برای کاسههای سر از هم شکافته
برای سینههای از هم دریده
در بحرین
.
.
.
داس را بر گردهی دشت شقایقها کشیدند ای مسلمانان!
دوباره خنجری بر حنجر طفلی کشیدند ای مسلمانان!
من و تو ما نشد پیوندمان این بار هم آیا؟ مسلمانان!
دوباره، باز هم بوسه، لب مرگی به پیشانی رسیده است و مسلمانان!
جوانی که سرش مانند گل از هم شکفته، ای مسلمانان!
مگر این بار هم چشمانمان بستهاست؟
مگر اعراب را دستان به حکم بیرگی از خون حنا بسته است؟
چرا دلها نمیلرزد مسلمانان!
مسلمانان؟!