تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود


راه دراز بود و من مشتاق رساندن خبری که حتم از پی آن مقرب دستگاه می شدم، آخر خود شاهد بودم از روز واقعه چه به روزگارش از تیرگی رفته است و نفس انگار در سینه ای زیر سنگ آسیا می کشد.

تا قبل از آن زمانی دراز خرم بودیم و مردمان، بی زحمتی غریق دامهایمان بودند و می پنداشتیم فرمانروایی شب مهلتی طولانی دارد تا برسد به دولت خورشید..غرب و شرق جولانگاهمان بود ، تا آنکه روح الله به زمین آمد و از همان آغاز اذان نخست که در گوشش زمزمه شد، روی سرورمان ابلیس تیره می شد و سیاهیش به بختمان سرک کشید و رشته هامان پیش چشم پنبه شد.

اینک خبر پایان درماندگی ها را  من حامل بودم. مژده ی آسایش دوباره ی ابلیس. باید شتاب می کردم، اشتیاق راه خستگی می بست و می تاختم، سراسیمه و ذوق زده گرد از دامن نستانده صف چاکران را شکافتم و در پیشگاه سرورم زانو زدم.

 آه... کاش کمی اطراف را پاییده بودم، کاش نظری دقیقتر به چهره اش می انداختم،لا قل نظری به حال پریشان حاضران، آخر در خیل دستیاران و مخبران به زیرکی مشهور بودم و این غفلت  بعید.

تای تعظیمم صاف نگشته لب به سخن گشودم:  مژده سرورم، بشارت باد بر شما که "روح الله رفت..."، همین جای کلام بود که ابلیس خشمگین فریاد کشید ببرید این ابله را و گردنش بزنید و دو شقه اش کنید و در شرق و غرب برای عبرت بیاویزید.

باور نمی کردم...، اما چه حاصل دیرباوری مرا، قیر چهره اش نشان از مرگ من بود، آخر چرا؟

صدایی از میان لبهایم بی اختیار بیرون جهید، "رحم کنید، رحم کنید سرورم" وخود را می دیدم که از صدایم دورم میکنند،کسانی کشان کشان به سوی مسلخم می بردند.

از سخنان آنان که مأمور اجرای فرمان مرگم بودند، فهمیدم که ابلیس خود زودتر از نشانه های پدیدار در آسمان به واقعه پی برده است و قبل از حتی ذره ای شادی، مات طلوع ستاره ای دیگر می ماند و این یعنی امید از دست رفته. یعنی حیات دوباره ی روح الله . یعنی خشمی که دامن بختِ برگشته ی مرا گرفت.

آخرین صدایی که قبل از فرود تیغ به یادم مانده، فریاد های ابلیس است:

" آه که کار من از همان روز سوره ی کوثر خراب شد، آه از سلاله ی زهرا ، آه که دوباره کارم با علی افتاد..."

 


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:0  توسط غلامعلی  |