تیر میزنند و
تیغها در سرخی گودال همهمه میکنند
هزار سال گذشت و گهواره ی خالی
هنوز تاب میخورد
هزار سال گذشت و هنوز پدر
کنار قطعه های پسر پیر میشود
هزار سال گذشت و دریا هنوز
در مشک تیر خوردهی تنها سوار
جا نمیشود
هزار سال گذشت و باز هم که بگذرد
این سلسله تا محشر کبری
و بعدتر از بهشت
دنبال نیزه ها و سر
همراه کاروان
پا جا پای جای اشک می گذارد
و می رود هنوز