دست تو را بستند
تا در دوراهی کوچه
دست برنداری
و دعای باران بخوانی
محض چادر سوخته
...
باقی حکایت کوچه را
حسن خواهد گفت
روزی دیگر
در پای تشت
با زبان پاره های سرخ آه
RSS