پارسال، حوالی همین روزها بود که " نامرد" صورتک زده بود که مثلا یعنی "مرد".
پارسال، حوالی همین روزها، "نامرد" آبستن توهمی شوم بود و هوس قدرت داشت، کتاب انقلاب را هم وارونه و غلط مشق کرده بود و گله به گله از روح الله می گفت و قل قل حباب کلمات از دهانه سودایش بیرون می جست: ولایت، ره ،ره بر، عهد و پیمان و ....نامرد حوالی همین روزها، هر آنچه از جغرافیای معرفت به یاد داشت حواله ی فراموشخانه کرد. عهد را شکست و شادی حرامیان شد.
روزهایی شبیه همین روزها، نامرد صفحات کتاب انقلاب را بوم نقش خیال باطلش پنداشت و در تدارک سراب برای آن بود."نامرد" سخت غلط پنداشته بود، چرا که در این حریم پاک، شهاب ثاقب در انتظار ناپاکان است، چرا که کتاب انقلاب، حدیث امام است و امت. امام بأذن الله می گوید و امت قربتا الی الله می نگارد.
بعد "بسم الله" کتاب با مِهر آل محمد می رسد به مُهر " روح الله الموسوی الخمینی" و این یعنی آغاز دوباره ی حزب الله و دلگرمی دوباره ی سجده ی ملائک. آغازی که در پایان، بیرق به بانگ "انا المهدی" در سایه سار کعبه می سپارد و زمزمه می کند : " وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ ..."
خط کتاب مسیر طواف امت است گرد امام، امام اشاره می کند به خاک اسیر و امت قلم بصیرت در مرکب خون می زند می نگارد خونین شهر، رهایی.امام یکبار از کربلا می گوید و امت تکرارش می کند، کربلای یک، کربلای دو، کربلای سه و ... .امام از علم می گوید و آوازه ی عالمان امت به افلاک می رسد.امام از فتنه می گوید امت نه دی را خوش می نویسد و در بیست و دوی بهمن نقطه ی پایان فتنه را می گذارد.
کتاب انقلاب حکایت "مرد" و "نامرد" است و "نامرد" از یاد می برد که در فصل فصل کتاب انقلاب نوشته اند :" إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا "