وقفوهم إنهم مسئولون *
عطر رحمانی انقلاب ایران در سال 1357 از گلستان پیروزی شروع به پیچیدن کرد به مشام جانهای پراکنده در سراسر گیتی رسید. نه اینکه کسی بخواهد نسیم باشد برای دمیدنش، که در ذاتش حرکت نقش بسته بود و راهش را حتی در ظلمات پیدا میکرد و مژدهی آزادی و راهی نو به بشر به ستوه آمده از قرون اسارت میداد.
این اتفاق در زمانی افتاد که کسانی خود را صاحب حرف آخر و طلایهدار قافله بشریت میدانستند. کسانی که از کورهراههای جنگ سرد و گرم گذشته و سرمست از پیروزی رقیبی برای خود نمیدیدند و حالا نمی دانستند از کجا و چطور این راه نو در برابر بشری که تا پیش از این برایشان گلهای رام بود، گشوده شد. پس کمر به نابودی نهالی بستند که عطر شکوفههایش به سرعت در زمین پراکنده میشد. جنگ را آزمودند، شعب ابیطالبی دیگر ساختند، مردانش را در نهان به خاک و خون کشیدند و نماند از ترفندها که نیازمودند و راهها که نرفتند. ترفندها و راههایی که به ثمر ننشست هیچ، از قضا سرکنگبین صفرا فزود، روغن بادام تلخی مینمود.
انقلاب اندیشههای خود را تکثیر میکرد و الگوی خود را بازتولید و از گوشهگوشه جهان ندای مقاومت بلند میشد.فلسطینی که موم دستشان بود، سنگ خارا شد و انتفاضه خاری در چشمشان. لبنان که ذلیل بازیهایشان و جامهی صدپارهی اختلاف در برداشت، مشتی آهنین شد و ردای عزت پوشید و در سریر قدرت نشست. حالا هر کس که میخواست در ظلمات عصر راهی بجوید ردپای انقلاب را پیش روی خود میدید و تازه این اول ماجرا بود که هر مسلمانی در جايجای هستی دیده بود که می توان مسلمان بود و چشم به گلدستههای تکبیر داشت و اهل توحید بود و زیر یوغ هم نرفت. انقلاب سربازان خود را نه در دل ایران که بیخ گوش قلدران میساخت. سربازانش حالا نه تنها ایرانی، که عرب و اروپایی و آفریقایی، سیاه و زرد و سپید هم بودند.
برای سد این جریان بیداری یک راه مانده بود که امتحانش کنند، تولید سرباز برای خود و الگوسازی در دل انقلاب. سرنیزه حریف این پدیده نبود باید قرآنها را سر نیزه میکردند یا اصلا چه بهتر اگر میشد قرآنها را بستانند.زمین و دریا و هوا را امتحان کرده بودند حالا زمین حمله، زمینهی جان بود. هدف شد دلها. قرار شد سبک زندگی جدیدی معرفی کنند و شهروند غربی نمونه را در مهد جنبش انقلابی به دنیا بیاورند. الگوهای را خود معرفی کنند تا حنجرههای جوان بهجای فریاد مقاومت، نالهای جز تقلید طوطیهای بزک کرده بلند نکنند.
سیل تبلیغات و محصولات به سمت نسلی سرازیر شد که آماج شبیخون فرهنگی بودند. غفلت بزرگان در برابر این پدیده خود داستان پرآبچشمی است.کسانی که اخطار علمدار انقلاب را می شنیدند که از شبیخون دشمن میگفت اما تا سالها تنها غرق در تحیر گیج و منگ اطراف را نگاه می کردند و حتی خود سوغات دشمن را لای زرورق به جماعت هدیه میکردند.
بیگمان هر چه در گلستان انقلاب غفلت رخ داده باشد سهم سنگر های فتح شده در این جبههی گشوده برای دشمن بیشتر است.حال اگر جوانانی به علت غفلتهای رخ داده، از بن دندان آن سبک زندگی را پذیرفته باشند، یقین سعادت خود را در تزاحم با آرمان انقلاب میبینند و هوش از سرشان میپرد برای عادات و ساعات زندگی در سواحل تمدن غرب.به یقین کلمات را از فرهنگ لغاتی غیر از فرهنگ مهدوی معنی میکنند و در پس ذهن باور دارند که باید هر چه بیشتر لذت جست. لذتی که قبلا معنایش را از معلمی ناآشنا آموختهاند. این شهروندی که تولدش در خاک ایران بوده و ریشه گرفتنش در اندیشهای غریب،انقلاب را هرچه بپندارد، دوست نمیپندارد.حتی شاید که دشمن خود بداند و فرصتی اگر دست دهد سنگی هم به سویش پرتاب میکند.نمونه وقایعی که پس از انتخابات رخ نمود و تهمتی به نخل تنومند انقلاب زده شد و زمینه را برای بروز خشم کسانی آماده کرد در پس ذهن انقلاب را مسیر وصل آرزوهای خود نمیپنداشتند. فتنهی 88 عوامل طراحی داشت و کارگردانانی در داخل.پیادههایش آنانی شدند که قربانی بلعیدن نسخهی سبک زندگی غربی شدند و در این میان سهم تقصیر آنان که میدان جنگ فرهنگی را دیده بودند و ساکت نشستند یا خود را به ندیدن زدند کم نیست.
باشد که جبران تقصیر کنیم و ادای وظیفه در جنگی که روزی پشت دروازههای خرمشهر بود و حالا در زمینی به وسعت مشرق تا مغرب آفتاب. جنگی که این روزها برای جبههی محمدی مژدهی ظفر میدهد. نشان به آن نشان که در کرانههای نیل فرعونی از اوج قدرت به پایین درجات خفت فرو میغلتد و در جایی دیگر همپالگیهای شرابخوار ابلیس از ترس به خود میلرزند و کیسهی زر میبخشند تا فریاد ملتهب مستضعفان را به سکوت تبدیل کنند و فریاد شیعه و تکبیرش در کران تا کران خلیج فارس میپیچد و زمین را زیر پای شیطان به لرزه درآورده است.
و چه خسران مبینی که در سپاه فاتح محمدی باشی و دو قدم مانده به صبح در خواب غفلت از قافله جا بمانی.
* صافات 24
.................................
در مشرق هم میتوانید بخوانید