صندلی جلو نشستم. نوحه ترکی گذاشته بود. قارداش و زینبش را میفهمیدم. باقیش را نه. پرسیدم « مگه محرّمه؟» و زیرچشمی نگاهش کردم. صاف جلو را نگاه میکرد؛ توی حال و هوای خودش بود و طول کشید جوابم را بدهد.
دستی به سبیل تابدارش کشید و گفت « اصل روضهی شب نوزده رمضون همینه ».
دوباره که نگاهش کردم. قطره اشکی داشت میرسید به سبیلهای تابدار. بیصدا.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:44 توسط غلامعلی
|