعش مقامات رسمی جمهوری اسلامی باشند و محتوای خبر مناسب ذائقه فخیمه لندننشینان نباشد، از افعال "ادعا کردهاند، مدعی شد" و ... استفاده میکند. ولی اگر محتوای خبر سنگپراکنی به سمت تهران را در خود گنجانده باشد از فعلهای ساده و مطمئن و معصومی که مو لای درزشان نمیرود استفاده میکند، مثل "گفت".
بیبیسی فارسی دقت را لازمهی اصول حرفه ی کارش می داند و دقت در اینکه مبادا رطب و یابسی از ایران فرار کنند و مخالف جمهوری اسلامی باشند، اما از دست بیبیسی در بروند و مصاحبهای و حرفی از آنها بیرون نکشند.
بیبیسی فارسی زرنگ است،راست میگوید.اما نه همیشه.به وقت و بزنگاه دروغ میگوید و سعی میکند زرورقپیچش کند تا به استناد همین زرورق و راستهایی که مخاطب قبلا از او شنیده است دروغ را باور کند.
حالا اگر همین جناب بیبیسی زه کمان را تا محدودهی نزدیک به پارگی بکشد و همهی این اصول را کنار بگذارد و بهجای ظرافتهای کلامی یک دروغ شاخدار را همصدا با برخی رسانهها در بوق و کرنا کند یعنی یا کفگیر به ته دیگ خورده یا اینکه اتفاقی افتاده و نتیجهای قابل قبول و اثرگذاری بیش از معمولی در نظر گرفته شده، حتی اگر در دراز مدت باعث ریزش مخاطب شود. مثلا از شب دهم اسفند بیبیسی فارسی همراه با برخی رسانهها دو انگشت را تا سرحد مچ در گوش فرو میکند و بی توجه به تکذیب خبر فریاد میزند که موسوی و کروبی را به زندان منتقل کردهاند یعنی بیبیسی پذیرفته هزینه ریزش مخاطب را بپردازد ولی تمام تیرهای ترکش را رها کند تا دهم اسفند جمعیتی را به خیابان بکشاند.علت این ضرورت هم میتواند پیشبینی اسقبال کم از دعوت دهم اسفند، باشد یا تحولات منطقه و ضرورت انحراف تمرکز نگاهها به تحولات منطقه.
اندر فواید احتمالی این دروغ می توان تلاش برای به تأخیر انداختن دستگیری دو نفر مذکور که طبق قوانین و هر حکومت مستقلی سیاهه جرمشان پر و پیمان است.
نتیجه اخلاقی: بیبیسی فارسی کلا یا نمی داند اصول اخلاقی یعنی چه یا معنی رعایت را نمیداند.
پیشبینی: دهم اسفند در تهران باران میآید و انگیزه بعضی در باران بیشتر از قبل نم میکشد.
این مطلب برای مشرق نوشته شد.
وقفوهم إنهم مسئولون *
عطر رحمانی انقلاب ایران در سال 1357 از گلستان پیروزی شروع به پیچیدن کرد به مشام جانهای پراکنده در سراسر گیتی رسید. نه اینکه کسی بخواهد نسیم باشد برای دمیدنش، که در ذاتش حرکت نقش بسته بود و راهش را حتی در ظلمات پیدا میکرد و مژدهی آزادی و راهی نو به بشر به ستوه آمده از قرون اسارت میداد.
این اتفاق در زمانی افتاد که کسانی خود را صاحب حرف آخر و طلایهدار قافله بشریت میدانستند. کسانی که از کورهراههای جنگ سرد و گرم گذشته و سرمست از پیروزی رقیبی برای خود نمیدیدند و حالا نمی دانستند از کجا و چطور این راه نو در برابر بشری که تا پیش از این برایشان گلهای رام بود، گشوده شد. پس کمر به نابودی نهالی بستند که عطر شکوفههایش به سرعت در زمین پراکنده میشد. جنگ را آزمودند، شعب ابیطالبی دیگر ساختند، مردانش را در نهان به خاک و خون کشیدند و نماند از ترفندها که نیازمودند و راهها که نرفتند. ترفندها و راههایی که به ثمر ننشست هیچ، از قضا سرکنگبین صفرا فزود، روغن بادام تلخی مینمود.
انقلاب اندیشههای خود را تکثیر میکرد و الگوی خود را بازتولید و از گوشهگوشه جهان ندای مقاومت بلند میشد.فلسطینی که موم دستشان بود، سنگ خارا شد و انتفاضه خاری در چشمشان. لبنان که ذلیل بازیهایشان و جامهی صدپارهی اختلاف در برداشت، مشتی آهنین شد و ردای عزت پوشید و در سریر قدرت نشست. حالا هر کس که میخواست در ظلمات عصر راهی بجوید ردپای انقلاب را پیش روی خود میدید و تازه این اول ماجرا بود که هر مسلمانی در جايجای هستی دیده بود که می توان مسلمان بود و چشم به گلدستههای تکبیر داشت و اهل توحید بود و زیر یوغ هم نرفت. انقلاب سربازان خود را نه در دل ایران که بیخ گوش قلدران میساخت. سربازانش حالا نه تنها ایرانی، که عرب و اروپایی و آفریقایی، سیاه و زرد و سپید هم بودند.
برای سد این جریان بیداری یک راه مانده بود که امتحانش کنند، تولید سرباز برای خود و الگوسازی در دل انقلاب. سرنیزه حریف این پدیده نبود باید قرآنها را سر نیزه میکردند یا اصلا چه بهتر اگر میشد قرآنها را بستانند.زمین و دریا و هوا را امتحان کرده بودند حالا زمین حمله، زمینهی جان بود. هدف شد دلها. قرار شد سبک زندگی جدیدی معرفی کنند و شهروند غربی نمونه را در مهد جنبش انقلابی به دنیا بیاورند. الگوهای را خود معرفی کنند تا حنجرههای جوان بهجای فریاد مقاومت، نالهای جز تقلید طوطیهای بزک کرده بلند نکنند.
سیل تبلیغات و محصولات به سمت نسلی سرازیر شد که آماج شبیخون فرهنگی بودند. غفلت بزرگان در برابر این پدیده خود داستان پرآبچشمی است.کسانی که اخطار علمدار انقلاب را می شنیدند که از شبیخون دشمن میگفت اما تا سالها تنها غرق در تحیر گیج و منگ اطراف را نگاه می کردند و حتی خود سوغات دشمن را لای زرورق به جماعت هدیه میکردند.
بیگمان هر چه در گلستان انقلاب غفلت رخ داده باشد سهم سنگر های فتح شده در این جبههی گشوده برای دشمن بیشتر است.حال اگر جوانانی به علت غفلتهای رخ داده، از بن دندان آن سبک زندگی را پذیرفته باشند، یقین سعادت خود را در تزاحم با آرمان انقلاب میبینند و هوش از سرشان میپرد برای عادات و ساعات زندگی در سواحل تمدن غرب.به یقین کلمات را از فرهنگ لغاتی غیر از فرهنگ مهدوی معنی میکنند و در پس ذهن باور دارند که باید هر چه بیشتر لذت جست. لذتی که قبلا معنایش را از معلمی ناآشنا آموختهاند. این شهروندی که تولدش در خاک ایران بوده و ریشه گرفتنش در اندیشهای غریب،انقلاب را هرچه بپندارد، دوست نمیپندارد.حتی شاید که دشمن خود بداند و فرصتی اگر دست دهد سنگی هم به سویش پرتاب میکند.نمونه وقایعی که پس از انتخابات رخ نمود و تهمتی به نخل تنومند انقلاب زده شد و زمینه را برای بروز خشم کسانی آماده کرد در پس ذهن انقلاب را مسیر وصل آرزوهای خود نمیپنداشتند. فتنهی 88 عوامل طراحی داشت و کارگردانانی در داخل.پیادههایش آنانی شدند که قربانی بلعیدن نسخهی سبک زندگی غربی شدند و در این میان سهم تقصیر آنان که میدان جنگ فرهنگی را دیده بودند و ساکت نشستند یا خود را به ندیدن زدند کم نیست.
باشد که جبران تقصیر کنیم و ادای وظیفه در جنگی که روزی پشت دروازههای خرمشهر بود و حالا در زمینی به وسعت مشرق تا مغرب آفتاب. جنگی که این روزها برای جبههی محمدی مژدهی ظفر میدهد. نشان به آن نشان که در کرانههای نیل فرعونی از اوج قدرت به پایین درجات خفت فرو میغلتد و در جایی دیگر همپالگیهای شرابخوار ابلیس از ترس به خود میلرزند و کیسهی زر میبخشند تا فریاد ملتهب مستضعفان را به سکوت تبدیل کنند و فریاد شیعه و تکبیرش در کران تا کران خلیج فارس میپیچد و زمین را زیر پای شیطان به لرزه درآورده است.
و چه خسران مبینی که در سپاه فاتح محمدی باشی و دو قدم مانده به صبح در خواب غفلت از قافله جا بمانی.
* صافات 24
.................................
در مشرق هم میتوانید بخوانید
متن حاشیهی دیدار آذربایجانیها با رهبر 27/11/89 -
دل تنگی داشتند آذربایجانیها. دلی که برای رهبرشان تنگ شده بود و وقتی «آقا» آمد داخل حسینیه حسابی کار دست هیبت مردانهشان داد. بس که اشک شد و از چشمهاشان ریخت.
دل پری هم داشتند آذربایجانیها. دلی که خبر خرده ریزهای کینه و فتنه 25 بهمن خلیده بود به آن و خونش کرده بود. خونی که شد فریاد بیزاری از آن همشهری و این معرکهگیر فتنهباز و از سینهها جهید.
از یکیشان میپرسم: «اخوی، اولی مگر همولایتی نیست؟» غیظ میدود به نگاهش و میگوید: مهم هم"ولایتی" است
***
در وطن امروز هم میتوانید بخوانید