تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

1

از خواب که پرید دانه های درشت عرق از پشتش سرازیر بود و حریصانه نفس می کشید.همان کابوس همیشگی، خون از شاهرگ گردنی که صاحبش بسته به صندلی بود بیرون می زد، آنقدر شدید که به سرعت اتاق را پر می کرد، هر چه هم به در می کوفت پاسخ می شنید، زبان که باز کرد در هم باز می شود. بعدش هم دست و پا زنان، به حال خفگی از خواب می پرید.

این زجر مدام از 27 سال پیش شروع شد از همان شبی که چند ساعت قبلترش از شدت کلافگی چاقو را محکم به شاهرگ "مورد بی کلام  " زد. و درمانده نشست به تماشای فواره ی خون. بس که آن جوانک اسیر 20 ساله سرسخت بود به این اسم معروف شد. حسرت یک آخ را هم به دلشان نشانده بود چه برسد به تخلیه اطلاعات.

با حسرت به یاد آورد که به خاطر هوش زیاد، ابتکار در اجرای شیوه های عجیب و غریب شکنجه و خونسردی در موقعیتهای سخت زبانزد بود  و همه برایش آینده ای درخشان پیش بینی می کردند.اما بی خوابی ها کم کم رمقش را مکیدند و خوره ی موفقیتش شدند، دست آخر هم پس از درمانی طولانی مدت شد یک مهره ی معمولی در حزب.

از تخت پایین آمد و سیگاری گیراند، خواست که پنجره را باز کند ، اما تصویر دلگیر حیاط اردوگاه اشرف و هوای دم کرده ی آن منصرفش کرد. سه ساعت مانده بود به وقت حرکت، پس از طلوع عازم مرز بودند و آنجا بَلَدی انتظارشان را می کشید، با وجود شک و تردیدهای بالایی ها آنقدر پاپی شده بود تا همراه تیم شود، مگر آب از دست رفته با موفقیتی درخشان به جوی باز گردد.فرصت مناسبی پیش آمده بود و شلوغی های اخیر  تهران امیدی هر چند کوچک در دلش زنده می کرد.

 

2

لابلای شلوغی جمعیت، از میان دود یک لاستیک آتش گرفته، همان نگاه مصمم و سرسخت "مورد بی کلام" جلویش سبز شد، همان صورت استخوانی و اندام نحیف، با حرکات تند و چالاک. باور کردنی نبود این همه شباهت. داشت با خودش کلنجار می رفت که متوجه شد به سمت هم تیمی اش می رود این کپی برابر اصل، نگاه کرد و قبضه ی ی کلتی را دید که توجه جوانک را جلب کرده.

اشاره کرد که برو و طرف که غفلت خود را متوجه شده بود، راه افتاد به سمت جایی که خلوتتر باشد، جوانک هم با قدمهایی سریع تعقیبش می کرد و او هم به دنبالشان بدون جلب نظر به راه افتاد.

بهشان که رسید، روبروی هم ته کوچه ی بن بستی ایستاده بودند، به جز یک باتوم چیزی همراهش نداشت. از روی بی تجربگی تنها آمده بود، سریع اگر عمل می کردند، مشکلی پیش نمی آمد، پسرک تند به سمت مقابل جست که صدایی خفه برخاست وگلوله بی صدا به سینه اش نشست.کار تمام بود، باید فورا دور می شدند.

چند قدم بیشتر برنداشته بود که انگار سر زخم کهنه ای باز شد، عذاب سالهای گذشته، آروزها ممکنی که دیگر دست نیافتنی می نمود همه از زبان باز نشده ی " مورد بی کلام بود"، لب گزید و با غیظ به همراهش گفت که بعدا به او ملحق می شود.

بالای سرش که ایستاد ، عکسی را به یاد آورد که لابلای مدارک "مورد بی کلام" پیدا کردند. نوزادی  با چشمهایی نیمه باز. مثل همین چشمهایی که حالا نگاهش می کرد. جوانک  می خواست با زبان، لبهای خشکیده را  نَمی ببخشد. به یاد زبانی افتاد که باز نشد و بخت او از پی آن بسته شد.

زانو زد و چاقو را  باز کرد، از همین زبان هم می شد انتقام گرفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 9:32  توسط غلامعلی  | 


(در روزگار پیشرفتهای آنچنانی و تحولات اینچنینیِ دم به دم،گاه تغییرات چنان شتابی پیدا می کنند که جز در معیت نظریه ی نسبیت امکان شرح و معنی آن یافت نمی شود. خاصه آنکه  جریان تغییرات دامنگیر همه چیز است، از جمله مفاهیم .خوشبختانه صاحب این قلم شکسته مجال یافت تا از فرصت همراهی یکی از اساتید برجسته ی دانشگاهٌW-H-U-N ،

( White House University of Nothing) استفاده کرده، ضمن مشارکت در اصلاح فرهنگ سیاسی بزرگ - فرهنگ سیاسی کاخ سفید- چکیده ای از مهمترین تغییرات رخ نموده در مهمترین مفاهیم قرن و معانی اخذ شده ی جدید را را در اختیار محققانِ هموطن خود قرار دهد.)

***

تغییر: از حالتی به حالتی دیگر نرفتن/ احمقانه تر در باتلاق جنبیدن/ احمق را جفتی احمق تر بودن،/چاشنی سفاهت را افزودن/ در بلاد دور عید را تبریک گفتن و همزمان زنجیر سگها ی هار  را گشودن/  

 مث. – یاد باد آنکه نوشتی تغییر         بود اما به دو دستت هفت تیر 


حقوق بشر: در حنابندان خون استعمال کردن / مک دونالد در نیویورک، بمب خوشه ای در بغداد / ارث پدری در ینگه ی دنیا / در آمدن به خانه ای از پنجره و ماندن و نرفتن به هیچ روی/. ر.ج به واژه ی ویتنام.

مث. – حقوق بشر را رعایت کنید         از آن بیشتر گربه ها را حمایت کنید


دموکراسی( یا بمبوکراسی): آنچه شما نخواسته اید/ شعبده/ حالتی که در آن میهمان خود سفره بگستراند و صاحب خانه را بریان کند /

  مث. - دموکراسی ای شعبده، باد عمرت دراز         عزیزم بیا جنگ نفت است  باز.

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ساعت 9:7  توسط غلامعلی  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

"اگر اين ملت، يك وقت مصلحتش ايجاب كند كه همه‌ى درها را هم ببندد، مى‌تواند. بدانيد كه اگر چنان روزى براى ملت ايران پيش آيد، روز فَرَج است. چرا؟ براى اين‌كه ما هميشه آن وقتى كه احساس كرده‌ايم بايد از خودمان استفاده كنيم، درخشيده‌ايم." (1)

 

واشنگتن- کاخ سفید، اتاق رئیس جمهور، ساعت 7 صبح

ساعت 11 باید موضع رسمی در یک کنفرانس اعلام می شد، متن سخنرانی را منشی گذاشت روی میز  و از نگاه کم فروغ رئیس جمهور دانست که باید بی صدا عقب گرد کند و نماند.

آقای رئیس جمهور شقیقه هایش را را بین دو دست گرفت، پشت پلکهای بسته اش ماوقع رژه می رفت، با چه جان کندنی دیگران را راضی کرده بودند و طرح را تصویب. خاصه آنکه تمام مدت نقش بازی می کرد که کاری درستی است و باید بشود.

و چه نقش سختی، بس که شک به جانش افتاده بود، نه از باب نتیجه، که حتی دیگر نمی دانست کار درستی است یا نه. خاطرات نوبه های قبلی شده بودند  پنجره های منظری کابوس مانند و باور ناپذیر، از پشت آنها می دیدی رشته ها که پنبه اند هیچ، روغن بادام تلخی نموده و تحریم از عقیمی گذشته و به نفع طرف مقابل زاییده است طوری که طرف خودش استاد مستقل و کاردان دنیای نادیدنی ذرات شده.

حالا باید پشت نقابی پیروزمندانه، از همه چیزهایی می گفت که باورشان نداشت. زیر چشمی نگاهی انداخت به کاغذهای زیر دست، از میان آن همه کلمه ، " تحریم" ها قد کشیده بودند و گله به گله غافلگیرش می کردند، انگار معنی باقی الفاظ و حروف را یکسر از یاد برده باشد، نمی توانست بفهمدشان و این درماندگی را اضافه بر خستگیش می کرد.

سر گذاشت روی دستها و چشمهای بسته را بیشتر به هم فشرد...

 

واشنگتن- کاخ سفید، اتاق رئیس جمهور، ساعت 10 صبح

خبری که برای بار دهم می خواند، معنیش پایان خیلی چیزها بود. "صبح امروز مقامات رسمی جمهوری اسلامی اعلام کردند به طور کامل به فناوری همجوشی هسته ای دست پیدا کرده اند"... کم کم که معنی خبر را هضم می کرد وحشت سراپایش را در بر گرفت، همه او را مقصر خواهند دانست، دور آخر تحریمها تلاش او بود و اولین جرقه ی همجوشی ایرانی.

از همین حالا تیتر روزنامه ها قابل پیش بینی بود : " ترفند سوخته " ، "تغییر در سرعت پیشرفت ایران!" ، " تغییر در رکورد حماقت کاخ سفید"، " انقلاب علمی در خاور میانه" ، "جاده ابریشم ، مسیر انرژی های نو"

حتم کار به برکناریش می کشید،عرق کرده بود و از سر بیچارگی دم گرفته بود، "غیر ممکن است، نه"

منشی ابتدا آرام در می زد و وقتی صداهای نا آشنا را شنید داخل شد بی اجازه، صدای تق تق کفشها ، خواب رئیس جمهور را نیمه تمام گذاشت و او خیره ماند به چشمهای پرسان منشی. که تحیرش را پنهان می کرد و در جلد وظیفه شناسی از نزدیکی زمان کنفرانس خبر می داد.

برای رئیس جمهور صورتک پیروزی سنگینتر از همیشه بود.

............................................................................................................................................................

(1): بيانات ولی امر مسلمین جهان، حضرت امام خامنه ای در ديدار با جمعى از فرماندهان و پرسنل 27/01/1376



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:8  توسط غلامعلی  | 

1

قسمت مردانه دیوار به دیوار اتاقی بود که خانم­ها در آن جا داشتند، صدای ضجه ها روشن به گوش می رسید، انگار که زیر گوشت باشد و از آنجا یکسر، خراش دل.

تقارن مراسم شهید با حال و هوای عید حس غریبی پیچانده بود توی فضا، و زمینه ی سفیدی شده بود برای تیرگی اندوه شیونها.

در این واویلای ناله و فریاد زنها، صدایی آشنا و آرام، سکوت سرزده ای حاکم کرد. یادم نیامد کجا شنیده امش.

"شهید که گریه نداره، شهید برای خدا رفته، برای حجاب.شهید گریه نداره، خدا خودش داد، خودش گرفت".

نزدیک شدم به مرتضی که بغل دست نشسته بود و پچ پچ کردم به هوای گله که چه جای این حرفهاست و ملاحظه ی مادر شهید را نمیکنند...

آرام سر برگرداند و نگاهی و چشمهایی که چه سرخ، گفت: "نمی شناسی محمد؟ مادر شهید است، مادر جبهه ها یادت نیست؟ همانکه دم هر عید حتما می  آمد ..."

مادر جبهه ها...، اسکناسهای بیست تومانی دم عید،... حضوری  مردانه در گله به گله ی جبهه...

این صف یادآوری چیز دیگری به خاطرم آورد، قبل از این دو بار دیگر داغ شهید نشسته بود بر دل شیرزن.

 

2

مادرانه نشسته بود بالای سر جوان، چسبیده به برانکارد، چشم دوخته بود به حجم پتو که روده های بیرون ریخته  درست کرده بودند.

گاهی هم نگاهی می کرد به جایی که دست چپی بود زمانی، شاهدش سه تا رگ آویزانِ الان بود.

بعدها از زبان خودش بارها این قصه را شنیدم،  آخر پای همان برانکارد قول داده بود به صاحب پیکر پاره پاره که حماسه  را برساند به هر جا پا گذاشت و صدایش رسید.

پرسیده بود حرفی و پیغامی داری، می رسانم پسرم . بعد قرار گذاشتند بنویسد که  بماند.

از حجاب گفته بود و سفارش کرده بود و تاکید پشت تاکید، امضا هم رد دستی که گذاشته بود روی زخم و بعد مهر کاغذش کرده بود.

..................................................................................................................................................

تقدیم به  مادر جبهه ها، زهرا محمودیه.

 شادی روحش صلوات.



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:0  توسط غلامعلی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم*

پرودگار، مژده ی حیات خمینی را می خواست به زمین بدهد، انتخاب شدم تا برسانم این خبر مبارک را، بسم الله آغاز بشارت، یاد کوثر  داشت و خاطر آن روز زنده شد که قبیله ی ابتر جهل رفته بود،شاید زخمی به سینه ی داغدار محمد برساند و رب غیور خود به عهده گرفت پاسخ را، یعنی که زهرا:

"انا اعطیناک الکوثر* فصل لربک وانحر* ان شانئک هو الابتر"*

و امروز نشسته ام به تماشای امتداد خیر خمینی در عطیه ی خامنه ای.

صدق الله العلی العظیم*



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:5  توسط غلامعلی  | 


بالاخره باید کسی می گفت، خبر تلخ بود، اما رساندنش ناگزیر.

قاصد که کلام را آغازید، چشمان غم گرفته ی روح الله میانه ی راه، صدا را به سکوت کشاند و خیره ماند در رد افق.

روح الله به نماز ایستاد و دلبسته، چون آسمان به خورشید، شفای زخم حبیب را با حضرت طبیب در ظرف نیاز می نهاد.

***

دست بعد از سلام، در پناه قلبی مطمئن به قلم رفت، غریق راز استجابتی سریع:

"...ما در پيشگاه خداوند متعال و ولى بر حق او حضرت بقية اللَّه- ارواحنا فداه- افتخار مى‏كنيم به سربازانى در جبهه و در پشت جبهه كه شبها را در محراب عبادت و روزها را در مجاهدت در راه حق تعالى به سر مى‏برند، من به شما خامنه‏اى عزيز، تبريك مى‏گويم..."(1)

***

و قاصد هنوز خبر را تمام نرسانده بود.

.....................................................

(1): صحيفه امام    ج‏14    504

 پینوشت:

جناب هادی دعوتم کرد، مهمانی است در موج وبلاگی 14 خرداد 89. من هم از حضرات نطق، هیاهو و کلامش دعوت می کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 10:7  توسط غلامعلی  | 


راه دراز بود و من مشتاق رساندن خبری که حتم از پی آن مقرب دستگاه می شدم، آخر خود شاهد بودم از روز واقعه چه به روزگارش از تیرگی رفته است و نفس انگار در سینه ای زیر سنگ آسیا می کشد.

تا قبل از آن زمانی دراز خرم بودیم و مردمان، بی زحمتی غریق دامهایمان بودند و می پنداشتیم فرمانروایی شب مهلتی طولانی دارد تا برسد به دولت خورشید..غرب و شرق جولانگاهمان بود ، تا آنکه روح الله به زمین آمد و از همان آغاز اذان نخست که در گوشش زمزمه شد، روی سرورمان ابلیس تیره می شد و سیاهیش به بختمان سرک کشید و رشته هامان پیش چشم پنبه شد.

اینک خبر پایان درماندگی ها را  من حامل بودم. مژده ی آسایش دوباره ی ابلیس. باید شتاب می کردم، اشتیاق راه خستگی می بست و می تاختم، سراسیمه و ذوق زده گرد از دامن نستانده صف چاکران را شکافتم و در پیشگاه سرورم زانو زدم.

 آه... کاش کمی اطراف را پاییده بودم، کاش نظری دقیقتر به چهره اش می انداختم،لا قل نظری به حال پریشان حاضران، آخر در خیل دستیاران و مخبران به زیرکی مشهور بودم و این غفلت  بعید.

تای تعظیمم صاف نگشته لب به سخن گشودم:  مژده سرورم، بشارت باد بر شما که "روح الله رفت..."، همین جای کلام بود که ابلیس خشمگین فریاد کشید ببرید این ابله را و گردنش بزنید و دو شقه اش کنید و در شرق و غرب برای عبرت بیاویزید.

باور نمی کردم...، اما چه حاصل دیرباوری مرا، قیر چهره اش نشان از مرگ من بود، آخر چرا؟

صدایی از میان لبهایم بی اختیار بیرون جهید، "رحم کنید، رحم کنید سرورم" وخود را می دیدم که از صدایم دورم میکنند،کسانی کشان کشان به سوی مسلخم می بردند.

از سخنان آنان که مأمور اجرای فرمان مرگم بودند، فهمیدم که ابلیس خود زودتر از نشانه های پدیدار در آسمان به واقعه پی برده است و قبل از حتی ذره ای شادی، مات طلوع ستاره ای دیگر می ماند و این یعنی امید از دست رفته. یعنی حیات دوباره ی روح الله . یعنی خشمی که دامن بختِ برگشته ی مرا گرفت.

آخرین صدایی که قبل از فرود تیغ به یادم مانده، فریاد های ابلیس است:

" آه که کار من از همان روز سوره ی کوثر خراب شد، آه از سلاله ی زهرا ، آه که دوباره کارم با علی افتاد..."

 


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:0  توسط غلامعلی  | 

 

پارسال، حوالی همین روزها بود که " نامرد" صورتک زده بود که مثلا یعنی "مرد".

پارسال، حوالی همین روزها، "نامرد" آبستن توهمی شوم بود و هوس قدرت داشت، کتاب انقلاب را هم وارونه و غلط مشق کرده بود و گله به گله از روح الله می گفت و قل قل حباب کلمات از دهانه سودایش بیرون می جست: ولایت، ره ،ره بر، عهد و پیمان و ....نامرد حوالی همین روزها، هر آنچه از جغرافیای معرفت به یاد داشت حواله ی فراموشخانه کرد. عهد را شکست و شادی حرامیان شد.

روزهایی شبیه همین روزها، نامرد صفحات کتاب انقلاب را بوم نقش خیال باطلش پنداشت و در تدارک سراب برای آن بود."نامرد" سخت غلط پنداشته بود، چرا که در این حریم پاک، شهاب ثاقب در انتظار ناپاکان است، چرا که کتاب انقلاب، حدیث امام است و امت. امام بأذن الله می گوید و امت قربتا الی الله می نگارد.

بعد "بسم الله" کتاب با مِهر آل محمد می رسد به مُهر " روح الله الموسوی الخمینی" و این یعنی آغاز دوباره ی حزب الله و دلگرمی دوباره ی سجده ی ملائک. آغازی که در پایان، بیرق به بانگ "انا المهدی" در سایه سار کعبه می سپارد و زمزمه می کند : " وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ ..."

خط کتاب مسیر طواف امت است گرد امام، امام اشاره می کند به خاک اسیر و امت قلم بصیرت در مرکب خون می زند می نگارد خونین شهر، رهایی.امام یکبار از کربلا می گوید و امت تکرارش می کند، کربلای یک، کربلای دو، کربلای سه و ... .امام از علم می گوید و آوازه ی عالمان امت به افلاک می رسد.امام از فتنه می گوید امت نه دی را خوش می نویسد و در بیست و دوی بهمن  نقطه ی پایان  فتنه  را می گذارد.

کتاب انقلاب حکایت "مرد" و "نامرد" است و "نامرد" از یاد می برد که در فصل فصل کتاب انقلاب نوشته اند :" إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت 10:3  توسط غلامعلی  | 


سامری وقت خضوع دریا و گشایش راه و شکست فرعون به اذن خدای تبارک به یمن قدوم موسی (ع)،در حکایت نیل و پیغمبر، بی فاصله شاهد بود، چرا که نخست همراه قافله بود.

سامری  ذلت امواج تهاجم و گشایش آزادی و شکست هیمنه ی فرعونیان را در پیش پای خمینی(ره)، در حکایت خونین شهر خوانده بود.چرا که نامش نخست، وزیر امام بود.

با این همه سامری باطلی را که در عمق جانش کمین داشت لباس حق پوشاند و بهانه ی شوم وهم  گوساله پرستان شد. دیروز به پاره های زر و نفیری برآمده از نفَس و امروز به تکه پاره هایی کاغذی و هیاهویی زاده ی نفس قدرت طلب و هر دوبار، وهم و سامری را کلام ولی الله باطل السحر بود، دیروز و امروز.

***

بعدالتحریر:

مرز بهار و تابستان، امتحانی است در مسیر زایش تا کمال. پیروزمندانش رهیدن را یاد آورند و ماندگانش مرداب را. اینچنین است که در پس کوچه های  یاد خرداد، خاطره گاهی بغض می کند که اندوهی از عمق زمان آماس می کرد و در نیمه ی ماه، روح خدا را از کالبد زمانه می گرفت، گاهی لبخند می زند که زمین پا به پای بسیجیان خمینی(ره) چه مشتاق تسبیح می گفت و گاهی گره بر ابرو می افکند که بدعهدان منافق در همین نوبت آزمون و انتخاب چگونه ردای همراهی می دریدند و سیاهی جانشان را قی می کردند.


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 10:28  توسط غلامعلی  |